{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پای بر سینه ی این راه زدیم

پای بر سینه ی این راه زدیم

پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم

گویی اما ته این راه دراز

دزد شبگیر جنون منتظر است

من و عشق و تو و این راه دراز

همه روز و همه شب

در پی یافتن سایه درختی، آبی

در سکوت غم تنهایی خویش

بین هر ثانیه را

لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم

در غم عشق تو مردم اما

این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز

از قدمهای بلند من و توست

دل من با دل تو...
دیدگاه ها (۱)

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست مرا ببخش اگر این غزل...

دیروز پس از مردن آدم برفی شد آب تمـــام تن آدم برفی امروز ...

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز ...

سلام دوستای گلم شب یلداتون پراز صفا و صمیمیت پراز همدلی و پر...

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زماندر آینه پیر شدم و در دلم جوا...

شادی!!

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط