من به آئینه حسادت کردم
من به آئینه حسادت کردم !
به همان یک نگه خسته تو
و به اوکه تو را در دل خود خواهد دید
وبه بوی گل سرخ آن هنگام که تو
می بوییش.و به زلفان خم اندر خم تو
که سر انگشت تو را به کمین بنشسته
وبه پیراهن توکه تو را این همه دربر دارد
وبه این یک نم اشک که یقین می دانم
گونه ات می بوسد یا به یک آستینی
که عرق از سر پیشانی تو بردارد
یا قلم که به دستان تو خواهد رقصید
یا به کاغذکه ز تو گیرد رنگ
من به نسیمی که ز تو شاد شود
یا به آبی که تو را می نوشد
یا به نوری که روشن شود از پرتو تو
به آفتاب به زمین
من به هر کوی که گم کرد تورا
من به دل نیز حسادت کردم
که تو را دارد دوست !
من . . .من به آئینه حسادت کردم !
به همان یک نگه خسته تو
و به اوکه تو را در دل خود خواهد دید
وبه بوی گل سرخ آن هنگام که تو
می بوییش.و به زلفان خم اندر خم تو
که سر انگشت تو را به کمین بنشسته
وبه پیراهن توکه تو را این همه دربر دارد
وبه این یک نم اشک که یقین می دانم
گونه ات می بوسد یا به یک آستینی
که عرق از سر پیشانی تو بردارد
یا قلم که به دستان تو خواهد رقصید
یا به کاغذکه ز تو گیرد رنگ
من به نسیمی که ز تو شاد شود
یا به آبی که تو را می نوشد
یا به نوری که روشن شود از پرتو تو
به آفتاب به زمین
من به هر کوی که گم کرد تورا
من به دل نیز حسادت کردم
که تو را دارد دوست !
من . . .من به آئینه حسادت کردم !
- ۲۴۵
- ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط