{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاهدخت در قلب تاریک

شاهدخت در قلب تاریک
part 1
**فصل اول: پژواکِ باغ‌های بهاری و سایه‌ی شوم**

سرزمین بهاری، همانطور که از نامش پیداست، همیشه سرشار از زندگی بود. شکوفه‌های گیلاس بر شاخه‌ها می‌رقصیدند و عطرشان با نسیم ملایم در باغ‌های سلطنتی می‌پیچید. شاهدخت میا، با موهای بلند تیره که در نور خورشید می‌درخشید و چشمانی به رنگ آسمانِ صافِ تابستان، در میان این همه زیبایی نفس می‌کشید. او عاشقِ بویِ گل‌های رز، صدای پرندگان و لطافتِ مخملِ باغبانان بود. روزهایش با خواندنِ کتاب‌های قدیمی، نواختنِ چنگ و گشت و گذار در باغ‌های سلطنتی می‌گذشت. مهربانی در ذاتش بود و قلبش آنقدر بزرگ بود که حتی خادمانِ دربار نیز او را چون نگینی در آغوش می‌گرفتند.

اما این آرامشِ دلنشین، همیشه ماندگار نبود. درست در سالروز هجده سالگی‌اش، در حالی که شمع‌های کیکِ جشن تولدش هنوز می‌سوختند، پدرش، شاهِ سرزمین بهاری، او را به تالارِ بزرگِ تختِ مرمرین فراخواند. نورِ شمع‌ها در چشمانِ پدرش، که همیشه با عشق به میا می‌نگریست، این بار سرد و بی‌روح بود.

«میا عزیزم،» شاه با صدایی که سعی داشت مهربان باشد، اما بغضی پنهان در آن بود، آغاز کرد. «زمان آن رسیده که مسئولیت‌هایت را به عنوان یک شاهدخت به جا آوری. نامزد تو، شاهزاده‌ی تاریک از سرزمینِ سایه‌ها، مردی قدرتمند است و اتحادِ ما، صلحی پایدار برای هر دو سرزمین به ارمغان خواهد آورد.»

قلبِ میا فرو ریخت. شاهزاده‌ی تاریک... نامی که همیشه با وحشت و تاریکی همراه بود. مردی بدنام که شنیده می‌شد در جنگل‌های مرزی، جایی که نور خورشید به سختی به زمین می‌رسید، قلمرویی برای خود ساخته بود. تصورش کافی بود تا بند بندِ وجودش بلرزد.

«اما پدر... من... من او را نمی‌شناسم. او...» میا صدایش را گم کرد.

شاه با قاطعیت گفت: «شناختن او وظیفه‌ی تو نیست. وظیفه‌ی تو، پیروی از امرِ پادشاهی و حفظِ آرامشِ سرزمین است. ازدواجِ تو، روزِ دوشنبه‌ی هفته‌ی آینده برگزار خواهد شد.»

آن شب، میا در اتاقِ زیبایش که پر از یادگاری‌هایِ شاد بود، نتوانست بخوابد. اشک‌هایش بر بالشِ ابریشمی می‌لغزید. ازدواج با شاهزاده‌ای که از تاریکی می‌آمد، مانندِ مردن بود. او نمی‌توانست، نمی‌خواست، این سرنوشت را بپذیرد. در اوجِ ناامیدی، با قلبی پر از ترس و اراده‌ای ناگهانی، تصمیم گرفت.

***
نمیدونم چطوریه ولی اگه دوست داشتید بگید که بعدی رو هم بزارم ممنونم میشم منتظر هستم 🎀♥🦋
.
.
.
.
.
.

#بنگ چان #استری کیدز #سناریو #خون آشام #کریستوفر بنگ#سناریو


کسی که میگه مشکل داره بیاد پیویی
چرا بی خودی گزارش میکنی
دیدگاه ها (۵)

خب خب ...بریم برای معرفیه فیک جدیدددد🤗𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜...

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

می‌گویند دخترانِ قصه‌های قدیم، همیشه منتظر شاهزاده نمی‌ماندن...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

کاشکی تاریکی می‌رفت فردا می‌شد صبح می‌شد چشمون تو پیدا می‌شد...

چشمهای تو بهترین کتاب عاشقانه ی جهان است،سمفونی نُه بتهوون ن...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ودوم: دخمه---او آمد.وسط راهرو. وسط بوسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط