𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❼
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❼
قاعدهای وجود ندارد كه به درد همه بخورد، هر كس باید خودش راهی بیابد كه او را نجات دهد.
زیگموند فروید
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
ساعت ده و چهل و هفت دقیقه صبح به دفتر خانم وود فرا خوانده میشویم وقتی آنجا میروم و در میزنم در کمال تعجب تمام چهره هایی که برایم آشنا هستند را میبینم
مکس تام لئو جولیت الکسا سوفیا الیویا ماریان یک دختر اسلیتیرینی که نمیشناسم و سوروس که زودتر از من رسیده"عذر میخوام پرفسور"
سر تکان میدهد"عیبی نداره اسمیت.یه لحظه بمون تا برگردم"
از در بیرون میرود رو به مکس،لئو و تام میگویم"فکر کردم فارغ التحصیل شدین"
مکس میگوید"خب برای اینکه شدیم."
پلک میزنم"میشه مثل آدم توضیح بدی داداشی؟!"
تام میگوید"ما دانش آموز نیستیم.عضو یه جنبشیم"
لئو حرفش را کامل میکند"بر ضد لرد سیاه"
الکسا توی حرفش میپرد"ضد کی؟"
لئو میگوید"دارک لرد الکسی.جادوگر سیاه معروف"
دختر ناشناس میگوید"و چهارتا بچه قراره از پس لرد بربیان؟"
جولیت سر تکان میدهد"بهت اطمینان میدم اَمبِر.اینا به هیچ وجه بچه نیستن"
دختری که اسمش امبر¹ است پوفی میکشد و چشم هایش را در حدقه میچرخاند سوفیا و الیویا و ماریان درباره چیزی که نمیدانم چیست صحبت میکنند اسنیپ جوان درگیر صحبت درباره لرد سیاه با مکس است لئو برای الکسا چیزی توضیح میدهد تام با امبر دعوا میکند و من گربه سیاهی که دم پنجره آمده را نوازش میکنم وقتی میخواهم پنجره را ببندم،او نمیرود بنابراین بغلش میکنم و میآورمش داخل
"سلام خوشگله"
پلک میزند
"میخوای با هم دوست بشیم؟"
سر کج میکند
"گمونم بخوای...خیلی خب.من ری هستم.تو هم...فلفل؟دوست داری اسمتو بذارم فلفلی؟یا نینجا؟یا ریون²؟یا اَش³؟
همین خوبه دوست دارم اسمتو بذارم ریون.اگه دوسش داری بگو میو"
سر کج میکند و حرف هایم را نمیفهمد با این حال صدایی در می آورد
"بسیار خب سلام ریون.به هاگوارتز خوش اومدی "
و بغلش میکنم
بقیه برمیگردند و با تعجب به من نگاه میکنند مکس لبخند میزند"ری قراره از عفونت گربه بمیری"
من هم لبخند میزنم و رو به او میگویم"خفه شو مکسی"
الکسا سریع به سمت گربه میآید شروع به نوازشش میکند"اسمش چیه؟"
میگویم"فکر کردم اسمشو بذارم ریون"
که ناگهان در باز میشود و پرفسور با یک تومار در دست میرسد
"بچه ها عجله دارم.میریم سر اصل مطلب.همه شما جادوآموز های ماهر و باهوشی هستید.و مطمئناً همگی جادوگر سیاهی که جدیداً به جهان جادویی سلطه ور شده رو میشناسید.چیزی که میخوام بگم خطرناک و سخته.پس هرکس که میخواد میتونه همین حالا بره"
چند ثانیه سکوت میکند به همدیگر نگاه میکنیم هیچکدام قدم از قدم برنمیداریم بلاخره دوباره شروع به صحبت میکند"حالا که همه موندید...باید بگم که شما برای عضویت در یک جنبش ضد جادوی سیاه اینجایید.ما سالهاست که دارک لرد رو زیر نظر داریم و باید بگم که باهوشه و قدرتمنده از همه مهمتر چرب زبون و بی احساسه پس خودتون تصور کنید که چقدر میتونه خطرناک باشه.ویلن ها و قهرمان ها باهم معنا پیدا میکنن ما نمیتونیم شر رو ریشهکن کنیم.اما میتونیم اطمینان حاصل کنیم که به موازات شر،خیر هم درحال گسترشه.حالا شما با من هستید جادوگران جوان؟"
یک لحظه سکوت میکنیم.او سربسته حرف زد.من هنوز نمیدانم باید چکار کنیم اما...اما چیزی درعمق وجودم میخواهد اینکار را بکنم.لرد سیاه مردم را میکشد و بچه ها عزادار میشوند رویاهای کوچکشان میمیرد و به لردسیاه های بعدی بدل میشوند.مسلماً هرکسی را بهر کاری ساختند و من...فکر میکنم رسالتم را پیدا کردم قبل از اینکه کسی چیزی بگوید میگویم"من هستم"
سرها به طرفم میچرخد.خجالت میکشم و سعی میکنم به روبهرو نگاه کنم پرفسور میگوید"دومین اسمیت به جنبش ما پیوست خوش اومدی ریچل.دنیا از تو ممنونه"
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Amber
²Raven
³Ash
قاعدهای وجود ندارد كه به درد همه بخورد، هر كس باید خودش راهی بیابد كه او را نجات دهد.
زیگموند فروید
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
ساعت ده و چهل و هفت دقیقه صبح به دفتر خانم وود فرا خوانده میشویم وقتی آنجا میروم و در میزنم در کمال تعجب تمام چهره هایی که برایم آشنا هستند را میبینم
مکس تام لئو جولیت الکسا سوفیا الیویا ماریان یک دختر اسلیتیرینی که نمیشناسم و سوروس که زودتر از من رسیده"عذر میخوام پرفسور"
سر تکان میدهد"عیبی نداره اسمیت.یه لحظه بمون تا برگردم"
از در بیرون میرود رو به مکس،لئو و تام میگویم"فکر کردم فارغ التحصیل شدین"
مکس میگوید"خب برای اینکه شدیم."
پلک میزنم"میشه مثل آدم توضیح بدی داداشی؟!"
تام میگوید"ما دانش آموز نیستیم.عضو یه جنبشیم"
لئو حرفش را کامل میکند"بر ضد لرد سیاه"
الکسا توی حرفش میپرد"ضد کی؟"
لئو میگوید"دارک لرد الکسی.جادوگر سیاه معروف"
دختر ناشناس میگوید"و چهارتا بچه قراره از پس لرد بربیان؟"
جولیت سر تکان میدهد"بهت اطمینان میدم اَمبِر.اینا به هیچ وجه بچه نیستن"
دختری که اسمش امبر¹ است پوفی میکشد و چشم هایش را در حدقه میچرخاند سوفیا و الیویا و ماریان درباره چیزی که نمیدانم چیست صحبت میکنند اسنیپ جوان درگیر صحبت درباره لرد سیاه با مکس است لئو برای الکسا چیزی توضیح میدهد تام با امبر دعوا میکند و من گربه سیاهی که دم پنجره آمده را نوازش میکنم وقتی میخواهم پنجره را ببندم،او نمیرود بنابراین بغلش میکنم و میآورمش داخل
"سلام خوشگله"
پلک میزند
"میخوای با هم دوست بشیم؟"
سر کج میکند
"گمونم بخوای...خیلی خب.من ری هستم.تو هم...فلفل؟دوست داری اسمتو بذارم فلفلی؟یا نینجا؟یا ریون²؟یا اَش³؟
همین خوبه دوست دارم اسمتو بذارم ریون.اگه دوسش داری بگو میو"
سر کج میکند و حرف هایم را نمیفهمد با این حال صدایی در می آورد
"بسیار خب سلام ریون.به هاگوارتز خوش اومدی "
و بغلش میکنم
بقیه برمیگردند و با تعجب به من نگاه میکنند مکس لبخند میزند"ری قراره از عفونت گربه بمیری"
من هم لبخند میزنم و رو به او میگویم"خفه شو مکسی"
الکسا سریع به سمت گربه میآید شروع به نوازشش میکند"اسمش چیه؟"
میگویم"فکر کردم اسمشو بذارم ریون"
که ناگهان در باز میشود و پرفسور با یک تومار در دست میرسد
"بچه ها عجله دارم.میریم سر اصل مطلب.همه شما جادوآموز های ماهر و باهوشی هستید.و مطمئناً همگی جادوگر سیاهی که جدیداً به جهان جادویی سلطه ور شده رو میشناسید.چیزی که میخوام بگم خطرناک و سخته.پس هرکس که میخواد میتونه همین حالا بره"
چند ثانیه سکوت میکند به همدیگر نگاه میکنیم هیچکدام قدم از قدم برنمیداریم بلاخره دوباره شروع به صحبت میکند"حالا که همه موندید...باید بگم که شما برای عضویت در یک جنبش ضد جادوی سیاه اینجایید.ما سالهاست که دارک لرد رو زیر نظر داریم و باید بگم که باهوشه و قدرتمنده از همه مهمتر چرب زبون و بی احساسه پس خودتون تصور کنید که چقدر میتونه خطرناک باشه.ویلن ها و قهرمان ها باهم معنا پیدا میکنن ما نمیتونیم شر رو ریشهکن کنیم.اما میتونیم اطمینان حاصل کنیم که به موازات شر،خیر هم درحال گسترشه.حالا شما با من هستید جادوگران جوان؟"
یک لحظه سکوت میکنیم.او سربسته حرف زد.من هنوز نمیدانم باید چکار کنیم اما...اما چیزی درعمق وجودم میخواهد اینکار را بکنم.لرد سیاه مردم را میکشد و بچه ها عزادار میشوند رویاهای کوچکشان میمیرد و به لردسیاه های بعدی بدل میشوند.مسلماً هرکسی را بهر کاری ساختند و من...فکر میکنم رسالتم را پیدا کردم قبل از اینکه کسی چیزی بگوید میگویم"من هستم"
سرها به طرفم میچرخد.خجالت میکشم و سعی میکنم به روبهرو نگاه کنم پرفسور میگوید"دومین اسمیت به جنبش ما پیوست خوش اومدی ریچل.دنیا از تو ممنونه"
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Amber
²Raven
³Ash
- ۱۰۹
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط