{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زمان

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زمان
در آینه پیر شدم و در دلم جوان
عشق اگر هست چه باک از رخِ پیر؟
هر نفسِ عشقِ تو از نو کند آغازِ جهان
با تو هر لحظه دلم تازه‌تر از صبحِ ازل
بی‌تو اما همه هستی بُوَد آن بادِ خزان
دستِ گردون نه به پایان ببرد عمرِ مرا
که من از عشقِ تو تا حشر نباشم نگران
در دلِ آینه تصویرِ مرا پیر نبین
که من از عشق تو دارم دلِ صد ساله‌ جوان
من همان عاشقِ شب‌هایِ غزل‌خوانم و بس
که تویی قبله‌ی دل، تا به ابد در دل و جان
گرچه بر چهره‌ی من نقشِ زمستان بنشست
دلِ من سبز بمانَد ز بهارِ تو چنان
نه مرا بیمِ غروب است، نه اندوهِ فنا
که تویی آخرِ این قصه و آغازِ جهان
هرچه از فاصله‌ها بر دلِ من سایه فکند
نامِ تو شعله برافروخت در این سینه‌ی جان
من اگر خسته شدم، از غمِ دنیا نبود
خستگی بود ز دوری ز غمِ عهدشکنان
تا نفس هست تو را در دلِ خود می‌دارم
که وفاداریِ عشق است مرامِ عاشقان
روزگاری برسد گرچه نمی‌دانم کِی
که رسد دستِ وصالت به دلِ منتظران
آن زمان آینه ها حیرتِ خود را دارند
که جوان ماند کسی در گذرِ تلخِ زمان..

-رضا رضائی؛
دیدگاه ها (۳)

خلاصِ حافظ از آن زلفِ تاب دار مباد..که بستگانِ کمندِ تو رستگ...

دیر است ،گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ...

ــــــــــــــــــــــامروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس...

دل ندادم که مرا یک روز خاکستر کنیدل به تو دادم که حالم را کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط