چشمان او
𐙚چشمان او𐙚
ویو دازای:
یک سال از اومدن اون از مافیا میگذشت و همکارمون حالا من ۱۶ و نیم و اون ۱۶ سالش بود خب روز به روز میگذشت ولی یه روز...
من و اون به یه ماموریت رفتیم ولی یه حسی رو درونم داشتم وقتی شب برگشتم اتاقم درحال فکر بودم که یهو با خودم گفت:
چی امکان نداره! نگو که...
اره من عاشقش شده بودم
کل شب اون چشمای آبی از تو ذهنم بیرون نمیرفت
همینطور که تو فکر بودم چویا اومد داخل و سریع خودمو جمع و جور کردم که دیدم رو گونه هاش...
ویو دازای:
یک سال از اومدن اون از مافیا میگذشت و همکارمون حالا من ۱۶ و نیم و اون ۱۶ سالش بود خب روز به روز میگذشت ولی یه روز...
من و اون به یه ماموریت رفتیم ولی یه حسی رو درونم داشتم وقتی شب برگشتم اتاقم درحال فکر بودم که یهو با خودم گفت:
چی امکان نداره! نگو که...
اره من عاشقش شده بودم
کل شب اون چشمای آبی از تو ذهنم بیرون نمیرفت
همینطور که تو فکر بودم چویا اومد داخل و سریع خودمو جمع و جور کردم که دیدم رو گونه هاش...
- ۱۵۹
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط