Part The sweetest oblivion
[Part²⁸] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
با این حال، از رئیس انتظار چیز دیگری نداشتم.
من از صندلیام پایین میرم، به سمت قابلمه روی اجاق میرم و کمی از سس رو با قاشق چوبی میچشم. تلخی در دهانم منفجر میشه.
الینا:"وای، این... خوب نیست."
آدریانا میخنده و درحین تلاش برای برداشتن یک فنجان از قفسه بالایی، دستش رو به سمت بالا میبره. میپره و وقتی هنوز نمیتونه بهش برسه، ناله میکنه. به سمت من بر میگرده و تسلیم میشه، نگاهش تنگ میشه.
الینا:" بنیتو و دامینیک پایین هستن." بهش میگم :"احتمالاً گرسنه هستن."
آدریانا:" چرا باید برام مهم باشه__؟" مکث میکنه. درک در چشمانش میدرخشه و از کانتر فاصله میگیره:" میرم بهشون بگم ناهار آمادس."
[چند ساعت بعد]
چراغ های خیابان قرمز و نارنجی از پس باران که روی شیشه ها میریزه، محو میشه. آسمون تاریکه و انگار شب شده، درحالی که هنوز ساعت شش بعد ازظهر یک روز تابستونه.
گوشی بنیتو دوباره در کنسول چشمک میزنه و زنگ میزنه. به طرز جالبی، بنیتو من رو به یاد مانی ریبرا از اسکارفیس میندازه، از نظر ظاهر و شخصیت. میتونم روی این حساب کنم که اون در هر جایی که میریم، یا حداقل با یک زن لاس میزنه، مثل ساعت.
بنیتو:"بخونش، الینا."
الینا:"نه." من اعتراض میکنم:"آخرین باری که این کار رو کردم، چیزی دیدم که نمیخواستم ببینم."
بنیتو:"پس به من نگو که چرا این کار رو میکنم."
اوه. به جلو میرم و میخونم.:"از،آنجلا بلوند."
نیازی نیست دوباره به اون نگاه کنم؛ باید تماس های زنانهاش رو بیشتر از اسم هاشون علامتگذاری کنه، احتمالاً به خاطر اینکه تعدادشون خیلی زیاده. اون نمیخواد اونها رو قاطی کنه.:" نمیخوام دیگه تو رو ببینم." بیتفاوت میخونم و قبل از اینکه یک عکس خدافظی دریافت کنم، گوشی رو یه کنسول برمیگردونم.
ابروهاش در هم میرن و یک دستش روی فرمونه. شلوار مشکی و یک پیراهن سفید پوشیده، بدون کراوات.
امروز روز غیر رسمی برای اونه. احتمالاً بیشتر از من صبحها برای آماده شدن وقت میذاره.
مامان و پاپام یک شام با یکی از ارتباطات پدرم برنامه ریزی کردهان و من به نونا گفتم که به خاطر بارانی که مثل وقتای دیگهای میباره، نگران نباشه. فقط بنیتو و من هستیم و اون مثل همیشه من رو به خانه میرسونه، قبل از اینکه به خانه هر دختری بره. حالا نه خونه آنجلا.
پسر عموم آه میکشه و دستش رو در موهای تیره ژل زدهاش میکشه.
بنیتو:"به عنوان یک زن، الینا، چطور اون پیام رو تفسیر میکنی؟"
من مکث میکنم. :"خب، فکر میکنم یعنی نمیخواد دیگه تو رو ببینه."
بنیتو:"و این شامل سکس هم میشه؟"
الینا:"بله"
اخم میکنه.:"لعنت."
الینا:" دوتا دوتا؟"
بنیتو:"آره." غمگین میگه.
من لحنش رو تقلید می کنم.:"شرم."
به پیاده رو جلوی تئاتر میرسه، به سمت من می چرخه و در رو باز میکنه.
بنیتو:"برو و کارش رو بساز، دختر. تا نه⁹برگرد."
الینا:" مرسی." من از ماشین بیرون میپرم و کیف دوشیام رو از صندلی عقب بر میدارم.
بنیتو:"الینا" چهره بنیتو جدی میشه و به جلو خم میشه و دستش رو از روی تیکهگاه صندلی مسافر دراز میکنه.
بنیتو:"فکر میکنی پیامش شامل کارهای دهانی هم میشه؟"
من چشمانم رو میچرخونم.
الینا:"خدا، بنیتو تو خیلی کثیفی."
لبخند میزنه.
با کیف روی شانهام، به سمت داخل میرم و در راه به چند تا از رقصندگان دیگه سلام میکنم. تئاتر بزرگ نیست، ولی لوکسه___مثل اینکه پدر هرگز اجازه نمیده من توی یک سوراخ دیواری برقصم. نورهای درخشان، دیوار های کرمی و تزئینات طلایی و قرمز. این یک سالن زیباست.
من عاشق تمام زرق و برقش هستم:آرایش، لباس، دوستی هایی که به. دست آوردم__هرچند به اندازهای سطحی__اما برای من، رقص فقط یک شکل عالی از ورزشه. مقدار کمی از شوقی که قبلاً براش داشتم، درحال کمرنگ شدنه و مطمئن نیستم چقدر دیگه ادامه بدم.
یک ورزش هوابه من میخوره و بعد صدای عمیقی میگه:" بگو که با من میری بیرون."
بدون اینکه به مردی که کنار من هست نگاه کنم، سرم رو تکون میدم و لبخندی بر لبام مینشینه.
الینا:" نه."
تایلر:" سوشی؟"
من دماغم رو چین میدم.
تایلر:" باشه، سوشی نه. ایتالیایی؟"
الینا:"ها ها."
تایلر:"فردا میای؟"
تایلر لاغره، مثل اکثر رقصندهها، با موهای کثیف بلوند و لبخند کج. بامزه و مودبه، اما تایپ من نیست. دوستی هست که بیشتر میخواد و به خاطر اون هرگز اجازه نمیدم چیزی پیش بیاد. درس خودم رو از زندگی یاد گرفتم.
گاهی فکر میکنم اگه حقیقت درباره خانوادهاپ رو به اون بگم، چطور واکنش نشون میده. شک دارم که هربار که من رو میبینه، دوباره از من خواستگاری کنه.
[ادامه دارد]
_الینا
با این حال، از رئیس انتظار چیز دیگری نداشتم.
من از صندلیام پایین میرم، به سمت قابلمه روی اجاق میرم و کمی از سس رو با قاشق چوبی میچشم. تلخی در دهانم منفجر میشه.
الینا:"وای، این... خوب نیست."
آدریانا میخنده و درحین تلاش برای برداشتن یک فنجان از قفسه بالایی، دستش رو به سمت بالا میبره. میپره و وقتی هنوز نمیتونه بهش برسه، ناله میکنه. به سمت من بر میگرده و تسلیم میشه، نگاهش تنگ میشه.
الینا:" بنیتو و دامینیک پایین هستن." بهش میگم :"احتمالاً گرسنه هستن."
آدریانا:" چرا باید برام مهم باشه__؟" مکث میکنه. درک در چشمانش میدرخشه و از کانتر فاصله میگیره:" میرم بهشون بگم ناهار آمادس."
[چند ساعت بعد]
چراغ های خیابان قرمز و نارنجی از پس باران که روی شیشه ها میریزه، محو میشه. آسمون تاریکه و انگار شب شده، درحالی که هنوز ساعت شش بعد ازظهر یک روز تابستونه.
گوشی بنیتو دوباره در کنسول چشمک میزنه و زنگ میزنه. به طرز جالبی، بنیتو من رو به یاد مانی ریبرا از اسکارفیس میندازه، از نظر ظاهر و شخصیت. میتونم روی این حساب کنم که اون در هر جایی که میریم، یا حداقل با یک زن لاس میزنه، مثل ساعت.
بنیتو:"بخونش، الینا."
الینا:"نه." من اعتراض میکنم:"آخرین باری که این کار رو کردم، چیزی دیدم که نمیخواستم ببینم."
بنیتو:"پس به من نگو که چرا این کار رو میکنم."
اوه. به جلو میرم و میخونم.:"از،آنجلا بلوند."
نیازی نیست دوباره به اون نگاه کنم؛ باید تماس های زنانهاش رو بیشتر از اسم هاشون علامتگذاری کنه، احتمالاً به خاطر اینکه تعدادشون خیلی زیاده. اون نمیخواد اونها رو قاطی کنه.:" نمیخوام دیگه تو رو ببینم." بیتفاوت میخونم و قبل از اینکه یک عکس خدافظی دریافت کنم، گوشی رو یه کنسول برمیگردونم.
ابروهاش در هم میرن و یک دستش روی فرمونه. شلوار مشکی و یک پیراهن سفید پوشیده، بدون کراوات.
امروز روز غیر رسمی برای اونه. احتمالاً بیشتر از من صبحها برای آماده شدن وقت میذاره.
مامان و پاپام یک شام با یکی از ارتباطات پدرم برنامه ریزی کردهان و من به نونا گفتم که به خاطر بارانی که مثل وقتای دیگهای میباره، نگران نباشه. فقط بنیتو و من هستیم و اون مثل همیشه من رو به خانه میرسونه، قبل از اینکه به خانه هر دختری بره. حالا نه خونه آنجلا.
پسر عموم آه میکشه و دستش رو در موهای تیره ژل زدهاش میکشه.
بنیتو:"به عنوان یک زن، الینا، چطور اون پیام رو تفسیر میکنی؟"
من مکث میکنم. :"خب، فکر میکنم یعنی نمیخواد دیگه تو رو ببینه."
بنیتو:"و این شامل سکس هم میشه؟"
الینا:"بله"
اخم میکنه.:"لعنت."
الینا:" دوتا دوتا؟"
بنیتو:"آره." غمگین میگه.
من لحنش رو تقلید می کنم.:"شرم."
به پیاده رو جلوی تئاتر میرسه، به سمت من می چرخه و در رو باز میکنه.
بنیتو:"برو و کارش رو بساز، دختر. تا نه⁹برگرد."
الینا:" مرسی." من از ماشین بیرون میپرم و کیف دوشیام رو از صندلی عقب بر میدارم.
بنیتو:"الینا" چهره بنیتو جدی میشه و به جلو خم میشه و دستش رو از روی تیکهگاه صندلی مسافر دراز میکنه.
بنیتو:"فکر میکنی پیامش شامل کارهای دهانی هم میشه؟"
من چشمانم رو میچرخونم.
الینا:"خدا، بنیتو تو خیلی کثیفی."
لبخند میزنه.
با کیف روی شانهام، به سمت داخل میرم و در راه به چند تا از رقصندگان دیگه سلام میکنم. تئاتر بزرگ نیست، ولی لوکسه___مثل اینکه پدر هرگز اجازه نمیده من توی یک سوراخ دیواری برقصم. نورهای درخشان، دیوار های کرمی و تزئینات طلایی و قرمز. این یک سالن زیباست.
من عاشق تمام زرق و برقش هستم:آرایش، لباس، دوستی هایی که به. دست آوردم__هرچند به اندازهای سطحی__اما برای من، رقص فقط یک شکل عالی از ورزشه. مقدار کمی از شوقی که قبلاً براش داشتم، درحال کمرنگ شدنه و مطمئن نیستم چقدر دیگه ادامه بدم.
یک ورزش هوابه من میخوره و بعد صدای عمیقی میگه:" بگو که با من میری بیرون."
بدون اینکه به مردی که کنار من هست نگاه کنم، سرم رو تکون میدم و لبخندی بر لبام مینشینه.
الینا:" نه."
تایلر:" سوشی؟"
من دماغم رو چین میدم.
تایلر:" باشه، سوشی نه. ایتالیایی؟"
الینا:"ها ها."
تایلر:"فردا میای؟"
تایلر لاغره، مثل اکثر رقصندهها، با موهای کثیف بلوند و لبخند کج. بامزه و مودبه، اما تایپ من نیست. دوستی هست که بیشتر میخواد و به خاطر اون هرگز اجازه نمیدم چیزی پیش بیاد. درس خودم رو از زندگی یاد گرفتم.
گاهی فکر میکنم اگه حقیقت درباره خانوادهاپ رو به اون بگم، چطور واکنش نشون میده. شک دارم که هربار که من رو میبینه، دوباره از من خواستگاری کنه.
[ادامه دارد]
- ۴.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط