𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❺
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❺
ما نمیتوانیم هیچ چیز را تغییر دهیم مگر اینکه آن را بپذیریم.
- کارل گوستاو یونگ
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سال ششم در هاگوارتز آغاز میشود.سال پنجم را جهشی خواندم تا مجبور نباشم با ریگولوس سر یک کلاس بنشینم و الکسا هم سخاوتمندانه درس خواند تا با من سر کلاس ششم بنشیند امسال دومین سال است که مکس فارغ التحصیل شده.سرسرا پر از سال اولی هایی است که آماده اند گروهبندی شوند.یعنی میدانند همین گروهبندی ساده چه بر سرشان خواهد آورد؟چقدر قرار است بینشان تفرقه بیافتد؟من،الکسا،جولیت،ماریان،سوفیا و الیویا در گوشه ای ملاقات میکنیم.این دوسال اخیر خیلی باهم صمیمی شدیم به خصوص که دو به دو با دار و دسته مکس روی هم ریخته اند.جولیت شانزده ساله و مکس هجده ساله مدت هاست نامه نگاری میکنند.الکسا و لئو از بعد از یول بال تا الان درباره همه چیز باهم حرف میزنند و از وقتی لئو فارغ التحصیل شده هفته ای یک بار مخفیانه به هاگوارتز می آید تا الکسا را ببیند.ماریان و تام هردو کوییدچ باز های قهاری هستند و قسم میخورم یک بار دیدم که در رختکن،بعد از بازی هم را بوسیدند.البته سوفیا هنوز هم با سیریوس بلک است و اولیویا با یک پسر ریونکلاوی دوست شده. ماریان نگاهمان میکند لبخند میزند و با لحن آرام و مرموزش میگوید"پیام امروز رو خوندید؟اون جادوگر سیاه داره نیرو جذب میکنه"
جولیت با همان بیخیالی همیشگی که حالا آمیخته به مستی هم هست میگوید"پیام امروز الکی همه چیز رو بزرگنمایی میکنه تا مشتری جمع کنه"
الکسا هم حرف ماریان را تایید میکند"منم شنیدم.یارو خیلی توپش پره.میگن از دهه چهل تاحالا داره نقشه میکشه"
سوفیا درحالی که حواسش پرت مراسم است دستی به موهایش میکشد"جادوی سیاه چیزی نیست که به این راحتی ها بشه ازش گذشت.وزراتخونه حتماً پیگیری میکنه"
میبینم که نگاهش سمت میز گریفیندور میچرخد
اولیویا با لحنی آرام به من میگوید"ساکتی ری.مشکلی پیش اومده؟"
سرم را بالا میآورم"نه خوبم.بچه ها من...من به این یارو اصلاً حس خوبی ندارم.حس میکنم خیلی نزدیک تر از چیزیه که فکر میکنیم.اوضاع قراره به هم بریزه"
جولیت از بطری کنار دستش گیلاس هایمان را پر میکند"امشب تنها چیزی که اوضاع رو به هم میریزه ماییم دخترا!بیاین خوش بگذرونیم!"
ما نمیتوانیم هیچ چیز را تغییر دهیم مگر اینکه آن را بپذیریم.
- کارل گوستاو یونگ
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سال ششم در هاگوارتز آغاز میشود.سال پنجم را جهشی خواندم تا مجبور نباشم با ریگولوس سر یک کلاس بنشینم و الکسا هم سخاوتمندانه درس خواند تا با من سر کلاس ششم بنشیند امسال دومین سال است که مکس فارغ التحصیل شده.سرسرا پر از سال اولی هایی است که آماده اند گروهبندی شوند.یعنی میدانند همین گروهبندی ساده چه بر سرشان خواهد آورد؟چقدر قرار است بینشان تفرقه بیافتد؟من،الکسا،جولیت،ماریان،سوفیا و الیویا در گوشه ای ملاقات میکنیم.این دوسال اخیر خیلی باهم صمیمی شدیم به خصوص که دو به دو با دار و دسته مکس روی هم ریخته اند.جولیت شانزده ساله و مکس هجده ساله مدت هاست نامه نگاری میکنند.الکسا و لئو از بعد از یول بال تا الان درباره همه چیز باهم حرف میزنند و از وقتی لئو فارغ التحصیل شده هفته ای یک بار مخفیانه به هاگوارتز می آید تا الکسا را ببیند.ماریان و تام هردو کوییدچ باز های قهاری هستند و قسم میخورم یک بار دیدم که در رختکن،بعد از بازی هم را بوسیدند.البته سوفیا هنوز هم با سیریوس بلک است و اولیویا با یک پسر ریونکلاوی دوست شده. ماریان نگاهمان میکند لبخند میزند و با لحن آرام و مرموزش میگوید"پیام امروز رو خوندید؟اون جادوگر سیاه داره نیرو جذب میکنه"
جولیت با همان بیخیالی همیشگی که حالا آمیخته به مستی هم هست میگوید"پیام امروز الکی همه چیز رو بزرگنمایی میکنه تا مشتری جمع کنه"
الکسا هم حرف ماریان را تایید میکند"منم شنیدم.یارو خیلی توپش پره.میگن از دهه چهل تاحالا داره نقشه میکشه"
سوفیا درحالی که حواسش پرت مراسم است دستی به موهایش میکشد"جادوی سیاه چیزی نیست که به این راحتی ها بشه ازش گذشت.وزراتخونه حتماً پیگیری میکنه"
میبینم که نگاهش سمت میز گریفیندور میچرخد
اولیویا با لحنی آرام به من میگوید"ساکتی ری.مشکلی پیش اومده؟"
سرم را بالا میآورم"نه خوبم.بچه ها من...من به این یارو اصلاً حس خوبی ندارم.حس میکنم خیلی نزدیک تر از چیزیه که فکر میکنیم.اوضاع قراره به هم بریزه"
جولیت از بطری کنار دستش گیلاس هایمان را پر میکند"امشب تنها چیزی که اوضاع رو به هم میریزه ماییم دخترا!بیاین خوش بگذرونیم!"
- ۳۸
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط