{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را

باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

گفته بودم بعد ازین باید فراموشش کنم

دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را

دیدگاه ها (۳)

خـــدا گر پرده بـرداردز روی کــــــــار آدمـــــــها چه شـاد...

این قانون آدم هاستتازمانی که هستیآسوده اند ازبودنتگاهی تنهای...

آرامشِ من تویے …… نگو خستہ شدممهبوتِ توام …ببین چہ پَر بستہ ...

اصرار نَڪن بہ شب اسیرم ڪردےبا اخم و بهانہ … پیرِ پیرم ڪردےگر...

.ز دلتنگی ترا امشب به گوگل جستجو کردمیه کاری بر تسلی این دلـ...

مردی که در کنارم بود

بعدش عکس گرفتیم بعد من برگه برده بودم برام یادگاری نوشت.. وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط