{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِ

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.فقط میخواستم بیشتر بمانند.دیرتر بروند.اصلاً نروند.بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن.هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد.بیشتر هم می ماند. مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود.اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان.دیرتر برو. بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم،فهمیدم مامان راست میگفت.مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد.هر کسی بخواهد می ماند.نخواهد میرود.حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
دیدگاه ها (۲)

بیاید یه لیست بنویسیم طوری که هر سطرش با این کلمه شروع شه: "...

اره واقعا

😓 😞

اره اینجوریاس...

یه دوست مجازی داشتم هفت ما کامل باهاش دوست بودم همو ابجی صدا...

*تلخ‌ترین دیدار*نماز عید را که خواندیم، آقا توی جایگاه مخصوص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط