🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۴
اروم روی تخت نشستم...
همینکه جونگکوک از اتاق رفت بیرون، سریع بلند شدم و رفتم توی دستشویی تا خون دستمو بشورم!
انقد دستمو سابیدمم... واااییییی چرااا پاک نمیشههههه
یاد نگاه جونگکوک افتادم، قبل از اینکه از اتاق بره بیرون... مشکوک بود... انگار یه چیزی رو میدونست... نمیدونممم!!
جونگکوک گاهی خیلی عجیب میشه!
درحال سابیدن دستم بودم که یهو احساس کردم بدنم گرم شد!!!
یهو دیدم دستی دورم حلقه شدهههه!!!
با ترس توی اینه رو نگاه کردم که دیدم جونگکوکهههه!!! از پشتتت بغلم کردههه!!!
دستام بی جون شدن...چجوری!؟چطور ممکنه!!؟؟چجوری اومده اینجا که من نفهمیدممم!!!؟؟؟ مگه الان نرفته بود بیرونن!!!؟؟
سرجام خشک شده بودم... همه جیزو دیده!؟
یهو دستاشو گذاشت روی دستام و گفت: اینجوری خون پاک نمیشه!
چشمام گرد شد...
یکم مایع روی دستم ریخت و اروم دستمو نوازش کرد: باید مراقب باشی... پوستت حساسه بچه!
خون روی دستم کامل پاک شد! جونگکوک شیرآب رو بست و محکم بغلم کرد و سرشو توی گردنم فرو کرد!
_معذرت میخوام! هرچند ازت ممنونم...
مکسی کرد و ادامه داد: دختر کوچولوی قوی من!
+ولی من... یه بشقابو شکستم!
_فدای یه تار موت! خوب حق اون دختره ی پررو رو دادی:))
سرمو انداختم پایین... از خجالت سرخ شده بودم!
نفس داغش رو روی گردنم حس میکردم: ا. ت؟ میخوای ببرمت مدرسه؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۱۴
اروم روی تخت نشستم...
همینکه جونگکوک از اتاق رفت بیرون، سریع بلند شدم و رفتم توی دستشویی تا خون دستمو بشورم!
انقد دستمو سابیدمم... واااییییی چرااا پاک نمیشههههه
یاد نگاه جونگکوک افتادم، قبل از اینکه از اتاق بره بیرون... مشکوک بود... انگار یه چیزی رو میدونست... نمیدونممم!!
جونگکوک گاهی خیلی عجیب میشه!
درحال سابیدن دستم بودم که یهو احساس کردم بدنم گرم شد!!!
یهو دیدم دستی دورم حلقه شدهههه!!!
با ترس توی اینه رو نگاه کردم که دیدم جونگکوکهههه!!! از پشتتت بغلم کردههه!!!
دستام بی جون شدن...چجوری!؟چطور ممکنه!!؟؟چجوری اومده اینجا که من نفهمیدممم!!!؟؟؟ مگه الان نرفته بود بیرونن!!!؟؟
سرجام خشک شده بودم... همه جیزو دیده!؟
یهو دستاشو گذاشت روی دستام و گفت: اینجوری خون پاک نمیشه!
چشمام گرد شد...
یکم مایع روی دستم ریخت و اروم دستمو نوازش کرد: باید مراقب باشی... پوستت حساسه بچه!
خون روی دستم کامل پاک شد! جونگکوک شیرآب رو بست و محکم بغلم کرد و سرشو توی گردنم فرو کرد!
_معذرت میخوام! هرچند ازت ممنونم...
مکسی کرد و ادامه داد: دختر کوچولوی قوی من!
+ولی من... یه بشقابو شکستم!
_فدای یه تار موت! خوب حق اون دختره ی پررو رو دادی:))
سرمو انداختم پایین... از خجالت سرخ شده بودم!
نفس داغش رو روی گردنم حس میکردم: ا. ت؟ میخوای ببرمت مدرسه؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۶۷۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط