تادا
دو نیمه ماه♡
Part⁶ دعوت
از زبان ایزانا:
صدای آرامِ بسته شدن در، قلبم را از حرکت باز داشت. *نایلا.* قطعاً خودش بود که پشت در ایستاده بود و به حرفهای ما گوش میداد. نمیتوانستم ریسک کنم که بیش از این بشنود، مخصوصاً در مورد *آن* موضوع. خیلی آرام و نامحسوس به سمت در رفتم، تلاشم این بود که حتی نفس کشیدن من هم صدایی تولید نکند. دستم را به سمت دستگیره بردم و با یک حرکت تقریباً بیوزن، در را به آرامی باز کردم.
اما... پشت در کسی نبود.
"فرار کرده." زیر لب گفتم. او دیگر آنجا نبود. تصمیم گرفتم که بیخیال شوم؛ حتماً چیز زیادی نشنیده یا اگر هم شنیده، خودش را به نشنیدن میزند. این بهترین راه برای جلوگیری از دردسرهای بعدی است. با این تفکر، رو به هانا کردم که با حالتی منتظر نگاهم میکرد.
"هر طور که خودش دوست دارد انجامش دهد. ما وقت نداریم." مکث کوتاهی کردم و با صدایی محکمتر ادامه دادم: "هانا، بهتر است سریعتر برویم داخل. ممکن است بچهها به تو مشکوک شوند که مدتی طولانی بیرون ماندهای."
هانا سری به نشانه تأیید تکان داد. او نیز فهمیده بود که اهمیت ندادن به نایلا در این لحظه، تنها راه منطقی است. با هم به سمت سالن پذیرایی حرکت کردیم. به محض ورود، کار خودمان را شروع کردیم، حرفهایمان را زدیم و کارهای عقبمانده را انجام دادیم. هرچند ذهن من همچنان درگیر آن صدای آرام پشت در بود.
بعد از مدتی، برای اینکه اوضاع عادی به نظر برسد، به هانا در مورد خدمتکار جدید، نایلا، گفتم. "هانا، یک خدمتکار جدید استخدام کردهام. او با دلایلی که خودت میدانی به اینجا آمده است. به نظر میرسد کنجکاو است و هوس دیدار تو را کرده." این یک بهانه کوچک بود، اما هانا را راضی میکرد.
بدون اتلاف وقت، آبیوم را صدا کردم. "آبیوم، برو به اتاقی که آن خدمتکار جدید هست. او را بیاور پیش ما. بگذار خانم هانا با ایشان ملاقاتی داشته باشند." آبیوم اطاعت کرد و با قدمهایی استوار به سمت طبقات بالایی رفت.
از زبان نایلا:
در آن اتاق کوچک، من صرفاً منتظر بودم... منتظر حکم مرگم. هر لحظه میتوانست پایان کار باشد. با اضطراب، لبهی در را با نوک انگشتانم لمس کردم و خیلی آرام، به بیرون خم شدم تا ببینم چه کسی میآید، ارباب یا هر کسی که قرار بود به کار من رسیدگی کند.
مدتی گذشت، و ناگهان از آن دالان بلند، قامت آشنای آبیوم را دیدم که مستقیم به سمت اتاق من میآمد.
تمام خون در بدنم یخ زد. قلبم چنان محکم به سینهام خورد که فکر کردم صدای آن در آن سکوت شنیده شود! لحظهای نزدیک بود که از ترس سکته کنم. آبیوم آمد، ایستاد و با احترام به در زد.
"سلام،" صدای او از پشت در آمد. "بله؟" به سختی توانستم کلمهای از گلویم خارج کنم. صدایم لرزید.
"سلام. ارباب و خانم هانا شما را کار دارند."
آبیوم ادامه داد: "به نظر میرسد بانو هانا دوست دارند شما را ببینند."
وقتی این را شنیدم، یک موج عجیب از راحتی مرا فرا گرفت. چرا؟ چون فهمیدم که آنها هنوز متوجه نشدهاند که کسی که در پشت در گوش میداد، من بودم! آنها به سادگی فکر کردند که من باید کنجکاو باشم و این یک دعوت است، نه یک احضار!
نفس عمیقی کشیدم. سردم بود، اما باید خودم را حفظ میکردم. خیلی آرام از اتاق بیرون آمدم و همراه با آبیوم به سمت طبقه پایین حرکت کردم. با هر پلهای که پایین میرفتیم، دلهرهام بیشتر میشد.
وقتی به سالن پذیرایی رسیدم و هانا را آنجا دیدم... همان لحظه، من سر جایم خشکم زد.
Part⁶ دعوت
از زبان ایزانا:
صدای آرامِ بسته شدن در، قلبم را از حرکت باز داشت. *نایلا.* قطعاً خودش بود که پشت در ایستاده بود و به حرفهای ما گوش میداد. نمیتوانستم ریسک کنم که بیش از این بشنود، مخصوصاً در مورد *آن* موضوع. خیلی آرام و نامحسوس به سمت در رفتم، تلاشم این بود که حتی نفس کشیدن من هم صدایی تولید نکند. دستم را به سمت دستگیره بردم و با یک حرکت تقریباً بیوزن، در را به آرامی باز کردم.
اما... پشت در کسی نبود.
"فرار کرده." زیر لب گفتم. او دیگر آنجا نبود. تصمیم گرفتم که بیخیال شوم؛ حتماً چیز زیادی نشنیده یا اگر هم شنیده، خودش را به نشنیدن میزند. این بهترین راه برای جلوگیری از دردسرهای بعدی است. با این تفکر، رو به هانا کردم که با حالتی منتظر نگاهم میکرد.
"هر طور که خودش دوست دارد انجامش دهد. ما وقت نداریم." مکث کوتاهی کردم و با صدایی محکمتر ادامه دادم: "هانا، بهتر است سریعتر برویم داخل. ممکن است بچهها به تو مشکوک شوند که مدتی طولانی بیرون ماندهای."
هانا سری به نشانه تأیید تکان داد. او نیز فهمیده بود که اهمیت ندادن به نایلا در این لحظه، تنها راه منطقی است. با هم به سمت سالن پذیرایی حرکت کردیم. به محض ورود، کار خودمان را شروع کردیم، حرفهایمان را زدیم و کارهای عقبمانده را انجام دادیم. هرچند ذهن من همچنان درگیر آن صدای آرام پشت در بود.
بعد از مدتی، برای اینکه اوضاع عادی به نظر برسد، به هانا در مورد خدمتکار جدید، نایلا، گفتم. "هانا، یک خدمتکار جدید استخدام کردهام. او با دلایلی که خودت میدانی به اینجا آمده است. به نظر میرسد کنجکاو است و هوس دیدار تو را کرده." این یک بهانه کوچک بود، اما هانا را راضی میکرد.
بدون اتلاف وقت، آبیوم را صدا کردم. "آبیوم، برو به اتاقی که آن خدمتکار جدید هست. او را بیاور پیش ما. بگذار خانم هانا با ایشان ملاقاتی داشته باشند." آبیوم اطاعت کرد و با قدمهایی استوار به سمت طبقات بالایی رفت.
از زبان نایلا:
در آن اتاق کوچک، من صرفاً منتظر بودم... منتظر حکم مرگم. هر لحظه میتوانست پایان کار باشد. با اضطراب، لبهی در را با نوک انگشتانم لمس کردم و خیلی آرام، به بیرون خم شدم تا ببینم چه کسی میآید، ارباب یا هر کسی که قرار بود به کار من رسیدگی کند.
مدتی گذشت، و ناگهان از آن دالان بلند، قامت آشنای آبیوم را دیدم که مستقیم به سمت اتاق من میآمد.
تمام خون در بدنم یخ زد. قلبم چنان محکم به سینهام خورد که فکر کردم صدای آن در آن سکوت شنیده شود! لحظهای نزدیک بود که از ترس سکته کنم. آبیوم آمد، ایستاد و با احترام به در زد.
"سلام،" صدای او از پشت در آمد. "بله؟" به سختی توانستم کلمهای از گلویم خارج کنم. صدایم لرزید.
"سلام. ارباب و خانم هانا شما را کار دارند."
آبیوم ادامه داد: "به نظر میرسد بانو هانا دوست دارند شما را ببینند."
وقتی این را شنیدم، یک موج عجیب از راحتی مرا فرا گرفت. چرا؟ چون فهمیدم که آنها هنوز متوجه نشدهاند که کسی که در پشت در گوش میداد، من بودم! آنها به سادگی فکر کردند که من باید کنجکاو باشم و این یک دعوت است، نه یک احضار!
نفس عمیقی کشیدم. سردم بود، اما باید خودم را حفظ میکردم. خیلی آرام از اتاق بیرون آمدم و همراه با آبیوم به سمت طبقه پایین حرکت کردم. با هر پلهای که پایین میرفتیم، دلهرهام بیشتر میشد.
وقتی به سالن پذیرایی رسیدم و هانا را آنجا دیدم... همان لحظه، من سر جایم خشکم زد.
- ۳۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط