دانلود رمان جیبم خالی دلم پر نودهشتیا
دانلود رمان جیبم خالی دلم پر نودهشتیا
نشستم ساندویچم و خوردم دختره :ببخشید سروصداتون خیلی زیاده لطفا سکوت و رعایت کنید من :اوهووو طوری میگه انگار اینجا بیمارستانه و خانوم پرستار باز همینطور نگاش به آرتان بود من :آهای خانوم شاسکول من دارم باهات میحرفم میفهمی چی میگم خوردیییی تمومش کردی
مهماندار:چیو دستم و گذاشتم رو شونه آرتان من:این بدبخت بیچاره که داری با چشمات میخوریش یه ساعته اگه سیر نشدی پسره صندلی جلویی هم هست صندلی جلویی یه تازه عروس داماد بودن داشتن مارو نگا میکردن من :میتونی شوهر این بدبختم بخوری اما اگه عروس خانوم چش واستون گذاشتن مهماندار :بطفا ادب داشته بایشین من :همین که تو ادب داری واسه هممون بسه مهماندار :ایششش دختر زبون دراز و رفت اونطرف دختره صندلی جلویی :دمت گرم خوب آدمش کردی دختره هیز من :تو هم که فقط نیشتو باز کن آرتان :هان من :هان و درد هان و کوفت هان و مرض دختره صندلی جلویی :سلام من سارام و شوهرم سامان من :خوشبختم سامان :همچنین سارا :همچنین من :منم لیدیام و اینم داداشم آرتان آرتان با چشای گشاد نگام کرد سارا :خیال میکردم نامزادته من :نه عزیزم داداشمه سامان :خیلیم شبیه همینا سارا :آره من :واقعااااا سامان :آره کلی من :نمیدونستم سارا :بگم چرا شبیه همید سامان :چون گیرم هاتون مثل همه خخخخ من :خخخخ حواسم به گیریما نبود کلی با سارا و سامان حرف زدم تا رسیدیم آرتانم که همش خواب بود وقتی رسیدیم دنبال یلدا میگشتم اونم داشت دنبالمون میگشت اینو کیوان بودن سریع دویدم طرفشون آرتان دنبالم میومد سریع پریدم بغل لیدیا با تعجب نگامون میکردن یلدا :لیدی تویی نشناختم چه صورتیه وایه خودت ساخت من :منننن خون آشامم کیوان :خخخ وقعا چرا اینطوری شدین آرتان :از خانوم بپرس من :به تو چه آرتان آرتان :این حرفت الان چه ربطی داشت من :نمیدونم یلدا :بیا بریم بعدا دربارش حرف میزنیم من :باشه
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%db%8c%d8%a8%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%be%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نشستم ساندویچم و خوردم دختره :ببخشید سروصداتون خیلی زیاده لطفا سکوت و رعایت کنید من :اوهووو طوری میگه انگار اینجا بیمارستانه و خانوم پرستار باز همینطور نگاش به آرتان بود من :آهای خانوم شاسکول من دارم باهات میحرفم میفهمی چی میگم خوردیییی تمومش کردی
مهماندار:چیو دستم و گذاشتم رو شونه آرتان من:این بدبخت بیچاره که داری با چشمات میخوریش یه ساعته اگه سیر نشدی پسره صندلی جلویی هم هست صندلی جلویی یه تازه عروس داماد بودن داشتن مارو نگا میکردن من :میتونی شوهر این بدبختم بخوری اما اگه عروس خانوم چش واستون گذاشتن مهماندار :بطفا ادب داشته بایشین من :همین که تو ادب داری واسه هممون بسه مهماندار :ایششش دختر زبون دراز و رفت اونطرف دختره صندلی جلویی :دمت گرم خوب آدمش کردی دختره هیز من :تو هم که فقط نیشتو باز کن آرتان :هان من :هان و درد هان و کوفت هان و مرض دختره صندلی جلویی :سلام من سارام و شوهرم سامان من :خوشبختم سامان :همچنین سارا :همچنین من :منم لیدیام و اینم داداشم آرتان آرتان با چشای گشاد نگام کرد سارا :خیال میکردم نامزادته من :نه عزیزم داداشمه سامان :خیلیم شبیه همینا سارا :آره من :واقعااااا سامان :آره کلی من :نمیدونستم سارا :بگم چرا شبیه همید سامان :چون گیرم هاتون مثل همه خخخخ من :خخخخ حواسم به گیریما نبود کلی با سارا و سامان حرف زدم تا رسیدیم آرتانم که همش خواب بود وقتی رسیدیم دنبال یلدا میگشتم اونم داشت دنبالمون میگشت اینو کیوان بودن سریع دویدم طرفشون آرتان دنبالم میومد سریع پریدم بغل لیدیا با تعجب نگامون میکردن یلدا :لیدی تویی نشناختم چه صورتیه وایه خودت ساخت من :منننن خون آشامم کیوان :خخخ وقعا چرا اینطوری شدین آرتان :از خانوم بپرس من :به تو چه آرتان آرتان :این حرفت الان چه ربطی داشت من :نمیدونم یلدا :بیا بریم بعدا دربارش حرف میزنیم من :باشه
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%db%8c%d8%a8%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%84%db%8c-%d8%af%d9%84%d9%85-%d9%be%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۶.۹k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط