پارت ۱۱
پارت ۱۱
جیرایا به زور ناروتو و ساسکه را از کف حمام جمع کرد. واقعا دسته گل به اب داده بودند. جیرایا با اهی سنگین، پشت میز مطالعه اش نشست. دست به سینه به ناروتو و ساسکه که روبرویش نشسته بودند نگاه کرد، منتظر توضیح.
J:"خب اقایون، عذرخواهی."
ناروتو طبق معمول شروع کرد تند تند توضیح دادن:"ساسکه میگه تو حموم بوده بعد اون یارو گوریله اومده دست زده بهش. بعد تازه منم گرفت خو مجبور بودم بزنم تو دهنش دیگه."
ساسکه زانویش را کوبید به پای ناروتو که ادامه ندهد، موهای مشکی اش هنوز خیس بودند:"منظورش اینه که تقصیر ما نبود."
جیرایا چانه اش را خاراند، وانمود کرد دارد تصمیم میگیرد چه تنبیهی به ان دوتا بدهد:"و شما دوتا شل مغزم وسط کل زندانیا دعوا کردین؟ اینجا پر از جرمه فقط کافیه یکیتون بقیه رو تحریک کنه تا همه بریزن سر هم."
ناروتو با شیطنت چرخید طرف ساسکه و چند بار ابروهایش را برای او بالا انداخت:"خیلی تحریکشون کردی انگار."
ساسکه دوباره زانویش را کوبید توی پای او، محکم تر. ناروتو اخ گفت و بالای زانوی خودش را مالید. ساسکه با نهایت شخصیت پایش را انداخت روی پای دیگرش و توضیح داد:"بنده قصدم فقط ازاد کردن ناروتو بود چون تنهایی از پس اون یارو بر نمیومد. و دوماً، مرتیکه ی متجاوزی بود و باید حقشو میذاشتیم کف دستش."
جیرایا چند لحظه پشت چشم نازک کرد، بعد دستش به صورتش کشید. الان اصلا حوصله ی چرت و پرت های دوتا پسر روبرویش را نداشت و مسئله های مهم تری از دعواهای کف حمام داشت. فعلا وی پی ان توی اولویت بود:"باشه بابا، پاشید برید. ولی وای به اون روزتون اگه ببینم باز دعوا راه انداختیدا."
●
N:"اقا دمت گرم همچین زدی تو دهنشااا، بوکس میری؟"
ناروتو با ذوق و شوق داشت ادای ساسکه را لحظه ای که ان مرد را زد در میاورد. وسط حیاط زندان. کل زندانی ها داشتند با تعجب نگاهش میکردند. ساسکه یقه ی او را گرفت و نشاندش روی نیمکت:"انقد نلول ناروتو، آبرومونو بردی. نه بوکس نمیرم."
ناروتو پوزخند زد:"زور بازوی خودته پس. از اولشم زورت زیاد بود."
ساسکه یک نگاه خشک به او انداخت، ولی ته دلش خنده اش میگرفت وقتی ناروتو اینطوری نگاهش میکرد:"تو هم از همون اول به هر روش ممکن انرژیتو اینور اونور خالی میکردی هنوزم همینی."
ناروتو پاهایش را دراز کرد و به چکمه های پلیسی اش خیره شد، با لبخند پاهایش را تکان داد:"بنظرت خیلی فرق کردیم؟"
Sa:"تو که هنوز منگلی."
N:"منظورم جدی جدی بود."
ساسکه از گوشه ی چشم نگاهی به ناروتو انداخت. طوری که نور افتاب روی گونه هایش میفتاد و خط های خنده دار روی لپ هایش را روشن میکرد. و ان لبخندی که همیشه روی لب هایش بود. لبخندی که ساسکه در دوران راهنمایی هیچوقت بهش توجه نکرده بود. کوچک اما مهم، مثل نکته. سریع نگاهش را انطرف گرفت:"شاید. چون اگه تغییر نمیکردیم اصلا و ابدا اینجوری پیش هم نمیشستیم."
ناروتو با ته ذوق به ساسکه نگاه کرد، چشم های آبی رنگش برق زدند:"اخیییی پسر گل کی بودی تووو"
و دستش را انداخت دور گردن ساسکه، محکم. نفس ساسکه یک لحظه بند امد:"ناروتو...خخ خخخخخ خفم کردی."
ولی جرئت نمیکرد سرش را برگرداند تا از خفه شدنش جلوگیری کند، چون میدانست نمیتواند بدون یک واکنش احمقانه ناروتو را در دو سانتی صورتش تحمل کند. لابد چند تا چیز ناخواسته از چشم هایش لو میرفت. این که شاید باید از بچگی بیشتر به ناروتو دقت میکرده.
●
جیرایا به زور ناروتو و ساسکه را از کف حمام جمع کرد. واقعا دسته گل به اب داده بودند. جیرایا با اهی سنگین، پشت میز مطالعه اش نشست. دست به سینه به ناروتو و ساسکه که روبرویش نشسته بودند نگاه کرد، منتظر توضیح.
J:"خب اقایون، عذرخواهی."
ناروتو طبق معمول شروع کرد تند تند توضیح دادن:"ساسکه میگه تو حموم بوده بعد اون یارو گوریله اومده دست زده بهش. بعد تازه منم گرفت خو مجبور بودم بزنم تو دهنش دیگه."
ساسکه زانویش را کوبید به پای ناروتو که ادامه ندهد، موهای مشکی اش هنوز خیس بودند:"منظورش اینه که تقصیر ما نبود."
جیرایا چانه اش را خاراند، وانمود کرد دارد تصمیم میگیرد چه تنبیهی به ان دوتا بدهد:"و شما دوتا شل مغزم وسط کل زندانیا دعوا کردین؟ اینجا پر از جرمه فقط کافیه یکیتون بقیه رو تحریک کنه تا همه بریزن سر هم."
ناروتو با شیطنت چرخید طرف ساسکه و چند بار ابروهایش را برای او بالا انداخت:"خیلی تحریکشون کردی انگار."
ساسکه دوباره زانویش را کوبید توی پای او، محکم تر. ناروتو اخ گفت و بالای زانوی خودش را مالید. ساسکه با نهایت شخصیت پایش را انداخت روی پای دیگرش و توضیح داد:"بنده قصدم فقط ازاد کردن ناروتو بود چون تنهایی از پس اون یارو بر نمیومد. و دوماً، مرتیکه ی متجاوزی بود و باید حقشو میذاشتیم کف دستش."
جیرایا چند لحظه پشت چشم نازک کرد، بعد دستش به صورتش کشید. الان اصلا حوصله ی چرت و پرت های دوتا پسر روبرویش را نداشت و مسئله های مهم تری از دعواهای کف حمام داشت. فعلا وی پی ان توی اولویت بود:"باشه بابا، پاشید برید. ولی وای به اون روزتون اگه ببینم باز دعوا راه انداختیدا."
●
N:"اقا دمت گرم همچین زدی تو دهنشااا، بوکس میری؟"
ناروتو با ذوق و شوق داشت ادای ساسکه را لحظه ای که ان مرد را زد در میاورد. وسط حیاط زندان. کل زندانی ها داشتند با تعجب نگاهش میکردند. ساسکه یقه ی او را گرفت و نشاندش روی نیمکت:"انقد نلول ناروتو، آبرومونو بردی. نه بوکس نمیرم."
ناروتو پوزخند زد:"زور بازوی خودته پس. از اولشم زورت زیاد بود."
ساسکه یک نگاه خشک به او انداخت، ولی ته دلش خنده اش میگرفت وقتی ناروتو اینطوری نگاهش میکرد:"تو هم از همون اول به هر روش ممکن انرژیتو اینور اونور خالی میکردی هنوزم همینی."
ناروتو پاهایش را دراز کرد و به چکمه های پلیسی اش خیره شد، با لبخند پاهایش را تکان داد:"بنظرت خیلی فرق کردیم؟"
Sa:"تو که هنوز منگلی."
N:"منظورم جدی جدی بود."
ساسکه از گوشه ی چشم نگاهی به ناروتو انداخت. طوری که نور افتاب روی گونه هایش میفتاد و خط های خنده دار روی لپ هایش را روشن میکرد. و ان لبخندی که همیشه روی لب هایش بود. لبخندی که ساسکه در دوران راهنمایی هیچوقت بهش توجه نکرده بود. کوچک اما مهم، مثل نکته. سریع نگاهش را انطرف گرفت:"شاید. چون اگه تغییر نمیکردیم اصلا و ابدا اینجوری پیش هم نمیشستیم."
ناروتو با ته ذوق به ساسکه نگاه کرد، چشم های آبی رنگش برق زدند:"اخیییی پسر گل کی بودی تووو"
و دستش را انداخت دور گردن ساسکه، محکم. نفس ساسکه یک لحظه بند امد:"ناروتو...خخ خخخخخ خفم کردی."
ولی جرئت نمیکرد سرش را برگرداند تا از خفه شدنش جلوگیری کند، چون میدانست نمیتواند بدون یک واکنش احمقانه ناروتو را در دو سانتی صورتش تحمل کند. لابد چند تا چیز ناخواسته از چشم هایش لو میرفت. این که شاید باید از بچگی بیشتر به ناروتو دقت میکرده.
●
- ۲۴۵
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط