{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست‌ودوم [فصل اول] | دعوت غیرمنتظره ☕🌸

پارت بیست‌ودوم [فصل اول] | دعوت غیرمنتظره ☕🌸

روز جمعه...

بعد از پایان کلاس‌ها...

اعضای گروه سوم وسایلشان را جمع کردند.

الیزه رو به بقیه گفت:

الیزه: «فکر می‌کنم بهتره آخر هفته هم روی پروژه کار کنیم.»

دامیان سری تکان داد.

دامیان: «من موافقم.»

کارلا هم با لبخند گفت:

کارلا: «هر زمانی که شما بگید، من می‌تونم بیام.»

آنیا کمی فکر کرد.

آنیا: «پس... کجا جمع بشیم؟»

همه برای چند لحظه ساکت شدند.

دامیان آرام گفت:

دامیان: «کتابخانه‌ی عمومی شهر جای مناسبیه. هم آرومه، هم منابع زیادی داره.»

الیزه لبخند زد.

الیزه: «فکر خوبیه.»

کارلا هم موافقت کرد.

کارلا: «پس فردا اونجا همدیگه رو می‌بینیم.»

قرار گروه مشخص شد.

بعد هرکدام به سمت خودروی خانواده‌شان رفتند.

خانه‌ی فورجرها 🏡

آنیا با هیجان وارد خانه شد.

آنیا: «بابا! گروه قرار گذاشت آخر هفته با هم تحقیق کنیم! 🥜✨»

یور از آشپزخانه بیرون آمد.

یور: «چه خبر خوبی!»

لوید روزنامه را کنار گذاشت.

لوید: «کجا؟»

آنیا: «کتابخونه!»

لوید لبخند زد.

لوید: «خیلی خوبه. یادت باشه به حرف هم‌گروهی‌هات گوش بدی و وظیفه‌ای که قبول کردی رو کامل انجام بدی.»

💭 ذهن لوید: "این فرصت خوبیه تا آنیا ارتباطش با دامیان رو طبیعی‌تر کنه."

آنیا ذهن پدرش را خواند.

لبخند کوچکی زد.

💭 ذهن آنیا: "بابا هنوز عملیات رو فراموش نکرده..." 🥜

خانه‌ی ولین 🏡

الیزه و لئو تازه از ماشین پیاده شده بودند.

مادرشان در را باز کرد.

مادر: «خوش اومدید، بچه‌ها.»

الیزه لبخند زد.

الیزه: «مامان، برای پروژه قرار گذاشتیم یکشنبه به کتابخونه بریم.»

مادر: «خیلی خوبه. همکاری گروهی تجربه‌ی ارزشمندیه.»

لئو کیفش را روی مبل گذاشت.

لئو: «گروه ما هم تقریباً برنامه‌ریزی کرده.»

امیل که یادش افتاده بود باید روی پروژه کار کند، همان لحظه در گروه پیام داد:

امیل: «لطفاً یکی حواسش باشه من چیزی یادم نره... 😭»

لئو و اوئن با دیدن پیامش خندیدند.

همان شب... خانه‌ی دزموندها 🏛️

دامیان پشت میز اتاقش نشسته بود.

چند کتاب درباره‌ی تاریخ آکادمی ادن مقابلش قرار داشت.

ملیندا در زد و وارد شد.

ملیندا: «هنوز مشغول تحقیقی؟»

دامیان: «می‌خوام قبل از جلسه‌ی گروه، مطالب رو آماده کنم.»

ملیندا با مهربانی گفت:

ملیندا: «مطمئنم هم‌گروهی‌هات از کمکت خوشحال می‌شن.»

دامیان لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

دامیان: «...امیدوارم.»

ملیندا لبخند زد و اتاق را ترک کرد.

دامیان دوباره به کتابش نگاه کرد.

💭 ذهن دامیان: "نباید اجازه بدم پروژه شکست بخوره..."

"این بار همه باید بهترین عملکردشون رو داشته باشن."

در سوی دیگر شهر...

آنیا دفتر یادداشتش را بست.

به آسمان شب نگاه کرد و لبخند زد.

💭 ذهن آنیا: "یکشنبه... اولین قرار کاری گروه!" 🥜✨

او هنوز نمی‌دانست...

این دیدار، فقط درباره‌ی پروژه نخواهد بود...

ادامه دارد... 🌸

#مرزهای_ممنوعه #اسپای_ایکس_فمیلی #آنیا_و_دامیان #فن_فیکشن #رمان_عاشقانه #SpyxFamily #AnyaXDamian #AnimeFanfic #DamianDesmond #ForbiddenLove#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
دیدگاه ها (۰)

پارت بیست‌ویکم [فصل اول] | اولین تحقیق 📖🌸صبح روز بعد...هوای ...

پارت بیستم [فصل اول] | قدم اول پروژه 🌸📚صبح همان روز...اولین ...

پارت هجدهم [فصل اول] | یک عصر متفاوت 🌸🏡زنگ پایان کلاس به صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط