{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم نمی آید ولی انگار "بهمن"بود 

یادم نمی آید ولی انگار "بهمن"بود 
دستت به روی شانه های خسته من بود

چیزی نمیگفتی ولی از دور میدیدم 
حسی درون سینه ات در حال مردن بود 

پیوند ما دیگر خیالی بود ناممکن 
قلب من از شیشه دلت ازجنس آهن بود


بی اعتنا از من گذشتی و نفهمیدی
قلبی درون سینه درحال شکستن بود 

من دست خالی گرچه باتقدیر جنگیدم 
حتی زمین و آسمان با عشق دشمن بود 

دیگر وجود خسته ام محکوم نابودیست
این آخرین فرصت برای از تو گفتن بود
دیدگاه ها (۱)

دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم راحتی نمی خواهم ببینی روی زردم...

حال آدم که دست خودش نیستعکسی می بیندترانه ای می شنودخطی می خ...

لبخند تو خلاصه خوبیهاست لَختی بخند خنده گل زیباست پیشانیت ...

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را شبیه مادر پیری که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط