پارت 28
آنچه به عمه و بابا بزرگ گذشت :
- از همون اول هم نباید این بچه ها رو میآوردیم
-اینقدر نق نزن ما خودمون از اینا کوچیکتر بودیم که شروع کردیم تازه ما راهنماهای خوبی هم نداشتیم که مادر و پدر هم که نداشتیم که اینا دارن
که در همین لحظه مهمانداری با چشمان زمردی جلو اومد و گفت : خانم و آقا ی محترم چی میل دارید؟
از اون جایی که از این چندش بازی ها خوشم نمیومد که داداشم بگه خانم ها مقدم تر اند گفتم : 4 عدد پنکیک عسلی همراه با شیر
- من هم تخم مرغ سوسیس میخورم
- بله تا 5 دقیقه دیگه میارم
بعد از خوردن صبحانه و کلی تحقیق و نقشه چینی خانمی با موهای بلند جلو اومد و خیلی بی روح گفت : میلتون؟
- شیر با امارتین
- قهوه با بيسکوئيت زنجبیلی
و بدون هیچ حرفی رفت وقتی برگشت بعد از گذاشتن سفارشمون رو به من گفت :
عجب گردنبند زیبایی معلومه قدمت داره
منم بدون هیچ ترسی و بروز دادن نقشه گفتم :
بله یادگاری مادرمه به من ارث رسیده
و پوزخندی زد و رفت
وقتی اومدم دستمال رو بردارم یه کاغذ حس کردم که زیر دستمال داداشم هم بود : اون چیز....
اون چیز... یه برگه ی قدیمی بود که با خط و زبان خاصی نوشته شده بود
در همه لحظه : لحظه ای که همه آن کاغذ را در دست داشتیم :
- مسافران عزیز کمربندان ایمنی خود را ببندید و خونسردی خود را حفظ کنید... همراپیما دچار نقص فنی شده... 70 درصد احتمال سقوط
صدای همهمه در هواپیما پیچید.
همه در راه رو جمع شدیم
عمه با کف دست به پیشونی خودش زد و گفت : چطور نفهمیدم... اسم اون خدمه چشم سبزه و اون خدمه ی دیلاق یکی بود
بعد با لحن جدی گفت : این یه طلسم قدیمیه که همه ی طلسم ها رو برعکس میکنه... حتی طلسم این گردنبند... بریم به اتاق خدمه تا اون برگه رو از پنجره بفرستیم بیرون....
و همه به سمت اتاق مبدویدیم
که خانمی جلو آمد و گفت : لطفا سر جای خودتون بنشینید
عمه خدمه رو پس زد و گفت : بیاین
- خانم محترم ندوید
بادیگارد هیکلی همه مارو با یک حرکت گرفته بود
فقط چند قدم تا پنجره فاصله داشتیم
- آقا ی محترم خواهش میکنم!!
- به علت سر پیچی از خدمه جریمه خواهید شد
عمه با آرنج تو صورت اون مرده زد و گفت : حقته!!
پایان پارت 28
(چون خیلی وقت بود نبودم گفتم حداقل یکی پارت بدم در ضمن عکس این عکس جدید الکسه )
#کیدراما#دشی#رمان#کتاب#جنایی#شرلوک#هلمز
- از همون اول هم نباید این بچه ها رو میآوردیم
-اینقدر نق نزن ما خودمون از اینا کوچیکتر بودیم که شروع کردیم تازه ما راهنماهای خوبی هم نداشتیم که مادر و پدر هم که نداشتیم که اینا دارن
که در همین لحظه مهمانداری با چشمان زمردی جلو اومد و گفت : خانم و آقا ی محترم چی میل دارید؟
از اون جایی که از این چندش بازی ها خوشم نمیومد که داداشم بگه خانم ها مقدم تر اند گفتم : 4 عدد پنکیک عسلی همراه با شیر
- من هم تخم مرغ سوسیس میخورم
- بله تا 5 دقیقه دیگه میارم
بعد از خوردن صبحانه و کلی تحقیق و نقشه چینی خانمی با موهای بلند جلو اومد و خیلی بی روح گفت : میلتون؟
- شیر با امارتین
- قهوه با بيسکوئيت زنجبیلی
و بدون هیچ حرفی رفت وقتی برگشت بعد از گذاشتن سفارشمون رو به من گفت :
عجب گردنبند زیبایی معلومه قدمت داره
منم بدون هیچ ترسی و بروز دادن نقشه گفتم :
بله یادگاری مادرمه به من ارث رسیده
و پوزخندی زد و رفت
وقتی اومدم دستمال رو بردارم یه کاغذ حس کردم که زیر دستمال داداشم هم بود : اون چیز....
اون چیز... یه برگه ی قدیمی بود که با خط و زبان خاصی نوشته شده بود
در همه لحظه : لحظه ای که همه آن کاغذ را در دست داشتیم :
- مسافران عزیز کمربندان ایمنی خود را ببندید و خونسردی خود را حفظ کنید... همراپیما دچار نقص فنی شده... 70 درصد احتمال سقوط
صدای همهمه در هواپیما پیچید.
همه در راه رو جمع شدیم
عمه با کف دست به پیشونی خودش زد و گفت : چطور نفهمیدم... اسم اون خدمه چشم سبزه و اون خدمه ی دیلاق یکی بود
بعد با لحن جدی گفت : این یه طلسم قدیمیه که همه ی طلسم ها رو برعکس میکنه... حتی طلسم این گردنبند... بریم به اتاق خدمه تا اون برگه رو از پنجره بفرستیم بیرون....
و همه به سمت اتاق مبدویدیم
که خانمی جلو آمد و گفت : لطفا سر جای خودتون بنشینید
عمه خدمه رو پس زد و گفت : بیاین
- خانم محترم ندوید
بادیگارد هیکلی همه مارو با یک حرکت گرفته بود
فقط چند قدم تا پنجره فاصله داشتیم
- آقا ی محترم خواهش میکنم!!
- به علت سر پیچی از خدمه جریمه خواهید شد
عمه با آرنج تو صورت اون مرده زد و گفت : حقته!!
پایان پارت 28
(چون خیلی وقت بود نبودم گفتم حداقل یکی پارت بدم در ضمن عکس این عکس جدید الکسه )
#کیدراما#دشی#رمان#کتاب#جنایی#شرلوک#هلمز
۲.۴k
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.