p
p⁹
_ _ _
قسمت 9 : اتفاقی غیر قابل باور
ویو ا/ت
وقتی صبح بیدار شدم اولش چیزی یادم نمیومد، فقط حس میکردم لبم هنوز درد میکنه. دست بردم سمت آینهی روی میز کنار تخت و دیدم جای دندونا هنوز سرخ و متورم بود. قلبم تندتر زد...
یعنی اون شب واقعاً... وی منو گاز گرفت؟
ولی چرا؟! چرا رفت ؟؟خودش شروع کرد خودش پشیمون شد
نمیدونستم باید بترسم یا خوشحال باشم. چون با وجود درد، تهِ دلم حس عجیبی داشتم، انگار دلم میخواست دوباره همون اتفاق بیفته. همش داشتم به اون بوسه فکر میکردم.
رفتم سمت کمد و لباسی پوشیدم که زیاد جلبتوجه کنه میتونم بگم خیلی لباس بازی بود ی لحظه دلم خواست برم عوض کنم ولی نه همین خوبه
---
ویو وی
تمام شب رو نتونستم بخوابم. لبای ا/ت هنوز تو ذهنم بود، مزهی خونش، اون عطر شیرین و وسوسهانگیزش…
لعنتی! چرا نتونستم خودمو کنترل کنم؟
امروز باید آمادهی شکار بشم، چون امشب شب بزرگترین شکارمونه. اما ذهنم هی برمیگشت سمت ا/ت. میدونستم اگه امشبم گرسنه بمونم، دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم. پس باید اون مینهو رو به چنگ بیارم و بعد اموالش رو مال خودم میکنم.
---
ویو ا/ت
رفتم پایین که دیدم وی داره میره بیرون رفتم سمتش
+ کجا میری؟
_ کار دارم بیرون پرنسس
+ پرنسس؟؟
_ آره چیه دوس داری بهت بگم سکسی گرل؟
+ یا کمتر چرت و پرت بگو........ آها راستی ....چرا دیشب .... میدونی...موقعی که داشتی میبوسیدی ول کردی و رفتی
_ رفتم چون میترسیدم بهت آسیب بزنم الان لبت بهتره میدونم دیشب چیکار کردم لطفا منو ببخش وقتی گرسنه میشم کارام دسته خودم نیس
+ ها.. آها.. مهم نیس راستی کی بر می گردی؟؟
_ نمیدونم احتمالا خیلی دیر چیه نکنه دلت برای ددی تنگ میشه (پوزخند)
+ ههه... بهتر خیلی دوس دارم قیافت رو ببینم
_ خیلیم دلت بخواد ولی اینو بدون ، بدون اجازه من جایی نمیری (جدی)
+ باش آخه من چقدم دوست دارم که بتونم باهاشون جایی برم
_ خوبه ولی فردا شب ددی خوبی برات میشم(پوزخند) کاری نداری؟
+ یا برو دیگه از اون اولم کاری نداشتم
_ بچه پررو
بعد از اینکه وی رفت خیلی گرسنه بودم رفتم ی رولت تخم مرغ درست کردن و خوردم بعدش انقدر حوصلم سر رفته بود از بیکاری گفتم برم تو حیاط تا خواستم برم یکی از نگهبانا گفت: خانم شما اجازه ندارید امروز پاتون رو از در بیرون بزارید متاسفم ولی این دستور ارباب
خیلی متعجب شدم از حرفش چرا وی نباید بزاره که حتی پامو به حیاط بزارم بیخیال رفتم نشستم با گوشی ی قسمت از فیلم مورد علاقه ام رو نگاه کردم
---
ویو وی
داشتم با جونگکوک برنامه رو مرور میکردم که شوگا زنگ زد
÷ خوب بدون من نقشه میچینی
_ تو از کجا فهمیدی
÷ کلاغ خبر آوردن
_ هه من اون کلاغ رو گیر بیارم تمام پراش رو جوری بکنم که دیگه هوس فوضولی تو کار دیگران نکنه
÷ کجایی الان؟
_ کلبه همیشگی جنگل
÷ پس درو باز کن
_ لعنت بهت
درو باز کردم اومد تو اینو کجای دلم بزارم حتما اینم سهم میخواد (شوگا مافیا ولی خون اشام نیس)
× خب وی مینهو وارد محوطه شد دیر بجنبیم از دستمون در رفته
÷ منم بازی
_ خیل خب حواست به پاش باشه
÷ منظورش رو فهمیدم میخواست که بعد از اینکه حواسش رو پرت کردم به پاش شلیک کنم چرا پاش چون برای خون اشام خون تازه خوشمزه تره
.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه دارد ...
منتظر باش!
حمایت کنید دیر وقت گذاشتم خیلی خستم انرژی بدید صبح ادامش رو میزارم❤️
_ _ _
قسمت 9 : اتفاقی غیر قابل باور
ویو ا/ت
وقتی صبح بیدار شدم اولش چیزی یادم نمیومد، فقط حس میکردم لبم هنوز درد میکنه. دست بردم سمت آینهی روی میز کنار تخت و دیدم جای دندونا هنوز سرخ و متورم بود. قلبم تندتر زد...
یعنی اون شب واقعاً... وی منو گاز گرفت؟
ولی چرا؟! چرا رفت ؟؟خودش شروع کرد خودش پشیمون شد
نمیدونستم باید بترسم یا خوشحال باشم. چون با وجود درد، تهِ دلم حس عجیبی داشتم، انگار دلم میخواست دوباره همون اتفاق بیفته. همش داشتم به اون بوسه فکر میکردم.
رفتم سمت کمد و لباسی پوشیدم که زیاد جلبتوجه کنه میتونم بگم خیلی لباس بازی بود ی لحظه دلم خواست برم عوض کنم ولی نه همین خوبه
---
ویو وی
تمام شب رو نتونستم بخوابم. لبای ا/ت هنوز تو ذهنم بود، مزهی خونش، اون عطر شیرین و وسوسهانگیزش…
لعنتی! چرا نتونستم خودمو کنترل کنم؟
امروز باید آمادهی شکار بشم، چون امشب شب بزرگترین شکارمونه. اما ذهنم هی برمیگشت سمت ا/ت. میدونستم اگه امشبم گرسنه بمونم، دیگه نمیتونم جلو خودمو بگیرم. پس باید اون مینهو رو به چنگ بیارم و بعد اموالش رو مال خودم میکنم.
---
ویو ا/ت
رفتم پایین که دیدم وی داره میره بیرون رفتم سمتش
+ کجا میری؟
_ کار دارم بیرون پرنسس
+ پرنسس؟؟
_ آره چیه دوس داری بهت بگم سکسی گرل؟
+ یا کمتر چرت و پرت بگو........ آها راستی ....چرا دیشب .... میدونی...موقعی که داشتی میبوسیدی ول کردی و رفتی
_ رفتم چون میترسیدم بهت آسیب بزنم الان لبت بهتره میدونم دیشب چیکار کردم لطفا منو ببخش وقتی گرسنه میشم کارام دسته خودم نیس
+ ها.. آها.. مهم نیس راستی کی بر می گردی؟؟
_ نمیدونم احتمالا خیلی دیر چیه نکنه دلت برای ددی تنگ میشه (پوزخند)
+ ههه... بهتر خیلی دوس دارم قیافت رو ببینم
_ خیلیم دلت بخواد ولی اینو بدون ، بدون اجازه من جایی نمیری (جدی)
+ باش آخه من چقدم دوست دارم که بتونم باهاشون جایی برم
_ خوبه ولی فردا شب ددی خوبی برات میشم(پوزخند) کاری نداری؟
+ یا برو دیگه از اون اولم کاری نداشتم
_ بچه پررو
بعد از اینکه وی رفت خیلی گرسنه بودم رفتم ی رولت تخم مرغ درست کردن و خوردم بعدش انقدر حوصلم سر رفته بود از بیکاری گفتم برم تو حیاط تا خواستم برم یکی از نگهبانا گفت: خانم شما اجازه ندارید امروز پاتون رو از در بیرون بزارید متاسفم ولی این دستور ارباب
خیلی متعجب شدم از حرفش چرا وی نباید بزاره که حتی پامو به حیاط بزارم بیخیال رفتم نشستم با گوشی ی قسمت از فیلم مورد علاقه ام رو نگاه کردم
---
ویو وی
داشتم با جونگکوک برنامه رو مرور میکردم که شوگا زنگ زد
÷ خوب بدون من نقشه میچینی
_ تو از کجا فهمیدی
÷ کلاغ خبر آوردن
_ هه من اون کلاغ رو گیر بیارم تمام پراش رو جوری بکنم که دیگه هوس فوضولی تو کار دیگران نکنه
÷ کجایی الان؟
_ کلبه همیشگی جنگل
÷ پس درو باز کن
_ لعنت بهت
درو باز کردم اومد تو اینو کجای دلم بزارم حتما اینم سهم میخواد (شوگا مافیا ولی خون اشام نیس)
× خب وی مینهو وارد محوطه شد دیر بجنبیم از دستمون در رفته
÷ منم بازی
_ خیل خب حواست به پاش باشه
÷ منظورش رو فهمیدم میخواست که بعد از اینکه حواسش رو پرت کردم به پاش شلیک کنم چرا پاش چون برای خون اشام خون تازه خوشمزه تره
.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه دارد ...
منتظر باش!
حمایت کنید دیر وقت گذاشتم خیلی خستم انرژی بدید صبح ادامش رو میزارم❤️
- ۳.۸k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط