همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 29.
"ویو پارک دوین"
بوراک روی صندلی تراس ولو شده بود..
یه دستش روی دسته صندلی..
یه دستش روی شکمش..
و به ماه نگاه میکرد..
_«دوووین...»
+«هوم؟»
_«ماه دوتاست...»
+«نه عزیزم...»
+«چشمات دوتا میبینن.»
_«نه...»
_«ماه خودش دوتاست.»
+«باشه باشه... هرچی تو بگی.»
یه خنده ریزی کردم..
بعد به لیوان خالیش نگاه کردم..
+«بشین همینجا.»
_«کجا میری؟»
+«برات آب بیارم.»
_«آب...»
چند ثانیه فکر کرد..
بعد خیلی جدی گفت:
_«آب خوبه.»
+«آفرین.»
گوشیم رو روی میز کوچیک تراس گذاشتم..
تا دستم آزاد باشه..
بعد وارد خونه شدم..
همین که پام به آشپزخونه رسید..
در یخچال رو باز کردم..
اما هنوز بطری آب رو برنداشته بودم که...
صدای آرومی از پشت سرم اومد..
_«خوابم نبرد.»
از جام پریدم..
بطری نزدیک بود از دستم بیفته..
برگشتم..
جونگ کوک با یه تیشرت مشکی و شلوار راحتی..
موهای نم دار..
کنار اپن ایستاده بود..
یه حوله هم روی شونه اش بود..
دستشو توی جیب شلوارش کرده بود..
+«یا خدا...»
+«تو آدمو سکته میدی.»
_«ببخشید.»
بعد اخماش کمی جمع شد..
_«کی اومده؟»
یه لحظه مکث کردم..
+«اِم...»
_«دوین.»
+«بوراک.»
چند ثانیه فقط نگام کرد..
_«بوراک؟»
+«آره...»
_«این وقت شب؟»
+«یکم...»
+«مست کرده.»
جونگ کوک ابروش بالاتر رفت..
_«مست؟»
+«آره...»
+«دلش گرفته بود اومده.»
جونگ کوک یه نگاه به سمت تراس انداخت..
ولی از اون زاویه بوراک دیده نمیشد..
_«هنوز اینجاست؟»
+«آره.»
_«تا کی؟»
+«نمیدونم.»
بعد با خنده گفتم:
+«فعلا با ماه داره جلسه برگزار میکنه.»
جونگ کوک نتونست جلوی لبخندش رو بگیره..
_«عجیبه.»
+«خیلی.»
بطری آب رو برداشتم..
+«میرم پیشش.»
جونگ کوک آروم سر تکون داد..
اما معلوم بود...
از اومدن نصفه شبی بوراک اصلا خوشش نیومده..
همون موقع...
توی تراس...
گوشی من شروع کرد به زنگ خوردن..
بوراک با چشم های نیمه باز به گوشی نگاه کرد..
_«اه...»
_«کیه نصفه شب...»
گوشی رو برداشت..
روی صفحه نوشته بود:
مامان..
بوراک چند بار پلک زد..
_«مامان دوین...»
بعد...
بدون اینکه حتی فکر کنه...
دکمه سبز رو زد..
_«الووووو...»
از اون طرف صدای خانوم پارک اومد..
_«سلام دوین جان...»
بوراک با لبخند گفت:
_«نههه...»
_«دوین نیست...»
_«من بوراکم...»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای متعجب مادر دوین..
_«ببخشید؟!»
_«بوراک؟!»
_«گوشی دختر ما دست شما چیکار میکنه؟!»
بوراک خیلی راحت به صندلی تکیه داد..
_«من اومدم خونشون...»
_«الانم توی تراسم...»
_«ماه هم دوتاست...»
اون طرف خط چند ثانیه سکوت مطلق شد..
بعد صدای آقای پارک شنیده شد..
_«دوین؟!»
_«دوین اونجاست؟!»
بوراک با جدیت کامل گفت:
_«رفته آب بیاره...»
_«خیلی دختر خوبیه...»
_«ازم پذیرایی میکنه...»
همون لحظه...
من با لیوان آب از آشپزخونه بیرون اومدم..
هنوز دو قدم برنداشته بودم که...
صدای بوراک به گوشم خورد..
_«عمو...»
_«نگران نباش...»
_«من فقط یکم مستم...»
خشکم زد..
+«...»
بعد با چشم های گرد شده دویدم سمت تراس..
+«بوراک!!»
بوراک برگشت سمتم..
گوشی هنوز کنار گوشش بود..
_«اِ...»
_«دوین اومد...»
+«گوشی من دست تو چیکار میکنه؟!»
_«مامانت زنگ زده بود...»
+«چرا جواب دادی؟!»
_«زنگ میخورد...»
_«گفتم بی ادبیه جواب ندم...»
پشت سرم...
جونگ کوک هم تا دم تراس اومده بود...
و با دست به پیشونیش زده بود...
انگار از همین الان فهمیده بود...
امشب...
قرار نیست هیچکس راحت بخوابه...
پارت 29.
"ویو پارک دوین"
بوراک روی صندلی تراس ولو شده بود..
یه دستش روی دسته صندلی..
یه دستش روی شکمش..
و به ماه نگاه میکرد..
_«دوووین...»
+«هوم؟»
_«ماه دوتاست...»
+«نه عزیزم...»
+«چشمات دوتا میبینن.»
_«نه...»
_«ماه خودش دوتاست.»
+«باشه باشه... هرچی تو بگی.»
یه خنده ریزی کردم..
بعد به لیوان خالیش نگاه کردم..
+«بشین همینجا.»
_«کجا میری؟»
+«برات آب بیارم.»
_«آب...»
چند ثانیه فکر کرد..
بعد خیلی جدی گفت:
_«آب خوبه.»
+«آفرین.»
گوشیم رو روی میز کوچیک تراس گذاشتم..
تا دستم آزاد باشه..
بعد وارد خونه شدم..
همین که پام به آشپزخونه رسید..
در یخچال رو باز کردم..
اما هنوز بطری آب رو برنداشته بودم که...
صدای آرومی از پشت سرم اومد..
_«خوابم نبرد.»
از جام پریدم..
بطری نزدیک بود از دستم بیفته..
برگشتم..
جونگ کوک با یه تیشرت مشکی و شلوار راحتی..
موهای نم دار..
کنار اپن ایستاده بود..
یه حوله هم روی شونه اش بود..
دستشو توی جیب شلوارش کرده بود..
+«یا خدا...»
+«تو آدمو سکته میدی.»
_«ببخشید.»
بعد اخماش کمی جمع شد..
_«کی اومده؟»
یه لحظه مکث کردم..
+«اِم...»
_«دوین.»
+«بوراک.»
چند ثانیه فقط نگام کرد..
_«بوراک؟»
+«آره...»
_«این وقت شب؟»
+«یکم...»
+«مست کرده.»
جونگ کوک ابروش بالاتر رفت..
_«مست؟»
+«آره...»
+«دلش گرفته بود اومده.»
جونگ کوک یه نگاه به سمت تراس انداخت..
ولی از اون زاویه بوراک دیده نمیشد..
_«هنوز اینجاست؟»
+«آره.»
_«تا کی؟»
+«نمیدونم.»
بعد با خنده گفتم:
+«فعلا با ماه داره جلسه برگزار میکنه.»
جونگ کوک نتونست جلوی لبخندش رو بگیره..
_«عجیبه.»
+«خیلی.»
بطری آب رو برداشتم..
+«میرم پیشش.»
جونگ کوک آروم سر تکون داد..
اما معلوم بود...
از اومدن نصفه شبی بوراک اصلا خوشش نیومده..
همون موقع...
توی تراس...
گوشی من شروع کرد به زنگ خوردن..
بوراک با چشم های نیمه باز به گوشی نگاه کرد..
_«اه...»
_«کیه نصفه شب...»
گوشی رو برداشت..
روی صفحه نوشته بود:
مامان..
بوراک چند بار پلک زد..
_«مامان دوین...»
بعد...
بدون اینکه حتی فکر کنه...
دکمه سبز رو زد..
_«الووووو...»
از اون طرف صدای خانوم پارک اومد..
_«سلام دوین جان...»
بوراک با لبخند گفت:
_«نههه...»
_«دوین نیست...»
_«من بوراکم...»
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای متعجب مادر دوین..
_«ببخشید؟!»
_«بوراک؟!»
_«گوشی دختر ما دست شما چیکار میکنه؟!»
بوراک خیلی راحت به صندلی تکیه داد..
_«من اومدم خونشون...»
_«الانم توی تراسم...»
_«ماه هم دوتاست...»
اون طرف خط چند ثانیه سکوت مطلق شد..
بعد صدای آقای پارک شنیده شد..
_«دوین؟!»
_«دوین اونجاست؟!»
بوراک با جدیت کامل گفت:
_«رفته آب بیاره...»
_«خیلی دختر خوبیه...»
_«ازم پذیرایی میکنه...»
همون لحظه...
من با لیوان آب از آشپزخونه بیرون اومدم..
هنوز دو قدم برنداشته بودم که...
صدای بوراک به گوشم خورد..
_«عمو...»
_«نگران نباش...»
_«من فقط یکم مستم...»
خشکم زد..
+«...»
بعد با چشم های گرد شده دویدم سمت تراس..
+«بوراک!!»
بوراک برگشت سمتم..
گوشی هنوز کنار گوشش بود..
_«اِ...»
_«دوین اومد...»
+«گوشی من دست تو چیکار میکنه؟!»
_«مامانت زنگ زده بود...»
+«چرا جواب دادی؟!»
_«زنگ میخورد...»
_«گفتم بی ادبیه جواب ندم...»
پشت سرم...
جونگ کوک هم تا دم تراس اومده بود...
و با دست به پیشونیش زده بود...
انگار از همین الان فهمیده بود...
امشب...
قرار نیست هیچکس راحت بخوابه...
- ۴.۹k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط