Between anger and love.
در میان خشم و عشق [part¹⁵]
سکوتِ سنگین دفتر، با صدای قطع شدن
ناگهانی تماس، شکسته شد. جونگکوک
گوشی را روی میز کوبید. آن صدا… آن لحن…
مثل سم در رگهایش نفوذ کرده بود. او
نمیدانست این شخص کیست، اما
میدانست که با یک بازی مرگبار روبروست. او
نمیتوانست منتظر بماند؛ او باید میفهمید
آن فرد ناشناس، چه چیزی را میخواهد.
در همان لحظه، صدای فریادِ بلند و خشمآلودِ
جونگکوک که پشت در بسته بود، سکوت راهرو را در هم شکست.
تهیونگ، که در اتاق مجاور مشغول مطالعه
بود،از جا پرید. او با دلشوره به سمت در رفت.
وقتی در را باز کرد، با صحنهی جونگکوک روبرو شد که با چشمانی سرخش، پشت میز خم شده بود و با صدایی که از شدت خشم
میلرزید، به محافظها دستور داد
☆«همین الان! ردِ این شماره رو بگیرین! من
میخوام بدونم این لعنتی از کجا زنگ زده!
همین الان!»
تهیونگ، که همیشه آرامترین مهرهی این
بازی بود، حالا لرزش دستان جونگکوک را حس میکرد. جونگکوک سرش را بالا آورد، نگاهی گذرا و پر از اضطراب به تهیونگ انداخت و با لحنی که دستور بود، نه درخواست:
☆ «تهیونگ، مراقب باش ا/ت باش. نذار از چشمت دور بشه. حتی یک لحظه!»
بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، کت مشکیاش
را برداشت و با قدمهایی بلند و تند از اتاق
خارج شد. صدای برخوردِ در، مثل شلیک گلوله در راهرو طنینانداز شد.
تهیونگ در جای خود خشکش زده بود. او
میدانست این آرامش یکماه، فقط آرامشِ
قبل از طوفان بوده است. و سپس به سمت
اتاق دخترک رفت.
در همین حال، صدای غرش موتور سنگینِ
جونگکوک از محوطهی عمارت بلند شد. او با
تمام خشم و نگرانی، در دلِ شب به دل جاده
زد؛ در حالی که ا/ت، در امنیت نسبی تهیونگ،
بیخبر از آنکه سایهی مرگ، هر لحظه به او
نزدیکتر میشود…
ویو راوی=ا/ت کنار پنجره ایستاده بود؛ لرزش
خفیف شیشهی سرد زیر انگشتانش، تمام
وجود لرزانش را حس میکرد. از آن بالا، رد نور
چراغهای موتور جونگکوک را دید که با
سرعتی بیرحمانه از میان باغچه و محوطهی
عمارت گذشت و در تاریکیِ جاده ناپدید شد.
انگار جونگکوک هم مثل آن نور، راهش را از
زندگی او جدا کرده بود و به سوی یک سیاهی
بیانتها میدوید.
دخترک با خودش فکر کرد:
_ «بازهم رفتش؟… باز هم وقتی که بیش از
هر چیزی به او نیاز داشتم، تنهام گذاشت؟»
در همین لحظه، سکوت سنگین اتاق با صدای
قدمهایی که از راهرو به سمت اتاقش میآمد،
شکسته شد!
__________________________________________________________
مرسی که شرطا رو زود رسوندین فرشته هام🥹😭🫶🏻
ماچ بهتون😚💋💘
خیلی دوستون دالم🫠🍓
سوال پست: اون فرد ناشناس کی میتونه باشه؟🤔🤷🏻♀️
«خودم هم نظری ندارم😂»
خب برای پارت بعدی؟🎀
«یکم سختش کنیم☺️»
۱۴ لایک❤️
۱۷ کامنت💘
۳ بازنشر💝
مرسی که تا اینجا خوندی قندعسلم🧋🦋
سکوتِ سنگین دفتر، با صدای قطع شدن
ناگهانی تماس، شکسته شد. جونگکوک
گوشی را روی میز کوبید. آن صدا… آن لحن…
مثل سم در رگهایش نفوذ کرده بود. او
نمیدانست این شخص کیست، اما
میدانست که با یک بازی مرگبار روبروست. او
نمیتوانست منتظر بماند؛ او باید میفهمید
آن فرد ناشناس، چه چیزی را میخواهد.
در همان لحظه، صدای فریادِ بلند و خشمآلودِ
جونگکوک که پشت در بسته بود، سکوت راهرو را در هم شکست.
تهیونگ، که در اتاق مجاور مشغول مطالعه
بود،از جا پرید. او با دلشوره به سمت در رفت.
وقتی در را باز کرد، با صحنهی جونگکوک روبرو شد که با چشمانی سرخش، پشت میز خم شده بود و با صدایی که از شدت خشم
میلرزید، به محافظها دستور داد
☆«همین الان! ردِ این شماره رو بگیرین! من
میخوام بدونم این لعنتی از کجا زنگ زده!
همین الان!»
تهیونگ، که همیشه آرامترین مهرهی این
بازی بود، حالا لرزش دستان جونگکوک را حس میکرد. جونگکوک سرش را بالا آورد، نگاهی گذرا و پر از اضطراب به تهیونگ انداخت و با لحنی که دستور بود، نه درخواست:
☆ «تهیونگ، مراقب باش ا/ت باش. نذار از چشمت دور بشه. حتی یک لحظه!»
بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، کت مشکیاش
را برداشت و با قدمهایی بلند و تند از اتاق
خارج شد. صدای برخوردِ در، مثل شلیک گلوله در راهرو طنینانداز شد.
تهیونگ در جای خود خشکش زده بود. او
میدانست این آرامش یکماه، فقط آرامشِ
قبل از طوفان بوده است. و سپس به سمت
اتاق دخترک رفت.
در همین حال، صدای غرش موتور سنگینِ
جونگکوک از محوطهی عمارت بلند شد. او با
تمام خشم و نگرانی، در دلِ شب به دل جاده
زد؛ در حالی که ا/ت، در امنیت نسبی تهیونگ،
بیخبر از آنکه سایهی مرگ، هر لحظه به او
نزدیکتر میشود…
ویو راوی=ا/ت کنار پنجره ایستاده بود؛ لرزش
خفیف شیشهی سرد زیر انگشتانش، تمام
وجود لرزانش را حس میکرد. از آن بالا، رد نور
چراغهای موتور جونگکوک را دید که با
سرعتی بیرحمانه از میان باغچه و محوطهی
عمارت گذشت و در تاریکیِ جاده ناپدید شد.
انگار جونگکوک هم مثل آن نور، راهش را از
زندگی او جدا کرده بود و به سوی یک سیاهی
بیانتها میدوید.
دخترک با خودش فکر کرد:
_ «بازهم رفتش؟… باز هم وقتی که بیش از
هر چیزی به او نیاز داشتم، تنهام گذاشت؟»
در همین لحظه، سکوت سنگین اتاق با صدای
قدمهایی که از راهرو به سمت اتاقش میآمد،
شکسته شد!
__________________________________________________________
مرسی که شرطا رو زود رسوندین فرشته هام🥹😭🫶🏻
ماچ بهتون😚💋💘
خیلی دوستون دالم🫠🍓
سوال پست: اون فرد ناشناس کی میتونه باشه؟🤔🤷🏻♀️
«خودم هم نظری ندارم😂»
خب برای پارت بعدی؟🎀
«یکم سختش کنیم☺️»
۱۴ لایک❤️
۱۷ کامنت💘
۳ بازنشر💝
مرسی که تا اینجا خوندی قندعسلم🧋🦋
- ۲.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط