عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤️😎پارت 73
(بچه ها ی رمان جدید توپ دارم مینویسن اینو میزارم سریع تموم شه بره که بعدی درخواستی دوستم تو راهه)
رفتم اتاق و از کمد یه شومیز ساده کرم و شلوار راسته مشکی انتخاب کردم و کفش هام هم کفش پاشنه دار نوک تیز مشکی برداشتم و کیف دستس مینیمال به رنگ کرم
بعد رفتم سمت میز ارایشم و نگاهی به اکسسورس هام انداختم بعداز 5 مین فکرکردن گوشواره حلقه ای ، گردنبند باریک و دستبند ساده طلایی انتخاب کردم و پوشیدم
و در اخر هم بعداز انتخاب و نظریه گیری میکابمم تموم کردم و موهامو گوجه ای بالای سرم بستم و جلوی موهامو ول دادم و عطر از پایین تا بالا خالی کردم و رفتم پایین که.. تعجب از صورتم می بارید
هینا: سلام
جونگ هون: سلا...
هینا: کی اومدی؟
جونگ هون: ....
هینا: آهاییییی؟؟ الووو؟؟ عموو؟
جونگ هون: ها چی چی گفتی؟
هینا: اینو شنیدی بقیه رو نشنیدی؟
جونگ هون: خوشگل شدی
گونه هام ناخودآگاه گل انداخت اخه اون و این حرفا وایی سرم پایین بود و داشتم به کفش نگاه می پنداشتم که دوتا کفش مشکی شیک مردونه رو جلوی روم مشاهده کردیدم
با یه دستش موهایی که تو صورتم بود و کنار زد و با دست دیگش سرمو بلند کرد
جونگ هون: اینکارو نکن
هینا: چچ..چی؟
جونگ هون: چشماتو ازم قایم نکن
اومدم حرف بزنم که نشد و
لارا: هانا دیرت میشه ها اماده ش..
هینا: به خدا اونجوری که مغز منحرفت فکر میکنه نیستتت
لارا: زود برگرد خونه
و رفت تو اتاقش
(البته هینا و جونگ هون در فاصله 1 قدمی بودند خودتون تصور کنید دیگه زحمت اینو بکشین)
جونگ هون: خب حاضری دیگه؟
هینا: اوهوم
به شنت بیرون هدایتم کرد و در ماشین و برام باز کرد سوار شدیم و بعداز 15 مین رسیدیم از عمد اروم حرکت میکرد میدونستم وگرنه باید 5 مینی رسیده می بودیم
پیاده شدیم ماشینو داد نگهبانی و اومد سمتم و باهم وارد رستوران شدیم که کار های حساب و اینارو زودتر انجام داد و نشست رو صندلی و گفت
جونگ هون: میخوام زودتر راجبش حرف بزنیم پس بی مقدمه میگم که هقته دیگه ازدواج میکنیم مراسم و نه انچنان بزرگ و کوچیک میگیریم
تو دلم داشتم کلی با خودم میجنگیدم که نباید درخواستشو قبول میکردم ولی چاره چیه تو این دنیا نه اینجا من رئیسم نه اونجا
مشغول خوردن شدیم که صدای آشنایی شنیدم از پشت برگشتم که همون لحظه ی چیز نرم تو آغوشم فرو رفت
هانیل: سلام چطوری خوبی چخبر شما اینجا چی کار میکنید حوصلع تون سررفته؟
هینا: بابا اروم دختر چه تصادفی
هانیل: دوتایی اومدید؟
جونگ هون: بله خواستم کمی با زن ایندم وقت بگذرونم مشکلیه؟
اینو که گفت قیافه ذوق زده هانیل کم کم جاشو به شک داد و سوالی خیره شد از زیر میز با پام محکم به پای جونگ هون زدم که نگاهشو بهم دوخت ولی چیزی نگفت
یهو...
❤️😎پارت 73
(بچه ها ی رمان جدید توپ دارم مینویسن اینو میزارم سریع تموم شه بره که بعدی درخواستی دوستم تو راهه)
رفتم اتاق و از کمد یه شومیز ساده کرم و شلوار راسته مشکی انتخاب کردم و کفش هام هم کفش پاشنه دار نوک تیز مشکی برداشتم و کیف دستس مینیمال به رنگ کرم
بعد رفتم سمت میز ارایشم و نگاهی به اکسسورس هام انداختم بعداز 5 مین فکرکردن گوشواره حلقه ای ، گردنبند باریک و دستبند ساده طلایی انتخاب کردم و پوشیدم
و در اخر هم بعداز انتخاب و نظریه گیری میکابمم تموم کردم و موهامو گوجه ای بالای سرم بستم و جلوی موهامو ول دادم و عطر از پایین تا بالا خالی کردم و رفتم پایین که.. تعجب از صورتم می بارید
هینا: سلام
جونگ هون: سلا...
هینا: کی اومدی؟
جونگ هون: ....
هینا: آهاییییی؟؟ الووو؟؟ عموو؟
جونگ هون: ها چی چی گفتی؟
هینا: اینو شنیدی بقیه رو نشنیدی؟
جونگ هون: خوشگل شدی
گونه هام ناخودآگاه گل انداخت اخه اون و این حرفا وایی سرم پایین بود و داشتم به کفش نگاه می پنداشتم که دوتا کفش مشکی شیک مردونه رو جلوی روم مشاهده کردیدم
با یه دستش موهایی که تو صورتم بود و کنار زد و با دست دیگش سرمو بلند کرد
جونگ هون: اینکارو نکن
هینا: چچ..چی؟
جونگ هون: چشماتو ازم قایم نکن
اومدم حرف بزنم که نشد و
لارا: هانا دیرت میشه ها اماده ش..
هینا: به خدا اونجوری که مغز منحرفت فکر میکنه نیستتت
لارا: زود برگرد خونه
و رفت تو اتاقش
(البته هینا و جونگ هون در فاصله 1 قدمی بودند خودتون تصور کنید دیگه زحمت اینو بکشین)
جونگ هون: خب حاضری دیگه؟
هینا: اوهوم
به شنت بیرون هدایتم کرد و در ماشین و برام باز کرد سوار شدیم و بعداز 15 مین رسیدیم از عمد اروم حرکت میکرد میدونستم وگرنه باید 5 مینی رسیده می بودیم
پیاده شدیم ماشینو داد نگهبانی و اومد سمتم و باهم وارد رستوران شدیم که کار های حساب و اینارو زودتر انجام داد و نشست رو صندلی و گفت
جونگ هون: میخوام زودتر راجبش حرف بزنیم پس بی مقدمه میگم که هقته دیگه ازدواج میکنیم مراسم و نه انچنان بزرگ و کوچیک میگیریم
تو دلم داشتم کلی با خودم میجنگیدم که نباید درخواستشو قبول میکردم ولی چاره چیه تو این دنیا نه اینجا من رئیسم نه اونجا
مشغول خوردن شدیم که صدای آشنایی شنیدم از پشت برگشتم که همون لحظه ی چیز نرم تو آغوشم فرو رفت
هانیل: سلام چطوری خوبی چخبر شما اینجا چی کار میکنید حوصلع تون سررفته؟
هینا: بابا اروم دختر چه تصادفی
هانیل: دوتایی اومدید؟
جونگ هون: بله خواستم کمی با زن ایندم وقت بگذرونم مشکلیه؟
اینو که گفت قیافه ذوق زده هانیل کم کم جاشو به شک داد و سوالی خیره شد از زیر میز با پام محکم به پای جونگ هون زدم که نگاهشو بهم دوخت ولی چیزی نگفت
یهو...
- ۲۷۴
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط