{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۹۲
پوفی کشید و بلند شد.
_میرم
یه دوش بگیرم.
همونطور که لباسشو از تنش درمیاورد از پلهها بالا
رفت.
کنترل رو برداشتم و شبکهی آهنگو آوردم.
چیزي نگذشت که گوشیم به لرزش دراومد.
از روي میز برش داشتم که با دیدن شمارهی ایمان
سریع صداي آهنگو کم کردم که دیدم صداي آب
میاد.
نفس آسودهاي کشیدم و جواب دادم.
-سلام
-سلام، خوبی؟
روي مبل دراز کشیدم.
-خوبم، تو چطوري؟
-منم خوبم... وقت نداري همو ببینیم؟
کمی دست دست کردم و درآخر به اجبار گفتم:
ایمان... راستشو بخواي مهرداد خیلی روت حساسه.
صداي پوزخندشو شنیدم.
-واقعا فکر کرده شوهرته؟
نفس عمیقی کشیدم.
ادامه داد: چرا صیغش شدي؟
دستی به پیشونیم کشیدم.
-شنبه که مهرداد تو دانشگاه نیست همه چیو واست میگم.
-باشه، هرجور صلاح میدونی، کاري داري واست
انجام بدم؟
لبخندي زدم.
-نه ممنون.
-پس خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشیو روي مبل انداختم و بلند شدم.
بیحوصله پوفی کشیدم.
حوصلم داره سر میره... شیطونه میگه برو یه بلایی
سر مهرداد بیار یه کم بخندي.
با فکري که به ذهنم رسید لبخند شیطانی روي لبم نشست.
از توي آشپزخونه فلفلو برداشتم و از پلهها بالا
اومدم.
سرکی داخل اتاقش کشیدم که با نبودش وارد شدم.
به سمت لباسهاش که روي تخت انداخته بود رفتم.
لباسشو برعکس کردم و کمی فلفل بهش زدم.
لبمو به دندون گرفتم تا نخندم.
با دیدن شورتش چشمهام برقی زدند.
چی شده توي حموم نبرده؟
تا تونستم فلفل توش ریختم.
با قطع شدن صداي آب سریع همه چیزشو سر
جاش گذاشتم و با دو از اتاق بیرون اومدم و از پلهها پایین رفتم.
آروم خندیدم.
یه کم خارش میگیري عزیزم!
فلفلو سرجاش گذاشتم و یه کتاب برداشتم.
وارد هال شدم و نشستم.
یه صفحهشو باز کردم و وانمود کردم که دارم
مطالعه میکنم اما تموم حواسم به پله بود.
بالاخره انتظار سر اومد و از پلهها پایین اومد که لبمو
روي هم فشردم تا نخندم.
به سمتم که اومد سریع نگاهمو به کتاب دوختم اما
با چیزي که دیدم هل کرده خواستم پرتش کنم ولی
صداش بلند شد.
-اوه! ببین چه کتابی هم میخونه!
سریع بستمش و با استرس بهش نگاه کردم.
-این کتاب چیه؟ از کجا آوردیش؟
خندید و خودشو کنارم انداخت.
کتابو از دستم چنگ زد و بازش کرد.
-واسه تو خریدمش یه کم درمورد مسائل زناشویی
بدونی.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
خندید و دستشو دور کمرم حلقه کرد.
کنترلو برداشت و شبکه رو عوض کرد.
پایین رفتم و سرمو روي شونهش گذاشتم.
با لبم بازي میکردم تا مبادا بزنم زیر خنده و لو برم.
چیزي نگذشت که شروع کرد به خاروندن بدنش اما
بیتفاوت شبکهها رو عوض کرد.
شدت خارشش انگار بیشتر شد که بیشتر خاروند و
اینبار سراغ پاش رفت.
لبمو محکمتر گاز گرفتم.
یه دفعه با یه اوف وایساد که با تعجب گفتم: چی
شده؟!
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۳همونطور که خودشو میخاروند گفت: نم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۴دستشو به زیر لباس زیرم برد که لبم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۱_سوئیچو بهش بده.غوله چشمی گفت و س...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۹۰_میگمولم کن... نمیشنوي؟اما عوضی ه...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

پارت ۶۶پرش زمانی ///* رسیده بودم عمارت و کیان رفته بود عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط