{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_22
با تحقیر نگاهش کردم
_برا من داستان غمگین تعریف نکن حوصلتو ندارم!
فقط یکبار حق دیدنشو داری پناه!
مظلوم سری تکون داد که نیشخندی زدم..
دختره ی احمق!عادت داشت برینه تو اعصاب من؟
بستنی هارو که آوردن تشکری کردیم مشغول بستنی خوردن شدیم..
بستنیم که تموم شد قاشق رو توی سینی گذاشتم..
_مدرسه میری؟
+بله آقا میرم..
سری تکون دادم
_خوبه! از این به بعد نمیری!
با چشم های گرد شده خیره ام شد
+آ..قا!من می خوام درس بخونم دکتر بشم!
_مدرسه تعطیله!
بغض کرده بستنیشو گذاشت توی سینی
+آ..قا توروخداا!!
کلافه لب زدم
_سریع گریه میفتی رو اعصابمی!
اشاره ای بستنی زدم
_بخور تا من برم حساب کنم!
سری تکون داد و مشغول بستنی خوردن شد ..
بعد از اینکه بستنی هارو حساب کردم برگشتم بازومو جلوش گذاشتم که دستشو دور بازوم حلقه کرد..
اگه میفرستادمش مدرسه مگه چیشد؟
اگر با پسری آشنا میشد چی؟اگر فراموشم میکرد چی؟
تهش مرگشون بود دیگه ؟
دندون هامو روی هم فشردم محکم کوبیدم به سرم که پناه ترسیده برگشت
+چ..چیشده آقا؟
هلش دادم سمت ماشین ..
_چیزی نیست سوار شو برسونمت خونه می‌خوام برم شرکت..
سری تکون داد سوار ماشین شد ..
بعد از اینکه نشستم روی صندلی با سرعت به سمت خونه روندم ..
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_23به عمارت که رسیدیم ماشینو ...

ساعت 12:00 منتظر دوتا پارت خوشگل باشیددد🤍🤌🏽

#اهورا..>>🦍🌶️

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_21فروشنده لب های ژل زده اش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط