پارت بیستوسوم [فصل اول] | اولین قرار گروهی 📚🌿
پارت بیستوسوم [فصل اول] | اولین قرار گروهی 📚🌿
صبح یکشنبه...
هوای شهر برلیند، خنک و آفتابی بود.
جلوی کتابخانهی عمومی...
الیزه اولین نفری بود که رسید.
چند دقیقه بعد، لیموزین مشکی خانوادهی دزموند مقابل کتابخانه توقف کرد.
دامیان از ماشین پیاده شد.
دامیان: «صبح بخیر.»
الیزه با لبخند پاسخ داد:
الیزه: «صبح بخیر.»
کمی بعد...
کارلا هم از راه رسید.
کارلا: «ببخشید، منتظر شدید؟»
الیزه سری تکان داد.
الیزه: «نه، تازه رسیدیم.»
در همان لحظه...
صدای آشنایی از دور شنیده شد.
آنیا: «صبر کنیددد! 🥜»
آنیا با کولهپشتی کوچکش به سمت آنها دوید.
چند قدم عقبتر، لوید هم همراهش بود.
آنیا نفسنفسزنان گفت:
آنیا: «آنیا دیر نکرده، نه؟»
دامیان نگاهی به ساعتش انداخت.
دامیان: «نه، هنوز سر وقت رسیدی.»
آنیا با خیال راحت نفس کشید.
لوید رو به بچهها گفت:
لوید: «امیدوارم جلسهی خوبی داشته باشید.»
همه با احترام سلام کردند.
لوید لبخندی زد و از آنجا دور شد.
💭 ذهن لوید: "بهتره اجازه بدم خودشون همکاری کردن رو یاد بگیرن."
آنیا با لبخند او را تماشا کرد.
داخل کتابخانه...
چهار نفر دور یک میز بزرگ نشستند.
الیزه دفتر پروژه را باز کرد.
الیزه: «خب، بیاید یادداشتهامون رو کنار هم بذاریم.»
دامیان چند برگه روی میز گذاشت.
دامیان: «این اطلاعاتی بود که پیدا کردم.»
کارلا هم دو کتاب قطور روی میز گذاشت.
کارلا: «اینها دربارهی تاریخ آکادمی هستن.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «خیلی خوبه، ممنون.»
آنیا هم دفتر کوچکش را باز کرد.
آنیا: «آنیا هم کلی نوشته!»
دامیان دفتر را گرفت و با دقت نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد.
آنیا کمی مضطرب شد.
💭 ذهن آنیا: "یعنی خیلی بد نوشته؟..."
بعد دامیان آرام گفت:
دامیان: «...اشتباه زیادی نداری.»
چشمهای آنیا برق زد.
آنیا: «واقعاً؟!»
دامیان کمی رویش را برگرداند.
دامیان: «فقط چند جا نیاز به اصلاح داره.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «پس با هم درستش میکنیم.»
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «باشه!»
حدود یک ساعت بعد...
کار گروه تقریباً تمام شده بود.
آنیا کشوقوسی به بدنش داد.
آنیا: «آنیا گرسنه شده... 🥜»
الیزه خندهی آرامی کرد.
الیزه: «من هم همینطور.»
در همان لحظه...
دامیان از کیفش یک جعبهی کوچک بیرون آورد.
دامیان: «پیشخدمت برای میانوعده آماده کرده بود... اگر میخواید، با هم بخوریم.»
آنیا با هیجان گفت:
آنیا: «واقعاً؟!»
دامیان کمی خجالت کشید.
دامیان: «...برای همه کافیه.»
الیزه تشکر کرد.
کارلا هم با لبخند گفت:
کارلا: «ممنون.»
چهار نفر دور میز، میانوعده را با هم خوردند.
فضا آرام و صمیمی بود.
آنیا ناگهان خندید.
آنیا: «این اولین باره که آنیا با دوستاش بیرون از مدرسه پروژه انجام میده! 🥜✨»
دامیان بیاختیار لبخند محوی زد.
دامیان: «...آره.»
کسی متوجه آن لبخند کوتاه نشد...
جز آنیا.
و همان لبخند کوچک...
باعث شد تمام خستگی آن روز از یادش برود.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
صبح یکشنبه...
هوای شهر برلیند، خنک و آفتابی بود.
جلوی کتابخانهی عمومی...
الیزه اولین نفری بود که رسید.
چند دقیقه بعد، لیموزین مشکی خانوادهی دزموند مقابل کتابخانه توقف کرد.
دامیان از ماشین پیاده شد.
دامیان: «صبح بخیر.»
الیزه با لبخند پاسخ داد:
الیزه: «صبح بخیر.»
کمی بعد...
کارلا هم از راه رسید.
کارلا: «ببخشید، منتظر شدید؟»
الیزه سری تکان داد.
الیزه: «نه، تازه رسیدیم.»
در همان لحظه...
صدای آشنایی از دور شنیده شد.
آنیا: «صبر کنیددد! 🥜»
آنیا با کولهپشتی کوچکش به سمت آنها دوید.
چند قدم عقبتر، لوید هم همراهش بود.
آنیا نفسنفسزنان گفت:
آنیا: «آنیا دیر نکرده، نه؟»
دامیان نگاهی به ساعتش انداخت.
دامیان: «نه، هنوز سر وقت رسیدی.»
آنیا با خیال راحت نفس کشید.
لوید رو به بچهها گفت:
لوید: «امیدوارم جلسهی خوبی داشته باشید.»
همه با احترام سلام کردند.
لوید لبخندی زد و از آنجا دور شد.
💭 ذهن لوید: "بهتره اجازه بدم خودشون همکاری کردن رو یاد بگیرن."
آنیا با لبخند او را تماشا کرد.
داخل کتابخانه...
چهار نفر دور یک میز بزرگ نشستند.
الیزه دفتر پروژه را باز کرد.
الیزه: «خب، بیاید یادداشتهامون رو کنار هم بذاریم.»
دامیان چند برگه روی میز گذاشت.
دامیان: «این اطلاعاتی بود که پیدا کردم.»
کارلا هم دو کتاب قطور روی میز گذاشت.
کارلا: «اینها دربارهی تاریخ آکادمی هستن.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «خیلی خوبه، ممنون.»
آنیا هم دفتر کوچکش را باز کرد.
آنیا: «آنیا هم کلی نوشته!»
دامیان دفتر را گرفت و با دقت نگاه کرد.
چند لحظه سکوت کرد.
آنیا کمی مضطرب شد.
💭 ذهن آنیا: "یعنی خیلی بد نوشته؟..."
بعد دامیان آرام گفت:
دامیان: «...اشتباه زیادی نداری.»
چشمهای آنیا برق زد.
آنیا: «واقعاً؟!»
دامیان کمی رویش را برگرداند.
دامیان: «فقط چند جا نیاز به اصلاح داره.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «پس با هم درستش میکنیم.»
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «باشه!»
حدود یک ساعت بعد...
کار گروه تقریباً تمام شده بود.
آنیا کشوقوسی به بدنش داد.
آنیا: «آنیا گرسنه شده... 🥜»
الیزه خندهی آرامی کرد.
الیزه: «من هم همینطور.»
در همان لحظه...
دامیان از کیفش یک جعبهی کوچک بیرون آورد.
دامیان: «پیشخدمت برای میانوعده آماده کرده بود... اگر میخواید، با هم بخوریم.»
آنیا با هیجان گفت:
آنیا: «واقعاً؟!»
دامیان کمی خجالت کشید.
دامیان: «...برای همه کافیه.»
الیزه تشکر کرد.
کارلا هم با لبخند گفت:
کارلا: «ممنون.»
چهار نفر دور میز، میانوعده را با هم خوردند.
فضا آرام و صمیمی بود.
آنیا ناگهان خندید.
آنیا: «این اولین باره که آنیا با دوستاش بیرون از مدرسه پروژه انجام میده! 🥜✨»
دامیان بیاختیار لبخند محوی زد.
دامیان: «...آره.»
کسی متوجه آن لبخند کوتاه نشد...
جز آنیا.
و همان لبخند کوچک...
باعث شد تمام خستگی آن روز از یادش برود.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۲۰۶
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط