{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان من و چشمان تو

داستان من و چشمان تو
داستان پسرکی ست
که هر روز غروب
پشتِ شیشه دوچرخه فروشی
می‌نشیند و از پشت شیشه
دوچرخه‌ای را می‌بیند که
سال ها برای خودش بود !
با آن دوچرخه تمام
کوچه‌های شهر را می‌گشت
از کنار رودخانه
آواز کنان عبور می‌کرد
سر بالایی‌ها را با همه‌ی قدرت
رکاب می زد و در سرپایینی‌ها
دستانش را باز می‌کرد.
از میان سروها و کاج‌ها می‌گذشت
و بلند بلند می‌خندید
داستان من و چشمان تو
داستان آن پسرک و دوچرخه است
پسرکی که حالاپشت
شیشه دوچرخه فروشی
در خیالش رکاب می‌زند !
می‌خندد ، رکاب می‌زند ...
می‌گرید ، رکاب می‌زند ...
رکاب می‌زند ...




#𝑯𝒂𝒛𝒓𝒂𝒕𝒆𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉
#𝑺𝒆𝒕𝒂𝒓𝒆𝒉
دیدگاه ها (۲۸)

بَراٰیَت‌نِوشتهِ‌بودَم:به‌ِمانند؛شَمسی‌برایِ‌مولاٰنا گفته‌ِب...

تو..!تنها تو كه مستجاب شوی،منِ بی‌ايمانتبديل می‌شومبه مومن‌ت...

با دوربین عکاسی ماناز صحنه های قشنگی که دوستشان داریم عکس می...

چشمانش ...بیشتر از لبانش لبخند داشت...لبخند بر روی لب ...می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط