Dead
Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 90 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
اسلاید دو لباس ات ...
پا قدم از اتاق کوچیک بیرون گذاشت و سمته آشپزخانه رفت ... نگاهش افتاد رو صندلی که دیشب عشقش روی اش نشسته بود لبخندی زد و رو همان صندلی نشست قلبش به شدت تند میزد ... کمی هم دلشوره داشت سوهی: صبح بخیر ..... ات: صبح بخیر ... سوهی در حالی که ماهیتابه املت را جلو دخترک گذاشت با لحن بسیار مهربان و کنی هم نگران گفت .... سوهی: دخترم الان حالت چطوره
دختره دستی به صورت اش کشید و کلافه با صدا پر از بغض اش گفت
ات: نمیدونم خاله ... واقعا این بار دیگه هیچی رو نمیفهمم
سوهی برای لحظه ای سکوت کرد و به جای خاله بیونگ نگاه کرد نگران بود به شدت نگران خانواده اش و خوب فهمیده که جونکوک حتما دستی به مافیا داره صدا دختره ریشه افکارش را بهم ریخت ... ات: خاله بیونگ کجاست ؟
سوهی روبه رو ات روی صندلی نشست و گفت .... سوهی: صبح زود با ذوق از اتاقش بیرون اومد و گفت که جونکوک اونو به مسابقه دعوت کرده
دختره کمی گیج گفت .... ات: چه مسابقه ای
سوهی تیکه نان را برداشت و آه ای کشید .... سوهی: دیشب نگفت بریم دور دور تو شهر بیونگ سو هم عاشق ماشینه برای همین رفتن ...
دختره تیکه خیار را در دهانش گذاشت و چشم هایش رو هم گذاشت بو و طعم خیار تو دهنش پیچیده شد
سوهی: دوسش داری
با صدا خاله سوهی پلک هایش را باز کرد و با چشم های درشت گفت
ات: ها ؟
سوهی لبخندی زد و گفت ....
سوهی: مینی هم اینجوری بود وقتی ترو حامله بود همش خیار میخورد همیشه هم آب میوه با طعم موز میخورد .... لبخندی زد و با چشم های غمگین به میز خیره شد .... دختره دلش کمی لرزید یادته حرف ها کار ها گذاشته افتاد درست مثل مادرش پیش میرفت.... سری زود زود تکان داد و افکارش را پست زد نگاهش سخته املت انتقاد درون شکم اش حس کرد چیزی در حال تکان شد و به شدت حس بدی گرفت حالت تهوع داشت به شدت دیوانه اش میکرد .... زود دستش را روی دهنش گذاشت و با بدو سمته سرویس بهداشتی قدم برداشت .....
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart 90 …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
اسلاید دو لباس ات ...
پا قدم از اتاق کوچیک بیرون گذاشت و سمته آشپزخانه رفت ... نگاهش افتاد رو صندلی که دیشب عشقش روی اش نشسته بود لبخندی زد و رو همان صندلی نشست قلبش به شدت تند میزد ... کمی هم دلشوره داشت سوهی: صبح بخیر ..... ات: صبح بخیر ... سوهی در حالی که ماهیتابه املت را جلو دخترک گذاشت با لحن بسیار مهربان و کنی هم نگران گفت .... سوهی: دخترم الان حالت چطوره
دختره دستی به صورت اش کشید و کلافه با صدا پر از بغض اش گفت
ات: نمیدونم خاله ... واقعا این بار دیگه هیچی رو نمیفهمم
سوهی برای لحظه ای سکوت کرد و به جای خاله بیونگ نگاه کرد نگران بود به شدت نگران خانواده اش و خوب فهمیده که جونکوک حتما دستی به مافیا داره صدا دختره ریشه افکارش را بهم ریخت ... ات: خاله بیونگ کجاست ؟
سوهی روبه رو ات روی صندلی نشست و گفت .... سوهی: صبح زود با ذوق از اتاقش بیرون اومد و گفت که جونکوک اونو به مسابقه دعوت کرده
دختره کمی گیج گفت .... ات: چه مسابقه ای
سوهی تیکه نان را برداشت و آه ای کشید .... سوهی: دیشب نگفت بریم دور دور تو شهر بیونگ سو هم عاشق ماشینه برای همین رفتن ...
دختره تیکه خیار را در دهانش گذاشت و چشم هایش رو هم گذاشت بو و طعم خیار تو دهنش پیچیده شد
سوهی: دوسش داری
با صدا خاله سوهی پلک هایش را باز کرد و با چشم های درشت گفت
ات: ها ؟
سوهی لبخندی زد و گفت ....
سوهی: مینی هم اینجوری بود وقتی ترو حامله بود همش خیار میخورد همیشه هم آب میوه با طعم موز میخورد .... لبخندی زد و با چشم های غمگین به میز خیره شد .... دختره دلش کمی لرزید یادته حرف ها کار ها گذاشته افتاد درست مثل مادرش پیش میرفت.... سری زود زود تکان داد و افکارش را پست زد نگاهش سخته املت انتقاد درون شکم اش حس کرد چیزی در حال تکان شد و به شدت حس بدی گرفت حالت تهوع داشت به شدت دیوانه اش میکرد .... زود دستش را روی دهنش گذاشت و با بدو سمته سرویس بهداشتی قدم برداشت .....
- ۲۱.۲k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط