خسته ام

خسته ام ....
خسته از هیاهوی سکوت شبهایم!
خسته از صدای بی صدای گریه هایم!
خسته از تظاهر و این تبسم مصنوع یخ زده روی لب هایم!

در آینه مینگرم خود را نمیابم
پیرزنی با موهای سپید و رنگی پریده
آه ای آینه از تو هم متنفرم
عادت کرده ام به دروغ
میشود تو هم دروغ بگویی؟؟
نگو
نگو این حقیقت تلخ را ....
به انتها رسیده ام
به زوال
و پایان مرا بی آرزوییست
فقط ایکاش معجزه ای رخ می داد
یا تو "مهربان" میشدی
و یا مرا پر پروازی بود !
دیدگاه ها (۱۲)

دلم یک دوست میخواهد...امیدی بر جماعت نیست، میخواهم رها باشما...

پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟بغض کردم که ببینی و بمانی...

هر لحظه بدون تو نفس، مفت گرانستاین حالت بی حوصلگی شاهد آنسته...

آمدی جانم به قربانت صفا آورده ایدرد بی درمان قلبم را دوا آور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط