....
جونگ کوک خیره به دختری که روی تخت نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد بود
اون دختر دیگه یونای سابق نبود خیلی تغییر کرده بود دیگه خبری از موهای بلند و پرپشتش نبود خیلی شکسته تر و لاغر تر شده بود دیگه خبری از اون یونای شاد و پر انرژی نبود الان دیگه افسرده شده بود .. اون.. اون دختر کاملا تغییر کرده بود
دکتر پارک، جونگ کوک رو صدا زد و و باهم به اتاق دکتر پارک رفتن
&من یه خبری براتون دارم عامم.. نمیدونم چجوری بگم شیمی درمانی یونا تاثیری نداشته و...
_و چی دکتر؟!
&ایشون .. تا یه هفته دیگه بیشتر زنده نیستنو هیچ راه درمانی هم دیگه نیست..
_چ.. چیی؟!(تعجب و صدای نسبتا بلند)
&ببخشید من نتونستم یونا رو نجات بدم .. نمیدونستم چجوری بهتون بگم برام خیلی سخت بود .. به نظرم این یه هفته یونا رو ببر و بزار عادی زندگی کنه ولی برای روز اخر باید برشگردونی بیمارستان
_جونگ کوک سری تکون داد و شک زده از اتاق دکتر اومد بیرون
حالش خوب نبود .. حرکاتش دست خودش نبود
رفت بیرون از بیمارستان و بلافاصله اشکاش سرازیر شدن مثل ابر بهار گریه میکرد اشکاش گوله گوله می ریخت و نمیتونست جلوشون رو بگیره
بعد از نیم ساعت رفت دست و صورتشو شست وقتی به حالت عادی برگشت رفت پیش یونا
_یونا عزیزم
+(بدون حرف به سمتش چرخید و بهش خیره شد)
_قراره بریم خونه لباساتو عوض کن فرشتم
+(یونا خوشحال شد)الان جدی گفتی؟
_اره قشنگم
+ذوق رو از چشماشم میشد دید
_جونگ کوک لبخندی بهش زد
¹ ساعت بعد
_عا عاها اینم از این رسیدیم پیاده شید بانوی من
+(خنده کوچیک)چشم جناب
_با دیدن خنده یونا ناخداگاه لبخندی رو لباش نشست
جونگ کوک ماشینشو پارک کرد و رفت بالا پیش یونا
جونگ کوک زنگ زد غذا سفارش داد و بعد ¹ساعت غذا هارو اوردن و جونگ کوک و یونا هم غذاشونو خوردن
⁶ روز بعد
_امروز روز اخره باید یونا روبرگردونم به بیمارستان توی این ⁶ روز خیلی باهم وقت گذروندیم و حسابی باهم خوشگذروندیم به تفریح رفتیم، فیلم و سریال دیدیم و...
_یونا عshقم حاضر شو بریم یه جایی
+اوکی
¹ ساعت بعد
+جایی که گفتی بیمارستان بود؟!
_هوم(سعی در نگه داشتن اشکاش)
+چرا؟ مگه خوب نشدم؟
_یونا پیاده شو
+برای چی خب؟
_خب ببین .. عshقم ت.. تو احتمال داره که مدت کوتاهی پیشم باشی و بعدش ترکم کنی و بری .. فهمیدی چیمیگم؟
+میدونستم
_ها.. واقعا؟
+هوم .. منتطر بودم از دهن خودت بشنوم .. به نظرم عحیب بود که بعد از چند سال به مدت ⁶ روز منو بردی خونه، همش حواست بهم بود و کلی باهم وقت گذروندیم که واقعا بهم خوش گذشت .. ممنونم جونگ کوکا
_(یه گوله اشک مزاحم از گونه جونگ کوک سرازیر شد)منو ببخش همش تق
اون دختر دیگه یونای سابق نبود خیلی تغییر کرده بود دیگه خبری از موهای بلند و پرپشتش نبود خیلی شکسته تر و لاغر تر شده بود دیگه خبری از اون یونای شاد و پر انرژی نبود الان دیگه افسرده شده بود .. اون.. اون دختر کاملا تغییر کرده بود
دکتر پارک، جونگ کوک رو صدا زد و و باهم به اتاق دکتر پارک رفتن
&من یه خبری براتون دارم عامم.. نمیدونم چجوری بگم شیمی درمانی یونا تاثیری نداشته و...
_و چی دکتر؟!
&ایشون .. تا یه هفته دیگه بیشتر زنده نیستنو هیچ راه درمانی هم دیگه نیست..
_چ.. چیی؟!(تعجب و صدای نسبتا بلند)
&ببخشید من نتونستم یونا رو نجات بدم .. نمیدونستم چجوری بهتون بگم برام خیلی سخت بود .. به نظرم این یه هفته یونا رو ببر و بزار عادی زندگی کنه ولی برای روز اخر باید برشگردونی بیمارستان
_جونگ کوک سری تکون داد و شک زده از اتاق دکتر اومد بیرون
حالش خوب نبود .. حرکاتش دست خودش نبود
رفت بیرون از بیمارستان و بلافاصله اشکاش سرازیر شدن مثل ابر بهار گریه میکرد اشکاش گوله گوله می ریخت و نمیتونست جلوشون رو بگیره
بعد از نیم ساعت رفت دست و صورتشو شست وقتی به حالت عادی برگشت رفت پیش یونا
_یونا عزیزم
+(بدون حرف به سمتش چرخید و بهش خیره شد)
_قراره بریم خونه لباساتو عوض کن فرشتم
+(یونا خوشحال شد)الان جدی گفتی؟
_اره قشنگم
+ذوق رو از چشماشم میشد دید
_جونگ کوک لبخندی بهش زد
¹ ساعت بعد
_عا عاها اینم از این رسیدیم پیاده شید بانوی من
+(خنده کوچیک)چشم جناب
_با دیدن خنده یونا ناخداگاه لبخندی رو لباش نشست
جونگ کوک ماشینشو پارک کرد و رفت بالا پیش یونا
جونگ کوک زنگ زد غذا سفارش داد و بعد ¹ساعت غذا هارو اوردن و جونگ کوک و یونا هم غذاشونو خوردن
⁶ روز بعد
_امروز روز اخره باید یونا روبرگردونم به بیمارستان توی این ⁶ روز خیلی باهم وقت گذروندیم و حسابی باهم خوشگذروندیم به تفریح رفتیم، فیلم و سریال دیدیم و...
_یونا عshقم حاضر شو بریم یه جایی
+اوکی
¹ ساعت بعد
+جایی که گفتی بیمارستان بود؟!
_هوم(سعی در نگه داشتن اشکاش)
+چرا؟ مگه خوب نشدم؟
_یونا پیاده شو
+برای چی خب؟
_خب ببین .. عshقم ت.. تو احتمال داره که مدت کوتاهی پیشم باشی و بعدش ترکم کنی و بری .. فهمیدی چیمیگم؟
+میدونستم
_ها.. واقعا؟
+هوم .. منتطر بودم از دهن خودت بشنوم .. به نظرم عحیب بود که بعد از چند سال به مدت ⁶ روز منو بردی خونه، همش حواست بهم بود و کلی باهم وقت گذروندیم که واقعا بهم خوش گذشت .. ممنونم جونگ کوکا
_(یه گوله اشک مزاحم از گونه جونگ کوک سرازیر شد)منو ببخش همش تق
- ۱۳۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط