{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلخ ترین قسمتش آنجایی بود که

تلخ ترین قسمتش آنجایی بود که
روبروی هم ایستادیم و خداحافظی کردیم
نه لبخندی بود
نه کسی دستی تکان داد و نه همدیگر را بغل کردیم
و نه حرف اضافه ای زدیم.
حتی، توی چشمانِ هم نگاه نکردیم
فقط خداحافظی کردیم.

خداحافظی ها هیچگاه راستش را نگفتند.
خداحافظی ها بلد نبودند قال قضیه را بکنند.
خیلی استادانه دروغ گفتند.
دروغ گفتند که از این جا به بعد همه چیز تمام است.
دروغ گفتند
و ما هم چه ابلهانه باور کردیم.
کنار ایستادند، دستشان را توی جیبشان کردند
و با لبخندی به ریشمان خندیدند.
یک کلمه بودند، یک کلمه خشک و خالی
و با دهانمان دست به یکی کردند تا ما را زمین بزنند.

فکر می کردیم همه چیز
با همین خداحافظی یک لاقبا تمام می شود.
اما تازه شروع شد.

تازه "عصرها" فهمیدند
که چطور می توانند امانمان را ببرند.
تازه پیاده روها فهمیدند
چطور برایمان بازی در بیاورند.
تازه صندلی خالی کنارمان توی کافه یاد گرفته بود
هر لحظه داغ دلمان را تازه کند.
تازه عقربه ها خواب زمستانی یادشان افتاد.
بی خوابی ها شروع شدند.
خاطرات پیدا مان کردند.
عکس ها زبان باز کردند و حرف زدن یاد گرفتند.
و فاصله خالی بین پنج انگشت دست مان
خودش را نشان داد.

خداحافظی ها هیچ گاه راستش را نگفتند
و ما چه ابلهانه باور کردیم.
دیدگاه ها (۱۷)

هر سربازیدر جیبهایشدر موهایشو لای دکمه های یونیفورمشزنی را ب...

مامان من یواشکی پیر شد، مثلا این‌جوری که در فاصله‌ی بینِ سما...

ساختمان رو به رویی را که تخریب می کردنند دلم گرفت، و ناراحت ...

ما روزانه از چیز های زیادی خسته میشویم، از تخت خواب تکراری م...

«blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۱/____صبح روز بعد، الی...

☆BETWEEN US☆P♡29_________*ساعتی بعد، هاری توی اتاق کوچیکش نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط