{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛

به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم.

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!
دیدگاه ها (۴)

چو گل هرجا که لبخند آفرینیبه هر سو رو کنی لبخند بینیچه اشکت ...

هیچ روز خوبی در راه نیستروز خوب که در نمیزنه بیاد داخل!روز خ...

زندگی معلم بزرگی است…:زندگی می آموزد که شتاب نکن.زندگی می آم...

چتر ها را باید بستزیر باران باید رفتفکر را، خاطره را زیر بار...

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم از بس که روزها را با شب شم...

داستان زیبایی از کودکی امام سجاد

p2از رو تخت بلند شدم به سمت پنجره رفتم قفل بود آروم و خونسرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط