بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان
بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان
کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگـر در کعبـه می ــردد نمـایـان
پس بگرد تا بگردی، بگرد تا بگردی
در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی ،
چرا بیهوده میکوشی
در اینجا مـردم آزاری
در آنجا از گنـه عاری ،
نمی دانم چه پنداری
در اینجـا همـدم و همسایـه است در رنــج و بیمــاری
تو آنجا در پی یاری
چـه پنـداری کجــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری
چه پیغـامـی که جز بـا یـک زبـان گفتـن نمی داند
چه سـلطانی که جـز در خـانـه اش خفتــن نمی داند
چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی
همــای از جـان خـــود سیری
کـه خـامــوشی نمی گیـــری
لبت را چون لبــان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هـزاران فتنــه انگیــزند
تــو را بـــر سر در میخانه آویزند
کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگـر در کعبـه می ــردد نمـایـان
پس بگرد تا بگردی، بگرد تا بگردی
در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی ،
چرا بیهوده میکوشی
در اینجا مـردم آزاری
در آنجا از گنـه عاری ،
نمی دانم چه پنداری
در اینجـا همـدم و همسایـه است در رنــج و بیمــاری
تو آنجا در پی یاری
چـه پنـداری کجــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری
چه پیغـامـی که جز بـا یـک زبـان گفتـن نمی داند
چه سـلطانی که جـز در خـانـه اش خفتــن نمی داند
چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی
همــای از جـان خـــود سیری
کـه خـامــوشی نمی گیـــری
لبت را چون لبــان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هـزاران فتنــه انگیــزند
تــو را بـــر سر در میخانه آویزند
- ۲.۹k
- ۱۴ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط