{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاهدخت در قلب تاریک

شاهدخت در قلب تاریک
part 2

در آستانه‌ی سپیده‌دم، زمانی که تنها نورِ نقره‌ایِ ماه بر بامِ قصر می‌تابید، میا از پنجره‌ی اتاقش پایین خزید. لباسِ ساده‌ی خدمتکاران را پوشیده بود و کوله‌باری کوچک از نان و پنیر و یک قمقمه آب برداشته بود. با هر قدمی که از قصر دورتر می‌شد، قلبش تندتر می‌زد. او به سمتِ لبه‌ی شرقیِ سرزمین بهاری می‌دوید؛ جایی که جنگلِ عظیم و اسرارآمیز آغاز می‌شد.

او می‌دانست که این جنگل، مکانی خطرناک است. افسانه‌ها از موجوداتِ عجیب و غریبی می‌گفتند که در تاریکی‌اش کمین کرده بودند. اما ترس از شاهزاده‌ی تاریک، از ازدواجِ اجباری، آنقدر بزرگ بود که ترس از جنگل را در دلش کوچک می‌کرد.

صدایِ پارسِ سگ‌هایِ نگهبان از دور به گوش می‌رسید. میا سرعتش را بیشتر کرد. او به سمتِ شیبِ تندی که به دره‌ای عمیق ختم می‌شد، دوید. به سختی نفس می‌کشید و پاهایش دیگر یاری نمی‌کردند. در حالی که تلاش می‌کرد تعادلش را حفظ کند، پایش به ریشه‌ی درختیِ بیرون‌زده گیر کرد. فریادِ کوتاهی کشید و با تمامِ سرعت به پایینِ دره سقوط کرد.

سنگ و خار و خاشاک به او اصابت می‌کردند. دردِ شدیدی در تمامِ بدنش پیچید. آخرین چیزی که حس کرد، برخوردِ سخت با زمین و تاریکیِ مطلق بود.

وقتی میا چشمانش را باز کرد، دیگر صدایِ پرندگانِ سرزمین بهاری را نمی‌شنید. هوا سنگین و مرطوب بود و بویِ خاکِ نم‌زده و گیاهانِ گندیده مشامش را پر می‌کرد. دردِ شدیدی در پهلویش احساس می‌کرد. سرش را به سختی بلند کرد. اطرافش پر از درختانِ کهنسال با شاخه‌های در هم تنیده بود که نورِ خورشید را به سختی از خود عبور می‌دادند.

با تلاشِ زیاد، توانست بنشیند. لباسی که پوشیده بود، پاره و خونی شده بود. زخم‌هایِ عمیقی رویِ دست و پاهایش حس می‌کرد. همانطور که گیج و منگ به اطراف نگاه می‌کرد، متوجهِ سایه‌ای شد که در میانِ درختان ایستاده بود.

مردی قد بلند، با هاله‌ای از قدرت و ابهت که او را احاطه کرده بود. لباسِ تیره‌ی او در میانِ تاریکیِ جنگل گم شده بود. صورتش در سایه بود، اما نگاهش را حس می‌کرد. نگاهی نافذ و کنجکاو که انگار تمامِ وجودش را می‌کاوید. میا ترسید. این همان تاریکی بود که از آن فرار کرده بود؟

مرد به آرامی جلو آمد. میا نتوانست تکان بخورد. او انتظارِ حمله‌ای وحشیانه را داشت، اما مرد، درست بالایِ سرش ایستاد و با صدایی بم و گرفته که انگار از اعماقِ زمین برمی‌خاست، گفت: «اینجا چه می‌کنی، شاهدختِ کوچک؟ اینجا جایِ تو نیست.»

مرد خم شد. میا نفسش را حبس کرد. او فکر کرد لحظه‌ی مرگش فرا رسیده است. اما مرد، به جایِ حمله، با دقتِ عجیبی به زخم‌هایِ میا نگاه کرد. سپس، به آرامی، دستِ سرد و بلورینش را به سمتِ گونه‌ی زخمیِ میا دراز کرد.

«تو... هنوز زنده‌ای...» لحنِ مرد، بیشتر از آنکه نشانه‌یِ تمسخر باشد، حاویِ تعجبی عمیق بود. گویی از دیدنِ معجزه‌ای سخن می‌گفت.

ممنون میشم حمایت کنید عشقولیا
دوستتون دارم
.
.
.
.
.
.
.
#بنگ چان #استری کیدز #کریستوفر بنگ#خون آشام#سناریو
دیدگاه ها (۶)

سلام به همگی من سناریو نویس تازه هستم و قرار از استری کیذر ب...

شاهدخت در قلب تاریک part 1**فصل اول: پژواکِ باغ‌های بهاری و ...

پارت پنجم -لبه ی شمشیر-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط