همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 31.
"ویو پارک دوین"
صبح...
ساعت هفت و نیم...
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم..
+«اهههه...»
بالش رو بغل کردم..
+«پنج دقیقه دیگه...»
همون موقع...
صدای میو میوی بم از پشت در اومد..
+«باشه بابا... بیدار شدم.»
از تخت پایین اومدم..
موهام کاملا به هم ریخته بود..
چشمام هنوز کامل باز نمیشد..
یه هودی گشاد پوشیدم..
و پله ها رو پایین رفتم..
اولین چیزی که لازم داشتم...
قهوه بود.
وارد آشپزخونه شدم..
اما...
خشکم زد..
جونگ کوک قبل از من بیدار شده بود..
با یه شلوار اسلش مشکی و تیشرت سفید..
آستین هاش تا آرنج بالا زده شده بود..
یه لیوان قهوه هم کنار دستش بود..
داشت با گوشیش ایمیل هاشو چک میکرد..
سرشو بالا آورد..
_«صبح بخیر.»
+«صبح...»
خمیازه کشیدم..
+«بخیر...»
بدون حرف رفتم سمت قهوه ساز..
دکمه اش رو زدم..
هیچی نشد..
دوباره زدم..
بازم هیچی..
اخمام رفت تو هم..
+«ها؟»
در مخزن رو باز کردم..
خالی...
کاملا خالی..
آروم برگشتم سمت جونگ کوک..
که با آرامش داشت قهوه اش رو میخورد..
+«قهوه...»
_«هوم؟»
+«قهوه ها کو؟»
_«تموم شد.»
+«چی؟!»
_«تموم شد.»
+«یعنی همه رو خوردی؟!»
جونگ کوک با خونسردی جرعه ای نوشید..
_«نخوردم.»
_«استفاده کردم.»
+«فرقی نداره!»
+«همه قهوه رو ریختی تو دستگاه؟»
_«آره.»
+«همه بسته رو؟!»
_«آره.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم..
بعد با ناباوری گفتم:
+«تو روانی ای؟»
جونگ کوک ابروش بالا رفت..
_«صبح به خیر به شما هم.»
+«اون قهوه مخصوص من بود.»
_«قهوه بود.»
+«نه!»
+«اون قهوه ایتالیایی بود.»
+«دو هفته دنبالش گشتم.»
_«خب دوباره بخر.»
+«تموم شده بود!»
_«باز میاد.»
+«نه!»
+«نسخه محدود بود.»
جونگ کوک برای اولین بار واقعا گیج شد..
_«نسخه محدود...»
_«برای قهوه؟»
+«آره!»
_«...»
_«قهوه، قهوه است.»
همین جمله...
اشتباه بزرگی بود..
خیلی بزرگ..
دستمو روی اپن کوبیدم..
+«قهوه، قهوه است؟!»
+«واقعا اینو گفتی؟!»
جونگ کوک لیوانش رو پایین گذاشت..
_«آره.»
+«نه آقای جئون!»
+«قهوه، قهوه نیست!»
+«قهوه شخصیت داره!»
+«عطر داره!»
+«طعم داره!»
+«روح داره!»
جونگ کوک چند بار پلک زد..
بعد خیلی جدی گفت:
_«روح؟»
+«آره روح!»
_«...»
_«فکر کنم هنوز خوابی.»
+«من خواب نیستم.»
+«تو ذائقه نداری.»
_«دوین.»
+«چی؟»
_«داری با من دعوا میکنی چون قهوه خوردم؟»
+«نه.»
_«پس؟»
+«دارم دعوا میکنم چون بهترین قهوه زندگیمو نابود کردی.»
جونگ کوک آه کشید..
_«باشه.»
+«باشه؟»
_«یه بسته جدید برات میخرم.»
+«نمیشه.»
_«چرا؟»
+«گفتم نسخه محدود بود.»
_«پس هر قهوه ای خواستی میخرم.»
+«من اون یکیو میخواستم.»
جونگ کوک چند ثانیه به صورتم نگاه کرد..
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
_«لجباز...»
+«شنیدم.»
_«قرار بود بشنوی.»
+«اخمو...»
_«شنیدم.»
+«قرار بود بشنوی.»
چند ثانیه هردومون به هم زل زدیم..
بعد یهو...
بم از روی کابینت پرید وسط آشپزخونه..
و مستقیم رفت سمت لیوان جونگ کوک..
قبل از اینکه کسی بفهمه چی شد...
پاش خورد به لیوان..
تق!
لیوان قهوه روی زمین افتاد..
و تمام قهوه روی سرامیک ها پخش شد...
من به زمین نگاه کردم..
جونگ کوک هم نگاه کرد..
بعد همزمان سرمون رو بلند کردیم..
بم با قیافه کاملا بیگناه نشست..
_«میوو...»
چند ثانیه سکوت...
بعد من نتونستم جلوی خودمو بگیرم..
+«حقته!»
جونگ کوک برگشت سمتم..
_«حقم؟»
+«آره!»
+«بم هم طرف منو گرفت.»
_«گربه ات لیوانمو شکست.»
+«چون فهمید حق با منه.»
_«دوین...»
+«جونگ کوک...»
_«دارم سعی میکنم از اول صبح عصبی نشم.»
+«منم داشتم سعی میکردم قهوه بخورم!»
جونگ کوک چند ثانیه نگام کرد...
بعد یهو خندید..
یه خنده بلند...
اونقدر بلند که خودم خشکم زد..
+«...»
_«واقعا...»
بین خنده گفت:
_«تو سر یه قهوه...»
_«جنگ جهانی راه انداختی.»
منم دست به سینه گفتم:
+«و هنوزم کوتاه نمیام!»
و دقیقا همون لحظه...
هردومون فهمیدیم...
زندگی زیر یه سقف...
قراره هر روز یه دعوای مسخره جدید برامون درست کنه...
پارت 31.
"ویو پارک دوین"
صبح...
ساعت هفت و نیم...
با صدای آلارم از خواب بیدار شدم..
+«اهههه...»
بالش رو بغل کردم..
+«پنج دقیقه دیگه...»
همون موقع...
صدای میو میوی بم از پشت در اومد..
+«باشه بابا... بیدار شدم.»
از تخت پایین اومدم..
موهام کاملا به هم ریخته بود..
چشمام هنوز کامل باز نمیشد..
یه هودی گشاد پوشیدم..
و پله ها رو پایین رفتم..
اولین چیزی که لازم داشتم...
قهوه بود.
وارد آشپزخونه شدم..
اما...
خشکم زد..
جونگ کوک قبل از من بیدار شده بود..
با یه شلوار اسلش مشکی و تیشرت سفید..
آستین هاش تا آرنج بالا زده شده بود..
یه لیوان قهوه هم کنار دستش بود..
داشت با گوشیش ایمیل هاشو چک میکرد..
سرشو بالا آورد..
_«صبح بخیر.»
+«صبح...»
خمیازه کشیدم..
+«بخیر...»
بدون حرف رفتم سمت قهوه ساز..
دکمه اش رو زدم..
هیچی نشد..
دوباره زدم..
بازم هیچی..
اخمام رفت تو هم..
+«ها؟»
در مخزن رو باز کردم..
خالی...
کاملا خالی..
آروم برگشتم سمت جونگ کوک..
که با آرامش داشت قهوه اش رو میخورد..
+«قهوه...»
_«هوم؟»
+«قهوه ها کو؟»
_«تموم شد.»
+«چی؟!»
_«تموم شد.»
+«یعنی همه رو خوردی؟!»
جونگ کوک با خونسردی جرعه ای نوشید..
_«نخوردم.»
_«استفاده کردم.»
+«فرقی نداره!»
+«همه قهوه رو ریختی تو دستگاه؟»
_«آره.»
+«همه بسته رو؟!»
_«آره.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم..
بعد با ناباوری گفتم:
+«تو روانی ای؟»
جونگ کوک ابروش بالا رفت..
_«صبح به خیر به شما هم.»
+«اون قهوه مخصوص من بود.»
_«قهوه بود.»
+«نه!»
+«اون قهوه ایتالیایی بود.»
+«دو هفته دنبالش گشتم.»
_«خب دوباره بخر.»
+«تموم شده بود!»
_«باز میاد.»
+«نه!»
+«نسخه محدود بود.»
جونگ کوک برای اولین بار واقعا گیج شد..
_«نسخه محدود...»
_«برای قهوه؟»
+«آره!»
_«...»
_«قهوه، قهوه است.»
همین جمله...
اشتباه بزرگی بود..
خیلی بزرگ..
دستمو روی اپن کوبیدم..
+«قهوه، قهوه است؟!»
+«واقعا اینو گفتی؟!»
جونگ کوک لیوانش رو پایین گذاشت..
_«آره.»
+«نه آقای جئون!»
+«قهوه، قهوه نیست!»
+«قهوه شخصیت داره!»
+«عطر داره!»
+«طعم داره!»
+«روح داره!»
جونگ کوک چند بار پلک زد..
بعد خیلی جدی گفت:
_«روح؟»
+«آره روح!»
_«...»
_«فکر کنم هنوز خوابی.»
+«من خواب نیستم.»
+«تو ذائقه نداری.»
_«دوین.»
+«چی؟»
_«داری با من دعوا میکنی چون قهوه خوردم؟»
+«نه.»
_«پس؟»
+«دارم دعوا میکنم چون بهترین قهوه زندگیمو نابود کردی.»
جونگ کوک آه کشید..
_«باشه.»
+«باشه؟»
_«یه بسته جدید برات میخرم.»
+«نمیشه.»
_«چرا؟»
+«گفتم نسخه محدود بود.»
_«پس هر قهوه ای خواستی میخرم.»
+«من اون یکیو میخواستم.»
جونگ کوک چند ثانیه به صورتم نگاه کرد..
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
_«لجباز...»
+«شنیدم.»
_«قرار بود بشنوی.»
+«اخمو...»
_«شنیدم.»
+«قرار بود بشنوی.»
چند ثانیه هردومون به هم زل زدیم..
بعد یهو...
بم از روی کابینت پرید وسط آشپزخونه..
و مستقیم رفت سمت لیوان جونگ کوک..
قبل از اینکه کسی بفهمه چی شد...
پاش خورد به لیوان..
تق!
لیوان قهوه روی زمین افتاد..
و تمام قهوه روی سرامیک ها پخش شد...
من به زمین نگاه کردم..
جونگ کوک هم نگاه کرد..
بعد همزمان سرمون رو بلند کردیم..
بم با قیافه کاملا بیگناه نشست..
_«میوو...»
چند ثانیه سکوت...
بعد من نتونستم جلوی خودمو بگیرم..
+«حقته!»
جونگ کوک برگشت سمتم..
_«حقم؟»
+«آره!»
+«بم هم طرف منو گرفت.»
_«گربه ات لیوانمو شکست.»
+«چون فهمید حق با منه.»
_«دوین...»
+«جونگ کوک...»
_«دارم سعی میکنم از اول صبح عصبی نشم.»
+«منم داشتم سعی میکردم قهوه بخورم!»
جونگ کوک چند ثانیه نگام کرد...
بعد یهو خندید..
یه خنده بلند...
اونقدر بلند که خودم خشکم زد..
+«...»
_«واقعا...»
بین خنده گفت:
_«تو سر یه قهوه...»
_«جنگ جهانی راه انداختی.»
منم دست به سینه گفتم:
+«و هنوزم کوتاه نمیام!»
و دقیقا همون لحظه...
هردومون فهمیدیم...
زندگی زیر یه سقف...
قراره هر روز یه دعوای مسخره جدید برامون درست کنه...
- ۵.۳k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط