فصل هفتم: میراث نهایی
فصل هفتم: میراث نهایی
موضوع: رویارویی با تاریکی درون
یک ماه از آن روز خرید گذشت. عمارت بانتن به یک خانه تبدیل شده بود. هانا حالا صاحب یک کمد بزرگ از لباسهایی بود که هر کدام یادگاری از یک عموی جدید بود. اما فضای دلپذیر دوام چندانی نداشت.
در یکی از شبهای سرد زمستانی، هانا در خواب با چهرههای کابوسوار گمشده از گذشته روبرو شد. او در خواب، خود را در آن انبار قدیمی میدید. زنجیرها، تاریکی و صدای سانزو که او را شکنجه میکرد. از خواب پرید. عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود و نفسهایش تند و نامنظم بود.
او آرام از اتاق خارج شد و به سمت اتاق مایکی رفت. در نیمههای شب، مایکی را دید که پشت میز کارش نشسته و به عکسهای قدیمی پروندهها نگاه میکند. مایکی که صدای پا را شناخت، بدون اینکه نگاه کند، گفت: «چرا نخوابیدی؟»
هانا کنارش ایستاد و به کاغذها نگاه کرد. روی میز، پروندهای از مردی بود که به مایکی خیانت کرده بود. مردی که حالا آزاد بود و در گوشهای از توکیو مخفی شده بود.
هانا با صدایی آرام اما محکم گفت: «من میتونم کمکت کنم.»
مایکی بالاخره سرش را بلند کرد و به چشمان هانا نگاه کرد. در آن چشمان، دیگر آن معصومیت کودکانه نبود. چیزی شبیه به خودش در آن موج میزد.
مایکی لبخندی سرد زد و پرسید: «چه کمکی از دست تو برمیاد؟»
هانا بدون تردید پاسخ داد: «همون کاری که با اون سرباز کردم. من دیگه نمیترسم. من هم خون تو ام.»
مایکی برای چند دقیقه به او خیره ماند. سپس بلند شد، دست هانا را گرفت و گفت: «باشه. از فردا ، اولین آموزشهای واقعیات شروع میشه. اما یادت باشه، هانا... وقتی وارد این مسیر بشی، دیگه راه برگشتی نیست.»
هانا با چشمانی که در تاریکی اتاق میدرخشیدند، نگاهش را از پرونده برنداشت. فقط سرش را به نشانه تأیید تکان داد.( منم قرار نیست جا بزنم )
در سایههای پشت در، سانزو ایستاده بود و لبخندی شیطانی به لب داشت. او رو به هایتانیها که پشت سرش بودند، با زمزمه گفت: «به به، به نظر میاد پرنسس ما آمادهی ورود به میدان نبرده. بزن قدش!»
اینم از این نسبت به دیروز کم بود ولی خب...
ممنونم از اونهایی که حمایت میکنن🍷✨️
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
موضوع: رویارویی با تاریکی درون
یک ماه از آن روز خرید گذشت. عمارت بانتن به یک خانه تبدیل شده بود. هانا حالا صاحب یک کمد بزرگ از لباسهایی بود که هر کدام یادگاری از یک عموی جدید بود. اما فضای دلپذیر دوام چندانی نداشت.
در یکی از شبهای سرد زمستانی، هانا در خواب با چهرههای کابوسوار گمشده از گذشته روبرو شد. او در خواب، خود را در آن انبار قدیمی میدید. زنجیرها، تاریکی و صدای سانزو که او را شکنجه میکرد. از خواب پرید. عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود و نفسهایش تند و نامنظم بود.
او آرام از اتاق خارج شد و به سمت اتاق مایکی رفت. در نیمههای شب، مایکی را دید که پشت میز کارش نشسته و به عکسهای قدیمی پروندهها نگاه میکند. مایکی که صدای پا را شناخت، بدون اینکه نگاه کند، گفت: «چرا نخوابیدی؟»
هانا کنارش ایستاد و به کاغذها نگاه کرد. روی میز، پروندهای از مردی بود که به مایکی خیانت کرده بود. مردی که حالا آزاد بود و در گوشهای از توکیو مخفی شده بود.
هانا با صدایی آرام اما محکم گفت: «من میتونم کمکت کنم.»
مایکی بالاخره سرش را بلند کرد و به چشمان هانا نگاه کرد. در آن چشمان، دیگر آن معصومیت کودکانه نبود. چیزی شبیه به خودش در آن موج میزد.
مایکی لبخندی سرد زد و پرسید: «چه کمکی از دست تو برمیاد؟»
هانا بدون تردید پاسخ داد: «همون کاری که با اون سرباز کردم. من دیگه نمیترسم. من هم خون تو ام.»
مایکی برای چند دقیقه به او خیره ماند. سپس بلند شد، دست هانا را گرفت و گفت: «باشه. از فردا ، اولین آموزشهای واقعیات شروع میشه. اما یادت باشه، هانا... وقتی وارد این مسیر بشی، دیگه راه برگشتی نیست.»
هانا با چشمانی که در تاریکی اتاق میدرخشیدند، نگاهش را از پرونده برنداشت. فقط سرش را به نشانه تأیید تکان داد.( منم قرار نیست جا بزنم )
در سایههای پشت در، سانزو ایستاده بود و لبخندی شیطانی به لب داشت. او رو به هایتانیها که پشت سرش بودند، با زمزمه گفت: «به به، به نظر میاد پرنسس ما آمادهی ورود به میدان نبرده. بزن قدش!»
اینم از این نسبت به دیروز کم بود ولی خب...
ممنونم از اونهایی که حمایت میکنن🍷✨️
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
- ۶۳
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط