بقیش
بقیش
●
Na:"نباید انقد بهش بچسبی، وابسته اش میشی."
ناگاتو گفت. گوشه ی اتاق زندان توی تاریکی ها نشسته بود، نقطه ی مورد علاقه اش. چشم های بنفشش تیره تر از همیشه بنظر میرسیدند با برقی مثل بی اعتمادی. ساسکه اخم کرد و بالشش را کوبید روی تخت فلزی زنگ زده:"کی گفته وابسته اش شدم؟"
یاهیکو میخواست حرف بزند ولی کونان جلوی دهان او را گرفت:"بسپرش به ناگاتو."
مرد مو قرمز لاغر اندام، با چشم هایش ساسکه را بررسی کرد. این از همیشه واضح تر بود. طوری که هر وقت در مورد وابستگی ساسکه به ناروتو حرف میزد، او ناخواسته عصبانی میشد. با ارامش پلک زد:"منظورم اینه که باید کمتر باهاش بگردی. ما نقشمون دوست شدن با نگهبان نبود، دست به سر کردنش بود. که بتونیم فرار کنیم، یادت که نرفته؟"
ساسکه نگاه سردی به ناگاتو انداخت، از ان نوع نگاه هایی که مثل تیغ یخ توی کمرها فرو میرفت. ولی ناگاتو حتی تکان هم نخورد.
Sa:"منم دارم طبق نقشه پیش میرم. تو باید حتی ازم ممنون باشی که تا الان نذاشتم کسی بفهمه پشت لباسشویی چه غلطی میکنید."
ناگاتو از جایش بلند شد، قد بلندش او را شبیه یکی از شخصیت های فیلم های ترسناک کرده بود:"من هشدار های لازمو بهت دادم. برای مصلحت خودت میگم."
کمی نزدیک تر به ساسکه قدم برداشت:"میدونی اگه رابطه ت باهاش عمیق بشه، دل کندن ازش موقع فرار خیلی راحت نیست."
و بعد راهش را کشید و رفت سمت تختش، جایی که معمولا استراحت میکرد.
ساسکه سر جایش ثابت ماند، با افکاری که مثل گرد باد توی سرش میچرخیدند.
ناروتو، با لبخند براقش.
طوری که همیشه با او سر ناهار حرف میزد.
طوری که از هر دوستی که تا به حال داشت برایش صمیمی تر بنظر میرسید.
طوری که ته دلش داشت سعی میکرد انکار کند و ناروتو را فقط یک سوژه ببیند که سرش شیره بمالد.
و طوری که قلبش این را قبول نمیکرد.
|N:"بنظرت خیلی فرق کردیم؟"|
سوالی که ناروتو ازش پرسیده بود توی ذهنش روشن شد. واقعا فرق کرده بودند؟ اگر کرده بودند، امکان داشت که ساسکه وابسته ی ناروتو شده باشد؟
'یا فرار کن یا بمون و صبر کن تا ازاد شی.' ساسکه فکر کرد. و ان شب وقتی توی تختش دراز کشید، به دوتا گزینه ی جلوی رویش فکر کرد.
●
Na:"نباید انقد بهش بچسبی، وابسته اش میشی."
ناگاتو گفت. گوشه ی اتاق زندان توی تاریکی ها نشسته بود، نقطه ی مورد علاقه اش. چشم های بنفشش تیره تر از همیشه بنظر میرسیدند با برقی مثل بی اعتمادی. ساسکه اخم کرد و بالشش را کوبید روی تخت فلزی زنگ زده:"کی گفته وابسته اش شدم؟"
یاهیکو میخواست حرف بزند ولی کونان جلوی دهان او را گرفت:"بسپرش به ناگاتو."
مرد مو قرمز لاغر اندام، با چشم هایش ساسکه را بررسی کرد. این از همیشه واضح تر بود. طوری که هر وقت در مورد وابستگی ساسکه به ناروتو حرف میزد، او ناخواسته عصبانی میشد. با ارامش پلک زد:"منظورم اینه که باید کمتر باهاش بگردی. ما نقشمون دوست شدن با نگهبان نبود، دست به سر کردنش بود. که بتونیم فرار کنیم، یادت که نرفته؟"
ساسکه نگاه سردی به ناگاتو انداخت، از ان نوع نگاه هایی که مثل تیغ یخ توی کمرها فرو میرفت. ولی ناگاتو حتی تکان هم نخورد.
Sa:"منم دارم طبق نقشه پیش میرم. تو باید حتی ازم ممنون باشی که تا الان نذاشتم کسی بفهمه پشت لباسشویی چه غلطی میکنید."
ناگاتو از جایش بلند شد، قد بلندش او را شبیه یکی از شخصیت های فیلم های ترسناک کرده بود:"من هشدار های لازمو بهت دادم. برای مصلحت خودت میگم."
کمی نزدیک تر به ساسکه قدم برداشت:"میدونی اگه رابطه ت باهاش عمیق بشه، دل کندن ازش موقع فرار خیلی راحت نیست."
و بعد راهش را کشید و رفت سمت تختش، جایی که معمولا استراحت میکرد.
ساسکه سر جایش ثابت ماند، با افکاری که مثل گرد باد توی سرش میچرخیدند.
ناروتو، با لبخند براقش.
طوری که همیشه با او سر ناهار حرف میزد.
طوری که از هر دوستی که تا به حال داشت برایش صمیمی تر بنظر میرسید.
طوری که ته دلش داشت سعی میکرد انکار کند و ناروتو را فقط یک سوژه ببیند که سرش شیره بمالد.
و طوری که قلبش این را قبول نمیکرد.
|N:"بنظرت خیلی فرق کردیم؟"|
سوالی که ناروتو ازش پرسیده بود توی ذهنش روشن شد. واقعا فرق کرده بودند؟ اگر کرده بودند، امکان داشت که ساسکه وابسته ی ناروتو شده باشد؟
'یا فرار کن یا بمون و صبر کن تا ازاد شی.' ساسکه فکر کرد. و ان شب وقتی توی تختش دراز کشید، به دوتا گزینه ی جلوی رویش فکر کرد.
- ۲۱۷
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط