{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشمان او

𐙚چشمان او𐙚

ویو دازای:
یک سال از اومدن اون از مافیا می‌گذشت و همکارمون حالا من ۱۶ و نیم و اون ۱۶ سالش بود خب روز به روز می‌گذشت ولی یه روز...
من و اون به یه ماموریت رفتیم ولی یه حسی رو درونم داشتم وقتی شب برگشتم اتاقم درحال فکر بودم که یهو با خودم گفت:
چی امکان نداره! نگو که...
اره من عاشقش شده بودم
کل شب اون چشمای آبی از تو ذهنم بیرون نمی‌رفت
همینطور که تو فکر بودم چویا اومد داخل و سریع خودمو جمع و جور کردم که دیدم رو گونه هاش...
دیدگاه ها (۲)

پارت دوم چشمان او. 𐙚₊˚⊹♡ویو نویسنده :چویا اومد داخل اتاق داز...

نام داستان:چشمای او♡شخصیت ها:سوکوکو(دازای و چویا) پل ورلین(ب...

خوشگلای من داشتم فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم بهتره یه سو...

عشقی در مافیا ( پارت اول )

part 14 "سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط