{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های شکسته قسمت ۱۲

قلب های شکسته قسمت ۱۲
همان شب - اتاق ایزومی

ایزومی نامه را برای آخرین بار خواند.

«خانم ایزومی - کفش چپتان را گم کرده‌اید. پشت صندلی جعبه شماره ۱۴ سالن اپرا. - SH»

دستش کمی می‌لرزید.

نه از ترس.

از چیزی که اسمش را نمی‌خواست بگذارد.

«حرفه‌ای.» دوباره به خودش گفت. «فقط حرفه‌ای. یک کارآگاه مدارک جمع می‌کند. کفش گمشده یک خانم هم مدرک است. هیچ چیز دیگری در کار نیست.»

گربه نارنجی از روی تخت نگاهش می‌کرد.

«به هیچکس نمی‌گم.» ایزومی زمزمه کرد. «هیچکس. نه ویلیام. نه لوئیس. نه آلبرت. نه... هیچکس.»

نامه را مچاله کرد.

بلند شد.

رفت به سمت شومینه.

آتش از قبل روشن بود. شعله‌ها آرام می‌رقصیدند.

ایزومی یک لحظه مکث کرد. به کاغذ مچاله شده در دستش نگاه کرد.

«SH.»

حرف اولش را هولمز نوشته بود. شرلوک هولمز. همان کسی که قرار بود ازش متنفر باشد.

نامه را انداخت توی آتش.

کاغذ اول لوله شد. لبه‌هایش سیاه شد. بعد شعله کشید. تبدیل به خاکستر شد و در هوای گرم از دودکش بالا رفت.

ایزومی چند ثانیه به خاکسترها خیره ماند.

«تموم شد.» گفت. «نامه نبود. هیچ وقت نامه‌ای در کار نبود.»

برگشت به سمت آینه.

---

ده دقیقه بعد

ایزومی جلوی آینه ایستاده بود و لباس عوض می‌کرد.

لباس ساده اما گران‌قیمت. یک دامن بلند خاکستری و بلوز سفید با یقه بسته. موهای بلوندش را عقب کشید و با سنجاق نقره‌ای محکم کرد.

کمی رژگونه و یک خط نازک سرمه دور چشم‌های قرمز تیره‌اش.

چرا؟ برای کتابخانه؟

«چون ممکن است کسی مرا ببیند.» به آینه گفت. «یک خانم اشرافی همیشه باید مرتب باشد. همین.»

گربه از پشت سرش نگاه می‌کرد.

«به من نگاه نکن. تو که گربه‌ای. از این چیزها سر در نمیاری.»


صاف ایستاد. نفس عمیق کشید.

«کتابخانه. فقط کتابخانه. چند تا کتاب برمی‌دارم و برمی‌گردم. هیچ ربطی به هیچ کارآگاهی ندارد. هیچ ربطی به هیچ نامه‌ای ندارد.»

کفش‌هایش را پوشید. همان کفش‌هایی که شرلوک هولمز در همان نگاه اول تشخیص داده بود گران‌قیمت اما بدون نشان خیاط هستند.

دستش را روی سنجاق موهایش چک کرد.

رفت به سمت در.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

یک لحظه مکث کرد.

برگشت به سمت شومینه. خاکسترها را نگاه کرد.

حسی داشت که شبیه پشیمانی بود. اما از چه؟ از اینکه نامه را سوزانده بود؟ یا از اینکه نامه اصلاً رسیده بود؟

سرش را تکان داد.

«احساساتی نشو.» زمزمه کرد. «تو ایزومی موریارتی هستی. خواهر ویلیام. بازوی اطلاعاتی خانواده. تو از جنس الماسی. هیچ کارآگاهی نمی‌تواند تو را تکان بدهد.»

در را باز کرد.

---

راهروی عمارت - چند لحظه بعد

ایزومی با قدمهای آهسته و موقر از راهرو عبور کرد.

صدای پیانو از طبقه پایین می‌آمد. ویلیام داشت آهنگ غمگین همیشگی‌اش را می‌نواخت.

آلبرت در سالن نشسته بود و روزنامه می‌خواند. وقتی ایزومی رد شد، نگاهی کرد و گفت:

«این ساعت؟ می‌ری بیرون؟»

«کتابخانه.» ایزومی بدون اینکه بایستد گفت. «چندتا کتاب جدید آوردند.»

«با اون لباس؟»

ایزومی ایستاد. برگشت. «این لباس چه اشکالی دارد؟»
دیدگاه ها (۰)

قلب های شکسته قسمت ۱۳آلبرت شانه بالا انداخت. «هیچی. فقط گفتم...

کراش عزیزم

خیلی خوشگل شد ❤🥰😍🥰

❤❤❤

بچه ها ببخشید دیر پارت دادم ولی خب خبر خوب امتحانا تموم شد 🥳...

قسمت ۹ قلب های شکستهدلیل چهارم: من ازش متنفرم چون...مکث طولا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط