رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۳
همونطور که خودشو میخاروند گفت: نمیدونم
چرا کل بدنت داره میخاره.
سریع لباسشو از تنش درآورد و شلوارشو پایین
کشید.
خواست شورتشو هم دراره که با چشمهاي گرد شده داد زدم: جلوي من درش نیار!
با خارش خندید و همونطور که تنشو میخاروند و
اوف میگفت به سمت پلهها رفت.
_فکر
کنم دوباره باید برم حموم.
همین که از پلهها بالا رفت زدم زیر خنده اما سریع
دستهامو جلوي دهنم گرفتم و از شدت خنده روي
مبل ولو شدم.
چیزي نگذشت که صداي آب بلند شد که درحالی
که از خنده اشک توي چشمهام حلقه زده بود بلند
شدم و بعد از برداشتن فلفل از پلهها بالا اومدم.
وارد اتاق شدم اما پیرهنی روي تخت ندیدم.
داشتم اطرافو میگشتم اما یه دفعه در باز شد که مثل مجرما از جا پریدم و سریع به طرفش چرخیدم
و فلفلو پشتم پنهان کردم.
درحالی که آب ازش چکه میکرد و سر تا پا لخت
بود بیرون اومد که جیغی کشیدم و سریع دستمو
روي چشمهام گذاشتم.
-بیشعور این چه وضع بیرون اومدنه؟!
-تو خودت اینجا چیکار میکنی؟
حس کردم که بهم نزدیک میشه.
-دستت چرا پشت سرته؟
با استرس چشمهام باز کنم.
-همینطوري.
مشکوك بهم نگاه کرد.
_پس
ببینم دستتو.
فلفلو به اون دستم دادم و این دستمو نشونش
دادم.
ابروهاشو کوتاه بالا انداخت.
-هردوتا دستتو بیار.
آب دهنمو با صدا قورت دادم.
خوب بهم نزدیک شد و مشکوك اجزاي چهرمو از
زیر نظر گذروند.
یه دفعه دستشو پشت سرم برد و دستمو گرفت که
نفس تو سینم حبس شد.
فلفلو از دستم بیرون کشید که لبمو گزیدم.
حرص نگاهشو پر کرد.
-پس تو لباس من فلفل ریخته بودي؟ هان؟
فقط با استرس بهش نگاه کردم.
فلفلو توي دستش چرخوند و لبشو با زبونش تر
کرد.
_که
اینطور موش کوچولو.
ناخودآگاه نگاهم به پایین تنهش افتاد که سریع
چشمهامو بستم.
صداشو که کنار گوشم شنیدم لباسمو تو مشتم
گرفتم.
_به
نظرت مجازاتتو چی تعیین کنم؟
لالهی گوشمو توي دهنش برد که لبمو به دندون گرفتم.
بوسید و لبشو به لبم نزدیک کرد.
فلفلو روي زمین انداخت و یه دفعه دستشو دور
کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم که با خجالت
گفتم: منو نچسبون به خودت!
موهامو پشت گوشم برد.
-بعدا تلافی دارم برات، اما الان باید معاملهمون
انجام بدي.
با نارضایتی گفتم: باشه واسه فرداشب.
انگشت اشارشو زیر چونم گذاشت.
-نشد دیگه! زود باش... درضمن از امشب شروع می
کنیم.
با چهرهی سوالی گفتم: چیو شروع میکنیم؟
دستشو روي بالا تنم گذاشت.
_اینو
تبدیل به هشتاد و پنچ کنم دیگه!
با حرص دستشو پس زدم و به عقب هلش دادم اما
چون دستش دور کمرم بود میلی متري هم تکون
نخورد.
-بیا برو تا نزدم آش و لاشت نکردما!
دستشو به زیر لباسم برد.
-دوست نداري هشتاد و پنج بشه؟
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-نه، دوست ندارم.
سرشو کمی کج کرد.
-اونوقت چرا عسلم؟
#پارت_۱۹۳
همونطور که خودشو میخاروند گفت: نمیدونم
چرا کل بدنت داره میخاره.
سریع لباسشو از تنش درآورد و شلوارشو پایین
کشید.
خواست شورتشو هم دراره که با چشمهاي گرد شده داد زدم: جلوي من درش نیار!
با خارش خندید و همونطور که تنشو میخاروند و
اوف میگفت به سمت پلهها رفت.
_فکر
کنم دوباره باید برم حموم.
همین که از پلهها بالا رفت زدم زیر خنده اما سریع
دستهامو جلوي دهنم گرفتم و از شدت خنده روي
مبل ولو شدم.
چیزي نگذشت که صداي آب بلند شد که درحالی
که از خنده اشک توي چشمهام حلقه زده بود بلند
شدم و بعد از برداشتن فلفل از پلهها بالا اومدم.
وارد اتاق شدم اما پیرهنی روي تخت ندیدم.
داشتم اطرافو میگشتم اما یه دفعه در باز شد که مثل مجرما از جا پریدم و سریع به طرفش چرخیدم
و فلفلو پشتم پنهان کردم.
درحالی که آب ازش چکه میکرد و سر تا پا لخت
بود بیرون اومد که جیغی کشیدم و سریع دستمو
روي چشمهام گذاشتم.
-بیشعور این چه وضع بیرون اومدنه؟!
-تو خودت اینجا چیکار میکنی؟
حس کردم که بهم نزدیک میشه.
-دستت چرا پشت سرته؟
با استرس چشمهام باز کنم.
-همینطوري.
مشکوك بهم نگاه کرد.
_پس
ببینم دستتو.
فلفلو به اون دستم دادم و این دستمو نشونش
دادم.
ابروهاشو کوتاه بالا انداخت.
-هردوتا دستتو بیار.
آب دهنمو با صدا قورت دادم.
خوب بهم نزدیک شد و مشکوك اجزاي چهرمو از
زیر نظر گذروند.
یه دفعه دستشو پشت سرم برد و دستمو گرفت که
نفس تو سینم حبس شد.
فلفلو از دستم بیرون کشید که لبمو گزیدم.
حرص نگاهشو پر کرد.
-پس تو لباس من فلفل ریخته بودي؟ هان؟
فقط با استرس بهش نگاه کردم.
فلفلو توي دستش چرخوند و لبشو با زبونش تر
کرد.
_که
اینطور موش کوچولو.
ناخودآگاه نگاهم به پایین تنهش افتاد که سریع
چشمهامو بستم.
صداشو که کنار گوشم شنیدم لباسمو تو مشتم
گرفتم.
_به
نظرت مجازاتتو چی تعیین کنم؟
لالهی گوشمو توي دهنش برد که لبمو به دندون گرفتم.
بوسید و لبشو به لبم نزدیک کرد.
فلفلو روي زمین انداخت و یه دفعه دستشو دور
کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم که با خجالت
گفتم: منو نچسبون به خودت!
موهامو پشت گوشم برد.
-بعدا تلافی دارم برات، اما الان باید معاملهمون
انجام بدي.
با نارضایتی گفتم: باشه واسه فرداشب.
انگشت اشارشو زیر چونم گذاشت.
-نشد دیگه! زود باش... درضمن از امشب شروع می
کنیم.
با چهرهی سوالی گفتم: چیو شروع میکنیم؟
دستشو روي بالا تنم گذاشت.
_اینو
تبدیل به هشتاد و پنچ کنم دیگه!
با حرص دستشو پس زدم و به عقب هلش دادم اما
چون دستش دور کمرم بود میلی متري هم تکون
نخورد.
-بیا برو تا نزدم آش و لاشت نکردما!
دستشو به زیر لباسم برد.
-دوست نداري هشتاد و پنج بشه؟
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-نه، دوست ندارم.
سرشو کمی کج کرد.
-اونوقت چرا عسلم؟
- ۲.۲k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط