{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد، الیویا با لباسی ساده اما شیک، وارد سالن مصاح

صبح روز بعد، الیویا با لباسی ساده اما شیک، وارد سالن مصاحبه شد.
نور چراغ‌ها روی صورتش می‌افتاد و دوربین‌ها، هر حرکتش را شکار می‌کردند.
او به سمت میز رفت و نشست، در حالی که لبخندی آرام روی لب‌هایش نشسته بود.

خبرنگار با لبخندی حرفه‌ای، شروع کرد:
«خانم الیویا، کتاب جدیدتون «دریای بی‌ساحل» رو معرفی می‌کنید؟»

الیویا با خونسردی گفت:
«داستان دختری که در جستجوی حقیقت، سفری پر از راز رو شروع می‌کنه... یه سفر که شاید هیچوقت به پایان نرسه.»

خبرنگار:
«و الهام‌بخش این داستان چی بود؟»

الیویا لبخندی زد و گفت:
«همیشه یه چیزهایی توی زندگی هست که نمی‌تونیم بهشون برسیم... ولی نوشتنشون، خودش یه جور رسیدنه.»

خبرنگار با نگاهی که نشان می‌داد از پاسخ‌های الیویا راضی است، پرسید:
«شخصیت اصلی کتاب، در طول داستان با انتخاب‌های سختی روبرو می‌شود. آیا این انتخاب‌ها بازتابی از باورهای خودتان هستند؟»

الیویا برای لحظه‌ای مکث کرد و انگار که دارد کلمات را در ذهنش می‌چیند، گفت:
«هر شخصیتی که می‌نویسم، تکه‌ای از من را با خودش دارد... اما انتخاب‌هایش، مال خودش است. من فقط تماشاچی ام.»

خبرنگار لبخندی زد و ادامه داد:
«و به نظر شما، راز یک داستان ماندگار چیست؟»

الیویا نگاهش را به دوربین دوخت و با لحنی که هم ساده بود، هم پر از معنا، گفت:
«رازش در این است که خواننده، وقتی کتاب را می‌بندد، هنوز هم به شخصیت‌هایش فکر کند... انگار که آن‌ها را می‌شناسد.»

اتاق برای لحظه‌ای در سکوت فرو رفت، انگار که همه داشتند کلماتش را در ذهنشان حک می‌کردند.

و بعد، نوبت امضا گرفتن رسید.

صفی از نوجوانان و جوانان، با کتاب‌هایشان در دست، منتظر بودند تا الیویا برایشان بنویسد؛ هر کدام با ذوقی که انگار نه یک امضا، که تکه‌ای از یک رؤیا را می‌خواستند.

الیویا با لبخندی صبورانه، یکی‌یکی کتاب‌ها را امضا می‌کرد، گاهی یک کلمه، گاهی یک جمله‌ی کوتاه، و گاهی فقط اسمش را.

در میان صف، ناگهان صدای آشنايی را شنید:

«به ما هم یه امضا می‌دین، خانم الیویا؟»

الیویا سرش را بلند کرد و با تعجب، مکس را دید که با لبخندی مرموز، کتابش را به سمتش گرفته بود.

با لبخندی که کمی شگفتی در آن بود امضاء زد.

مکس کتاب را گرفت و با نگاهی که پشتش حرفی نهفته بود، گفت:
«ممنون. برای جبران، شما رو به یک کافه دعوت می‌کنم.»
الیویا با لبخند سری به معنای تایید تکان داد.

قهوه‌اش را برداشت و بدون اینکه نگاهش را از الیویا بردارد، گفت:
«به نظر میاد نوشتن، تنها کاری نیست که بلدی.»

الیویا با لبخندی که کنجکاوی را پنهان می‌کرد، گفت:
«منظورت چیه؟»

مکس شانه‌هایش را بالا انداخت و با خونسردی گفت:
«امضا دادن توی صف، مصاحبه، لبخندهای حساب‌شده... انگار که سال‌هاست این کار رو می‌کنی.»

الیویا جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید:
«شاید فقط خوب بلدم وانمود کنم،بیخیال این حرفا....چه خبر از خودت.

مکس با لبخندی که هیچ گرمای خاصی نداشت، شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:
«از خودم؟ راستش، این روزها بیشتر وقتم صرف پرونده‌های قدیمیه... چیزهایی که فکر می‌کردم تموم شدن، ولی انگار هنوز ردپاشون مونده.»

الیویا با نگاهی که کنجکاوی را نشان نمی‌داد، گفت:
«پس هنوزم کارآگاهی؟فکر می کردم پرونده هارا بستی.

مکس با خونسردی پاسخ داد:
«تا وقتی پرونده‌ای باز باشه، آدم نمی‌تونه ولش کنه.»
___
هوا هنگام غروب بود و الیویا زنگ خانه را زد. ملیس در را باز کرد و الیویا وارد شد.

از همان قدم اول، صدای خنده‌ای آشنا در فضا پیچید؛ صدایی که سال‌ها بود نشنیده بود، اما هنوز مثل خوره، توی گوشه‌ای از ذهنش جا خوش کرده بود.
وارد نشیمن شد.
مادرتسو و میرا روی مبل نشسته بودند و روبرویشان، مردی که با لبخندی گرم داشت چیزی می‌گفت و همه را می‌خنداند.

ملیس گفت: «خانم تسو، خانم الیویا اومده.»

مرد سرش را چرخاند.
در همان لحظه، الیویا ایستاد.
انگار که زمین زیر پایش خالی شد.
مردمک چشمش گشاد شد، بدنش مثل چوب شد و هیچ حرکتی از خودش نشان نداد. نفس‌هایش برای لحظه‌ای قطع شد و تنها چیزی که می‌توانست بشنود، صدای تپش قلبش بود که در گوشش می‌کوبید.

لب‌هایش به سختی باز شد و اسمی را زمزمه کرد که فکر می‌کرد دیگر هیچوقت به زبان نیاورد:
«دیمی...ن...»

دیمین با لبخندی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا بلند شد.

و میرا، با همان لبخند مرموز و حساب‌شده‌ای که پشتش تاریکی موج می‌زد، آرام ایستاد و تماشا کرد.

الیویا حس کرد که تمام خاطرات تلخ، یکدفعه، مثل سیل، به سمتش هجوم آورده‌اند.
دیدگاه ها (۰)

»blood shadows» (سایه های خونی) part ۲۰/___دانای کل: الیویا ...

«blood shadows»(سایه های خونی) part 19/____ورق بزن.... لایک؟...

(سایه های خونی) part ۱۵/دانای کل___در میان رقص،جکسون و مکس ک...

(سایه های خونی) part ۱۴/دانای کل ___مردی جلوی دیدش را گرفت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط