{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۰۲ (⁠♡)



تشویش همه وجودمو پر کرده بود. سرمو از گردنش دور کرد و گرفته گفت: خوابت نمیبره؟ با بغض سر به نه تکون دادم و به کمر چرخیدم و با بغض به سقف خیره شدم
چرا نمیاد بالا رو تخت کنارم؟
اشکي از درموندگي توي چشمام جمع شد. دست رو پیشونیم گذاشت و نگران گفت: برات مسکن
بیارم؟
سر به نه تکون دادم.
با صدايي که کمي اشتیاق بهش داده بود گفت:پاریس این موقع سال خیلی زیباست..دوست داري بري؟ گنگ و متعجب نگاش کردم.
لبخندي بهم زد و گفت یه سفر عالی همه چیز رو بهتر میکنه.. اروم گفتم تنها؟ لبخندش شل شد و دهن باز کرد که تلخ
گفتم نمیخوام...نمیخوام اولین سفرم با حال بد باشه..
درمونده گفتم شاید بعداً رفتم..
اروم گفتم وقتی همه چیز تموم شد.. تیکه مو به خودش گرفت.
اره..میخواستم بعد قراردادم برم
تلخ گفت: به نظرم خوبه... پاریس خيلي زيباست..جاي عاليه براي تو.. اصلا شاید بعدش تصمیم گرفتي که همونجا زندگي
سرمو کج کردم و نگاش کردم و پردرد گفتم تو کجا میری؟
متعجب گفت: من؟
اون روز گفتي فك نكني تو پاریس ببینیم..چرا؟ نفس عمیقی کشید و لرزون :گفت من میرم..یه جاي
..جایی که هیچ کس نشناسدم..هیچ کس رو نشناسم. يه زندگي جديد.. بدون کسایی که میشناسم... تنها.. بدون درد... بدون رنج..بدون عذاب..پامو تو پاریسی نمیذارم که پر از خاطره و اشناست..میرم یه جاي
دور غمگین نگاش کردم. چه دردی میکشید؟ یه دفعه قلبم گرفت.
بچه بچه ام.. وحشت عجيبي به دلم افتاد و تند و با درد ناباورانه گفتم تو .. دروغ گفتی.. نميذاري من بيينمش..
که و عصبي و با تشویش گفتم تو بچه رو میبري نميذاري کـ
من.. سریع گفت: ادرس رو به تو میدم. ميتوني بياي ببينيش..
درمونده نگاش کردم.. محکم گفت: قسم میخورم. تو میتوني بياي ديدنش
و دست به صورتم کشید لرزون چشمامو بستم. نفس عمیقی کشید و زیرلب :گفت: این چه بحث لعنتي
مسخره ايه اخه.. دستمو به سرم گرفتم.
دستمو از رو سرم برداشت و :گفت سرت درد میکنه؟ لرزون گفتم نه.
تلخ گفتم ولم کن و داغون چشمامو به هم فشار دادم تا خوابم ببره.
ترس تنها شدن باز اومد سراغم و هول چشمامو باز کردم ببینم هست یا رفته
بود و خیره نگاهم میکرد. قلبم اروم شد.
دستش رو جلو آورد و دستم رو گرفت.
با بغض دستشو فشردم و چشمامو بستم که اروم به خواب
رفتم.
چشمامو اروم باز کردم اتاق از نور صبح روشن بود و نور توي صورتم میخورد.. خواب الود نفس عمیقی کشیدم و دستمو بلند کردم و جلوي صورتم گرفتم و به کنارم نگاه کردم.
جاي جیمین خالي بود..
تو اتاق غریبه فرد تنها بودم.. حس خوبي از تنهايي نداشتم.. انگار از نبودش زير دلم خالي شد..
خودم از این احساس نیاز بهش ترسیدم..
اما نمیخواستم تنها باشم..
الان نه..به این زودي نه..
دیدگاه ها (۸)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۳ (⁠♡)سریع از جام بلند شدم و ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۴ (⁠♡)جیمین نفس عمیق کشید وس...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۱ (⁠♡)سيني رو برداشت و گفت یه...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۰۰ (⁠♡)جیمین : مراحميم.. فرد ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط