{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق رمانتیک من

عشق رمانتیک من
❤️😎پارت ۷۴

گوشیم زنگ خورد

(لارا)

(نکته: پسرا اینجا رفتن سفارشات تحویل بگیرن)

تماس و که وصل کردم صدای جیغش تو کل سلولهای مغزم پیچید ۱۰ متر گرخیدم به خودم منتها نشون ندادم

هینا: چه مرگته زنیکه؟

لارا: (نفس های حرصی) زهرمااااااررررررر به اون مرتیکه لندهور میگفتی دو دقیقه نمیتونی این رفیق مشنگتو جمع کنی؟؟

هینا: کی‌ چی چی میگی؟

لارا: جیمینو میگم😤

همینا: حالا چی شده که انقدر جنی شد

لارا: آقا گوشیمو هک کرده منه خرم متوجه نشدم داشتیم جک بهم پیشنهاد داده بود میخواستم باهاش حرف بزنم بلاکش کرده بود هیچ تازه زنگ زده میگه می‌دونم تنهایی ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت تا جرئت نکنی به جز من با پسرای دیگه لاس بزنی آخه مرتیکه به تو چهههه

هانیل زد به بازوم و سوالی نگام کرد اونم لارا ی جوری جیغ زده بود جنم می‌شنید می شاشید تو خودش گوشیو کنار بردم از گوشم

هینا: با هانیل صحبت کن بهتر از من مشاوره میده

داشتم همینطوری میخندیدم که پسرا هم اومدن مشغول غذا شدیم و خلاصه شب و صبح کردیم لارا هم خدا می‌دونه چی بهش گذشت😁

ویو هفته بعد

خلاصه کارای هانیل و جونگ هی درست شد و اما لارا هم با جیمین ازدواج کرد و امروز هم روز عروسی من و جونگ هون بود

تق تق

هینا: بفرمایید

هانیل: آماده ای؟ همچی مرتبه؟ خوبی؟ استرس داری؟

هینا: احساس میکنم تو بیشتر استرس داری ها

هانیل: بالاخره منو جونگ هی شاهدیم

که وسط حرفمون لارا هم به جمع اضافه شد

لارا: گمشین بیاید دیگه همه منتظرند

رفتیم پایین که با دیدن چهره اش نفسم بند اومد نمی‌دونم کارم درسته؟ غلطه؟ اصلا چیشد چی نشد که خودمو تو جایگاه عروس دیدم و جونگ هون باهام در حال حرف زدنه و من غرق در افکارم متوجه نبودم

جونگ هون: حالت خوبه؟

هینا: من..من نمیتونم

جونگ هون: یعنی چی نمیتونی؟ مسخره بازی درنیار هینا

هینا: من..

نتونستم ادامه اش بدم و با چشم های بغض دار به لارا و هانیل که با نگرانی چشم دوختن نگاه میکنم

(خب میریم تو فاز ادبی)

که ناگهان در محضر باز میشه با دیدنش در آن کت و شلوار، خشکم میزند و نفسم بند می آید؛ درست در لحظه ای که نگاهش با نگاهم تلاقی می‌کند، ضربان قلبم به شماره می افتد و انگار تمام اطرافیانم در هاله ای از مه محو می‌شوند تمام چیزی که میبینم

اوست که با قدم هایی استوار به سمتم آمد و بی آنکه صدایش را بالا ببرد، محکم و قاطع گفت

جونکوک: این عروسی برگزار نمی شود

جونگ هون دستم را گرفت و با قاطعیت گفت

جونگ هون: او هیچ جا نمیاد

جونکوک: حق انتخاب با خودشه انتخابت چیه؟

مضطرب بودم بین ۲ پسری که رو به رویم ایستاده بودند، نفس کشیدن برایم سخت بود، جونگ هون هنوز دستم و را گرفته، اما نگاه من ناخواسته روی جونکوک ثابت مانده بود.

همه منتظر بودند چیزی بگویم، اما هیچ کلمه ای از دهانم بیرون نمی آمد. فقط می‌دانستم قلبم برای چه کسی اینطور بی قرار می تپد. آرام دستم را میان انگشتان جونگ هون بیرون میکشم و چند قدم به سمت جونکوک برداشتم

سکوت سنگینی در سالن حکم فرما بود. کنار جونکوک ایستادم و بدون اینکه نگاهم را از چشمانش بگیرم زمزمه کردم

هینا: من قبلاً انتخابم را کردم فضا برای لحظه ای در بهتی عمیق فرو رفت؛ نگاه جونگ هون از صورتم جدا نمیشد

جونگ هون: پس اون همه حرف چی بود هینا؟

صدایش بلند نبود، اما لرز خفیفی داشت که بیشتر فریاد درد را نشان می داد.
دیدگاه ها (۰)

عشق رمانتیک من ❤️😎پارت 73(بچه ها ی رمان جدید توپ دارم مینویس...

https://wisgoon.com/carla_talesفالو شه فیک نویسه

عشق رمانتیک من ❤😎پارت ۶۸هانیل: فکر کرده فقط خودش لجبازه؟ نشو...

عشق رمانتیک من ❤️😎پارت 72زیر پاهام ی لحظه خالی شد و از شدت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط