Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 28 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
توی راه به این فکر میکردم که چرا سرخ شدم ،مگه نورا برای من عین یه دوست نیست؟ پس این احساس چیه؟
عصبانی شدم و بیاختیار با مشت کوبیدم تو نزدیکترین دیواری که دیدم،دستم درد گرفت و خونریزی کرد،لعنتی... به اطراف نگاه کردم بلکه چیزی برای بستن زخمم پیدا کنم که با نگاه نگران ثورا مواجه شدم،الحق که کپ کردم،ثورا این نگاه؟ازش بعیده مگر اینکه نورا باشه.
لبخندی زدم و گفتم:
باکوگو: مشکلی پیش اومده؟
نگاه نگرانش تبدیل به نگاه عصبی و کلافه شد و گفت:
ثورا: مشکل برای تو اتفاق افتاده،ببینم نکنه میخوای قبل از اینکه من بکشمت بمیری، ها!!؟
این الان به فکرم بود یا نگران بود اسباب بازیشو از دست بده؟؟
به احتمال زیاد گزینه دو...
باکوگو:نخیر...اعصابم خورد شد مشتمو کوبیدم به دیوار...
ثورا: هوی...حواست باشه داری با کی حرف میزنی
حرصم گرفت،منکه چیزی نگفته بودم که اینجوری میکرد،نگا میگن کرم از خود درخته...
باکوگو: مشخصا میدونم،تو یه دزد احمقی که بدن اونا رو دزدیدی
ثورا:نکنه میخوای بمیری عوضی؟؟؟
چند قدم بهم نزدیک شد منم برای خالی نبودن عریضه بهش نزدیک شدم و تو صورتش با قیافه مصمم گفتم:
باکوگو: اینو بدون ه من شکستت میدم عوضی بی خاصیت
دیگه موندن جایز نبود پس از کنارش گذشتم و رفتم در حالی که ثورا همونجا خشک شده بود...
وای، خودمم نمیدونم اون جرات از کجا آوردم ،آخه نورا...نه ثورا یکم ترسناکه نورا ترسناک نیست نورا همون دختر کیوت گوگولیه تو مدرسه است که یه آدم احمق عین من به چیزی که الان هست تبدیلش کرد... کاش میتونستم برگردم و ازش دفاع کنم، کاش... نه الان پشیمونی فایده نداره،بیخیال باکوگو آینده رو بچسب...
بیخیال جنگ اعصاب و روان توی مغزم شدم و در بزرگ و فلزی خوابگاه رو باز کردم که ناگهان با حجم عظیمی از سر و صدا مواجه شدم...چخبره؟؟؟
به اطراف نگاه کردم...هوا پر دود سبز و بنفش و آبی بود و اطراف زیاد دیده نمیشد،صدای آهنگ گوشمو نوازش میداد...ولی این صدا خیلی آشناست...جلوتر رفتم که دوستامو دیدم که داشتن به مکانی نگاه میکردن و ساکت بودن...رد نگاهشون رو دنبال کردم تا به یه اتاق رسیدم...یه اتاق که درش یکم باز بود و ازش دود بنفش و سبز و آبی میومد بیرون...اره حدستون درسته،صدای ثورا بود...
I was a ghost i was alone
من یه روح بودم، تنها بودم
어두워진 앞길속에 (Ah)
eoduwojin ap-gilsoge
در مسیری که پیش روم تاریک شده بود (آه)
Given the throne, I didn’t know how to believe
تخت پادشاهی بهم داده شد، اما بلد نبودم چطور باور کنم
I was the queen that I’m meant to be
که من همون ملکهای هستم که باید باشم
..........
این صدا...بینظیر بود،بنظر میرسید ثورا داره برای کنسرت فردا شبش تمرین میکنه ولی مگه اتاق موسیقی نداره؟؟؟نمیدونم مهم اینه که...این صدای ثورا نیست،صدای نوراست که اون عوضی داره ازش استفاده میکنه....نجاتت میدم نورا،مطمعن باش
┃ ✍︎ Written by zahra┃
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 28 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
توی راه به این فکر میکردم که چرا سرخ شدم ،مگه نورا برای من عین یه دوست نیست؟ پس این احساس چیه؟
عصبانی شدم و بیاختیار با مشت کوبیدم تو نزدیکترین دیواری که دیدم،دستم درد گرفت و خونریزی کرد،لعنتی... به اطراف نگاه کردم بلکه چیزی برای بستن زخمم پیدا کنم که با نگاه نگران ثورا مواجه شدم،الحق که کپ کردم،ثورا این نگاه؟ازش بعیده مگر اینکه نورا باشه.
لبخندی زدم و گفتم:
باکوگو: مشکلی پیش اومده؟
نگاه نگرانش تبدیل به نگاه عصبی و کلافه شد و گفت:
ثورا: مشکل برای تو اتفاق افتاده،ببینم نکنه میخوای قبل از اینکه من بکشمت بمیری، ها!!؟
این الان به فکرم بود یا نگران بود اسباب بازیشو از دست بده؟؟
به احتمال زیاد گزینه دو...
باکوگو:نخیر...اعصابم خورد شد مشتمو کوبیدم به دیوار...
ثورا: هوی...حواست باشه داری با کی حرف میزنی
حرصم گرفت،منکه چیزی نگفته بودم که اینجوری میکرد،نگا میگن کرم از خود درخته...
باکوگو: مشخصا میدونم،تو یه دزد احمقی که بدن اونا رو دزدیدی
ثورا:نکنه میخوای بمیری عوضی؟؟؟
چند قدم بهم نزدیک شد منم برای خالی نبودن عریضه بهش نزدیک شدم و تو صورتش با قیافه مصمم گفتم:
باکوگو: اینو بدون ه من شکستت میدم عوضی بی خاصیت
دیگه موندن جایز نبود پس از کنارش گذشتم و رفتم در حالی که ثورا همونجا خشک شده بود...
وای، خودمم نمیدونم اون جرات از کجا آوردم ،آخه نورا...نه ثورا یکم ترسناکه نورا ترسناک نیست نورا همون دختر کیوت گوگولیه تو مدرسه است که یه آدم احمق عین من به چیزی که الان هست تبدیلش کرد... کاش میتونستم برگردم و ازش دفاع کنم، کاش... نه الان پشیمونی فایده نداره،بیخیال باکوگو آینده رو بچسب...
بیخیال جنگ اعصاب و روان توی مغزم شدم و در بزرگ و فلزی خوابگاه رو باز کردم که ناگهان با حجم عظیمی از سر و صدا مواجه شدم...چخبره؟؟؟
به اطراف نگاه کردم...هوا پر دود سبز و بنفش و آبی بود و اطراف زیاد دیده نمیشد،صدای آهنگ گوشمو نوازش میداد...ولی این صدا خیلی آشناست...جلوتر رفتم که دوستامو دیدم که داشتن به مکانی نگاه میکردن و ساکت بودن...رد نگاهشون رو دنبال کردم تا به یه اتاق رسیدم...یه اتاق که درش یکم باز بود و ازش دود بنفش و سبز و آبی میومد بیرون...اره حدستون درسته،صدای ثورا بود...
I was a ghost i was alone
من یه روح بودم، تنها بودم
어두워진 앞길속에 (Ah)
eoduwojin ap-gilsoge
در مسیری که پیش روم تاریک شده بود (آه)
Given the throne, I didn’t know how to believe
تخت پادشاهی بهم داده شد، اما بلد نبودم چطور باور کنم
I was the queen that I’m meant to be
که من همون ملکهای هستم که باید باشم
..........
این صدا...بینظیر بود،بنظر میرسید ثورا داره برای کنسرت فردا شبش تمرین میکنه ولی مگه اتاق موسیقی نداره؟؟؟نمیدونم مهم اینه که...این صدای ثورا نیست،صدای نوراست که اون عوضی داره ازش استفاده میکنه....نجاتت میدم نورا،مطمعن باش
┃ ✍︎ Written by zahra┃
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۲.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط