Between anger and love
در میان خشم و عشق[ part¹⁴]
یک ماه بعد
یک ماه از آن شب پر از صدای شکستهی کریستال و فریادهای لارا گذشته بود. عمارت، حالا مثل یک گورستان مجلل، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. لارا دیگر نبود، مادربزرگ هم از خانه رفته بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، سایههایی بود که در راهروها میخزیدند.
ا/ت در گوشهی اتاقش نشسته بود، به پنجره خیره شده بود و به این فکر میکرد که چطور آرامش، مثل یخ، در رگهای زندگیاش منجمد شده است. او میدانست حقیقت را، اما دانستن، التیامی برای زخمهایش نبود.
در طبقهی دیگر، در دفتر کار تاریک و پر از دود، جونگکوک پشت میز بزرگش نشسته بود. پروندهها روی هم انباشته شده بودند. او ساعتها به نقشهها و لیستهای تماس خیره میشد. ناگهان، صدای زنگ گوشیاش، سکوت اتاق را شکست.
او به یاد آن تماس لارا افتاد… همان صدایی که تمام دنیای او را فرو ریخت. او میدانست که آن تماس، فقط یک تماسِ ساده نبود؛ اما آیا آن تماس، شروع یک بازی مرگبار از طرف کسی بود؟
جونگکوک با چشمانی که از بیخوابی سرخ شده بود، گوشی را برداشت. شمارهای ناشناس بود. شمارهای که هیچ ردی در سیستمهای امنیتیاش نداشت. او دیگر نمیخواست فقط دفاع کند؛ او میخواست شکار کند..
او با صدایی بم و بیحوصله پاسخ داد:
☆..بگو
صدایی که انگار از اعماق یک قبر بیرون آمده بود:
£«فکر میکنی با بستن پروندههای قدیمی، خونها خشک میشن؟ اون زن قبل از اینکه نفسش قطع بشه، رازی رو توی شکمش قایم کرد که اگه بیرون بیاد، امپراتوریِ “اون” به خاکستر تبدیل میشه…»
قلب جونگکوک فرو ریخت. او لرزش خفیفی در دستانش حس کرد. او نمیدانست این شخص کیست، اما میدانست که این تماس، کلید ورود به سیاهچالهی تاریک است
او با ضربآهنگ سریع پرسید:
☆«تو کی هستی؟.. چی میخوای؟»
اما پاسخ تنها یک سکوتِ طولانی بود، سکوتی که بوی مرگ و رازی قدیمی را میداد…
__________________________________________________________
اینم از این پارت
امیدوارم خوشتون بیاد
برای پارت بعدی؟
۱۰ لایک❤️
۴ کامنت✨️
۲ بازنشر🍡
سوال پست: بنظرتون پشت تلفن کی بود؟
خدافس🎀
یک ماه بعد
یک ماه از آن شب پر از صدای شکستهی کریستال و فریادهای لارا گذشته بود. عمارت، حالا مثل یک گورستان مجلل، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. لارا دیگر نبود، مادربزرگ هم از خانه رفته بود و تنها چیزی که باقی مانده بود، سایههایی بود که در راهروها میخزیدند.
ا/ت در گوشهی اتاقش نشسته بود، به پنجره خیره شده بود و به این فکر میکرد که چطور آرامش، مثل یخ، در رگهای زندگیاش منجمد شده است. او میدانست حقیقت را، اما دانستن، التیامی برای زخمهایش نبود.
در طبقهی دیگر، در دفتر کار تاریک و پر از دود، جونگکوک پشت میز بزرگش نشسته بود. پروندهها روی هم انباشته شده بودند. او ساعتها به نقشهها و لیستهای تماس خیره میشد. ناگهان، صدای زنگ گوشیاش، سکوت اتاق را شکست.
او به یاد آن تماس لارا افتاد… همان صدایی که تمام دنیای او را فرو ریخت. او میدانست که آن تماس، فقط یک تماسِ ساده نبود؛ اما آیا آن تماس، شروع یک بازی مرگبار از طرف کسی بود؟
جونگکوک با چشمانی که از بیخوابی سرخ شده بود، گوشی را برداشت. شمارهای ناشناس بود. شمارهای که هیچ ردی در سیستمهای امنیتیاش نداشت. او دیگر نمیخواست فقط دفاع کند؛ او میخواست شکار کند..
او با صدایی بم و بیحوصله پاسخ داد:
☆..بگو
صدایی که انگار از اعماق یک قبر بیرون آمده بود:
£«فکر میکنی با بستن پروندههای قدیمی، خونها خشک میشن؟ اون زن قبل از اینکه نفسش قطع بشه، رازی رو توی شکمش قایم کرد که اگه بیرون بیاد، امپراتوریِ “اون” به خاکستر تبدیل میشه…»
قلب جونگکوک فرو ریخت. او لرزش خفیفی در دستانش حس کرد. او نمیدانست این شخص کیست، اما میدانست که این تماس، کلید ورود به سیاهچالهی تاریک است
او با ضربآهنگ سریع پرسید:
☆«تو کی هستی؟.. چی میخوای؟»
اما پاسخ تنها یک سکوتِ طولانی بود، سکوتی که بوی مرگ و رازی قدیمی را میداد…
__________________________________________________________
اینم از این پارت
امیدوارم خوشتون بیاد
برای پارت بعدی؟
۱۰ لایک❤️
۴ کامنت✨️
۲ بازنشر🍡
سوال پست: بنظرتون پشت تلفن کی بود؟
خدافس🎀
- ۲.۰k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط