{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببخشید یکم شخصیت سادیسم دارم

ببخشید یکم شخصیت سادیسم دارم
پارت ۲
- *وارد آپارتمانمون که میشیم چراغ رو روشن می کنم. دازای مستقیما میره سمت دستشویی، احتمالا برای اینکه بانداژ هاشو عوض کنه. من هم خودم رو روی مبل میندازم. چرا زندگیمون این طوریه؟ چرا اینقدر بی مصرفم؟ چرا هیچ راه دیگه ای جز مافیا پیدا نکردم؟ اگه بیشتر تلاش می کردم...اگه باعرضه تر می بودم... مجبور نبودم دلیل اون بانداژ های لعنتی باشم. مجبور نبودم هر چند وقت یک بار شب بعد کار ببرمش توی خرابه ها و کتکش بزنم تا یاد بگیره از خودش دفاع کنه. من بدرد نخور باید می تونستم زندگی بهتری براش فراهم کنم. دارم تمام تلاشم رو می کنم پس چرا کافی نیست؟ چرا هنوز داره زجر می کشه؟فقط می خوام راحت باشه همین. خواسته زیادی نیست هست؟ اما به خاطر کارم نمی توانم حتی اینو بهش بگم. چون شاید خونه شنود داشته باشه کسی نباید بفهمه که دوستش دارم. نمی خوام ازش استفاده بشه برای رسیدن به من*
+ *آروم داخل دستشویی می خزم و شروع می کنم به باز کردن بانداژ هایی که الان خون تازه روشون معلومه الکل رو بر می دارم و زخم هام رو تمیز می کنم، دوباره.
چرا بعد این مدت هیچ وقت جراحت هام کمتر نمیشه؟ چون اون زیادی قویه؟ یا چون من زیادی ضعیفم؟ نمی دونم. الکل باعث میشه عمق زخم رو کامل درک کنم بریدگی های چاقو بد ترن مدتیه شروع کرده بهم یاد بده از چاقو استفاده کنم اما همش دستم رو می برم. دستم شده مثل تخته گوشت. پر رد چاقو. نگاهم به بانداژ پام که میرسه آروم آب دهنم رو قورت میدم، بخیه هاش باز شده. باید دوباره بخیش بزنم. بانداژ رو باز می کنم و زخم گلوله که چند روز پیش برداشتم روی ساق پام معلوم میشه. داشت بهم یاد می داد که سریع مسیر گلوله رو پیش بینی کنم و جا خالی بدم که تو یکی از شلیک هاش به قدر کافی سریع نبودم. بخیه اول رو که می زنم ناله می کنم*
- *صدای نالش منو به خودم میاره میرم سمت دستشویی و درنیمه بازه. در رو باز می کنم و اون اونجا نشسته روی سرامیک سفید بانداژ های قرمز کنارش و سویشرتش رو یه گوشه انداخته مو های قهوه‌ایش روی چشماش ریخته اما هنوز می تونم تمرکز شدیدش رو روی زخم گلوله ای که داره بخیه می زنه ببینم. بدون لحظه ای صبر سوزن رو از دستش می گیرم و کار رو شروع می کنم*
+ خودم می تونم
- هیشش من تو این کار بهترم
+ *خیلی زود زخم رو پانسمان می کنه و می‌ره اتاقش‌ من هم خودم رو کشون کشون تا اتاقم می برم. لباس راحتی می پوشم و خیلی زود خوابم می بره*

چند ساعت بعد

+ * با صدای جیغش از خواب می پرم...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳+*با صدای جیغش از خواب بیدار میشم. اول فکر می کنم اشتب...

پارت ۴&می خوام دازای اوسامو، برادرت رو عضو مافیای بندر کنی.-...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

های گایز ممنون بابت فالو کردن هاتون ولی خطاب به اون فالوور ه...

سلام_چطورید فرشته های من؟خب آف زدم ولی باز اومدممی خوام کل پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط