وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑
تهیونگ حالا ۱۶ ساله بود.
با اینکه بیشتر وقتش صرف آموزشهای سلطنتی، درسها و آماده شدن برای آیندهای میشد که همه از کودکی براش تعیین کرده بودن، اما هیچوقت یون هی رو فراموش نمیکرد.
برای یون هی، تهیونگ ولیعهد آینده نبود!
اون فقط برادرش بود.
همون کسی که همیشه وقت داشت به درسهاش کمک کنه، به حرفهاش گوش بده و وقتی ناراحت بود، آرومش کنه.
اون روز هم مثل همیشه، تهیونگ کنار یون هی نشسته بود و به نوشتههای روی کاغذ نگاه میکرد.
_ اوپا... فکر کنم این قسمت رو اشتباه نوشتم.
_ نه، اشتباه نیست. فقط باید یکم بیشتر دقت کنی. ببین... اینجا رو دوباره بخون.
_ ولی من این کلمهها رو اصلاً دوست ندارم. خیلی سختن.
_ یون هی،....تو همیشه اولش همینو میگی، بعد آخرش یاد میگیری.
_ چون اوپا کمکم میکنه.
_ نه، چون خودت تلاش میکنی.
یون هی لبخند زد و مدادش رو روی میز گذاشت.
_ اوپا؟
_ هوم؟
_ وقتی بزرگ شدی... واقعا امپراتور میشی؟
تهیونگ چند لحظه به خواهر کوچیکش نگاه کرد.
_ احتمالا آره.
_ پس خیلی سرت شلوغ میشه؟
_ شاید.
یون هی کمی اخم کرد.
_ یعنی دیگه وقت نداری با من حرف بزنی؟
تهیونگ با دیدن صورت ناراحت خواهرش، لبخند کوچیکی زد.
_ چرا همچین فکری میکنی؟
_ چون امپراتورها خیلی مهمن. همه بهشون احتیاج دارن.
_ ولی منم به تو احتیاج دارم.
یون هی با تعجب نگاهش کرد.
_ واقعا؟
_ آره. تو تنها خواهر کوچولوی منی.
یون هی لبخند زد و کمی به تهیونگ نزدیکتر شد.
_ اوپا، من وقتی بزرگ شدم میخوام مثل مامان بشم.
_ مثل مامان؟
_ آره. میخوام آدمی باشم که بقیه کنارش احساس آرامش کنن.
تهیونگ با لبخند سر تکون داد.
_ فکر کنم همین الانشم اینطوری هستی.
_ تو چی اوپا؟ وقتی بزرگ شدی چی میخوای؟
تهیونگ برای چند لحظه ساکت موند.
_ نمیدونم.
_ نمیدونی؟
_ نه. همه از وقتی بچه بودم بهم گفتن باید امپراتور خوبی بشم. باید قوی باشم. باید درست تصمیم بگیرم.
_ ولی خودت چی میخوای؟
سوال سادهی یون هی باعث شد تهیونگ چند لحظه چیزی نگه.
_ من...
_ تو...
_ من فقط میخوام کسایی که دوستشون دارم، همیشه کنارم باشن.
یون هی لبخند زد.
_ پس من همیشه کنارت میمونم.
تهیونگ به خواهر کوچیکش نگاه کرد.
_ قول میدی؟
_ قول میدم اوپا.
_ حتی وقتی من خیلی پیر و شکسته شدم؟
_ اگه پیر شی منم پیر میشم.
تهیونگ هم خندید.
_ فعلا به اینچیزا فکر نکن.
_ باشه.
اون روز، هیچکدومشون نمیدونستن این قول ساده، سالها بعد تنها چیزی میشه که تهیونگ از گذشتهاش نگه میداره.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑
تهیونگ حالا ۱۶ ساله بود.
با اینکه بیشتر وقتش صرف آموزشهای سلطنتی، درسها و آماده شدن برای آیندهای میشد که همه از کودکی براش تعیین کرده بودن، اما هیچوقت یون هی رو فراموش نمیکرد.
برای یون هی، تهیونگ ولیعهد آینده نبود!
اون فقط برادرش بود.
همون کسی که همیشه وقت داشت به درسهاش کمک کنه، به حرفهاش گوش بده و وقتی ناراحت بود، آرومش کنه.
اون روز هم مثل همیشه، تهیونگ کنار یون هی نشسته بود و به نوشتههای روی کاغذ نگاه میکرد.
_ اوپا... فکر کنم این قسمت رو اشتباه نوشتم.
_ نه، اشتباه نیست. فقط باید یکم بیشتر دقت کنی. ببین... اینجا رو دوباره بخون.
_ ولی من این کلمهها رو اصلاً دوست ندارم. خیلی سختن.
_ یون هی،....تو همیشه اولش همینو میگی، بعد آخرش یاد میگیری.
_ چون اوپا کمکم میکنه.
_ نه، چون خودت تلاش میکنی.
یون هی لبخند زد و مدادش رو روی میز گذاشت.
_ اوپا؟
_ هوم؟
_ وقتی بزرگ شدی... واقعا امپراتور میشی؟
تهیونگ چند لحظه به خواهر کوچیکش نگاه کرد.
_ احتمالا آره.
_ پس خیلی سرت شلوغ میشه؟
_ شاید.
یون هی کمی اخم کرد.
_ یعنی دیگه وقت نداری با من حرف بزنی؟
تهیونگ با دیدن صورت ناراحت خواهرش، لبخند کوچیکی زد.
_ چرا همچین فکری میکنی؟
_ چون امپراتورها خیلی مهمن. همه بهشون احتیاج دارن.
_ ولی منم به تو احتیاج دارم.
یون هی با تعجب نگاهش کرد.
_ واقعا؟
_ آره. تو تنها خواهر کوچولوی منی.
یون هی لبخند زد و کمی به تهیونگ نزدیکتر شد.
_ اوپا، من وقتی بزرگ شدم میخوام مثل مامان بشم.
_ مثل مامان؟
_ آره. میخوام آدمی باشم که بقیه کنارش احساس آرامش کنن.
تهیونگ با لبخند سر تکون داد.
_ فکر کنم همین الانشم اینطوری هستی.
_ تو چی اوپا؟ وقتی بزرگ شدی چی میخوای؟
تهیونگ برای چند لحظه ساکت موند.
_ نمیدونم.
_ نمیدونی؟
_ نه. همه از وقتی بچه بودم بهم گفتن باید امپراتور خوبی بشم. باید قوی باشم. باید درست تصمیم بگیرم.
_ ولی خودت چی میخوای؟
سوال سادهی یون هی باعث شد تهیونگ چند لحظه چیزی نگه.
_ من...
_ تو...
_ من فقط میخوام کسایی که دوستشون دارم، همیشه کنارم باشن.
یون هی لبخند زد.
_ پس من همیشه کنارت میمونم.
تهیونگ به خواهر کوچیکش نگاه کرد.
_ قول میدی؟
_ قول میدم اوپا.
_ حتی وقتی من خیلی پیر و شکسته شدم؟
_ اگه پیر شی منم پیر میشم.
تهیونگ هم خندید.
_ فعلا به اینچیزا فکر نکن.
_ باشه.
اون روز، هیچکدومشون نمیدونستن این قول ساده، سالها بعد تنها چیزی میشه که تهیونگ از گذشتهاش نگه میداره.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
- ۱۱۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط