{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 26 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡


باکوگو:

خب،حقیقتش واقعا ناراحتم،یه حس وحشتناک بد واسه من،پشیمونیه...من،من میدونم کار بدی کردم ولی واقعا دارم اذیت میشم
با این افکار مطمعنم یروز دیوونه میشم و از یو ای پرتم میکنن بیرون...پس،باید بهش فکر نکنم و کار خودمو انجام بدم ،آره ابن بهترین راه برای نجات نوراست..

توی افکارم غرق شده بودم و نفهمیدم که رسیدم جلوی در باشگاه،دیگه فکر نکردم و درو باز کردم و رفتم تو...این چند روز سرم شلوغ بود و باشگاه رو یادم رفته بود و اصلا نرفته بودم

وارد شدم و ورزشو شروع کردم...

…صدای برخورد مشت‌هام با کیسه تمرین، تنها چیزی بود که توی اون سکوت سنگین باشگاه شنیده می‌شد. هر ضربه، انگار یه تکه از خشم و پشیمونی‌مو می‌کَند و پرت می‌کرد بیرون. 

عرق از پیشونیم می‌چکید، ولی من بی‌وقفه ادامه می‌دادم. 
هر بار که نفس می‌کشیدم، انگار داشتم با خودم می‌جنگیدم. 
با اون صدای لعنتی توی ذهنم که می‌گفت: 
"تو لیاقت نداری. تو خرابش کردی."

اما من نمی‌خواستم تسلیم بشم. 
نه برای خودم، نه برای نورا. 
اگه قرار بود نجاتش بدم، باید اول خودمو از این باتلاق بیرون بکشم.

یه لحظه ایستادم. 
دست‌هام لرزید. 
به آینه روبه‌رو نگاه کردم—یه باکوگو دیدم که دیگه اون غرور لعنتی توی چشماش نبود. 
فقط یه پسر خسته بود، با چشم‌هایی که دنبال بخشش می‌گشتن.

صدای در باشگاه باز شد. 
کسی وارد شد. 
من برگشتم، و دیدم که ایزاکو بود. 
با یه بطری آب توی دستش، با همون نگاه همیشگی—نگرانی، ولی بدون ترحم. 
اون همیشه یه جور خاصی نگام می‌کرد، انگار می‌فهمید ولی نمی‌خواست دخالت کنه.

ایزاکو گفت: 
"باشگاه خالی بود، حدس زدم شاید اینجایی." 
بطری رو گذاشت روی نیمکت و نشست. 
من چیزی نگفتم. فقط برگشتم سمت کیسه تمرین و یه ضربه‌ی دیگه زدم. 
اون ضربه، سنگین‌تر از قبلی بود. شاید چون حالا یه نفر دیگه شاهدش بود.

ایزاکو ادامه داد: 
"می‌دونی، همه اشتباه می‌کنن. ولی تو... همیشه خودتو بیشتر از بقیه مجازات می‌کنی."

من ایستادم. 
نفس‌هام سنگین بود. 
گفتم: 
"دیه به تو مربوط نیست،اما...تلاش میکنم چون بیشتر از همه گند میزنم."

ایزوکو بلند شد، اومد کنارم. 
"ولی بیشتر از بقیه هم تلاش می‌کنی. اینو هیچکس نمی‌تونه انکار کنه."

یه لحظه سکوت بینمون افتاد. 
اون سکوتی که نه سنگین بود، نه ناراحت‌کننده—یه جور آرامش بود، مثل یه مرهم کوچیک روی زخمی که هنوز بازه.

گفت: 
**"نورا هنوز اینجاست. شاید دور باشه، شاید ساکت باشه، ولی هنوز هست. 
و تو هنوز می‌تونی نشون بدی که لیاقتشو داری."**

من به بطری آب نگاه کردم. 
برداشتمش، یه جرعه خوردم، و گفتم: 
"باشه. ولی این بار، نه برای اثبات چیزی به بقیه—فقط برای خودم."

ایزوکو لبخند زد. 
اون لبخند آروم، همون لبخندی که همیشه بهم یادآوری می‌کرد: 
"تو هنوز قهرمانی، حتی وقتی خودت فراموشش می‌کنی."

و من، دوباره مشت‌هامو بستم. 
دوباره ایستادم. 
و دوباره شروع کردم—این بار، نه با خشم، بلکه با امید...

┃   ✍︎ Written by zahra┃

https://wisgoon.com/melika.omega
دیدگاه ها (۰)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

امروزوپارت میدمم

🤣🤣🤣

حتما کپشن رو بخونید👇

#سناریو #درخواستی#چندپارتیپارت ۵وقتی توی اتاق خوابمونیم که ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط