{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بره به جهنم

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩
𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟯

- بره به جهنم !

هانا با عصبانبت زیر لب خطاب به جونگ کوک چند تا فحش ناموسی داد و میله های نقره ای رنگی که بغلش بودن رو گرفت تا جسمش رو زمین پهن نشه.
منظور جونگ کوکچی بود که اتفاقای خوبی براش نمیوفته؟ یا اصلا . .
منظورش از جمله " نمیخوام یکی دیگه هم قربانی این بازی کثیف بشه " چی بود؟ استپ استپ !
اون تو جمله اش گفته بود یکی دیگه هم؟ یعنی خبر داشت چند نفر سر این قضیه گم شدن؟ خدای من . .
هانا با ناباوری دستشو روی دهنش گذاشت و هینی زیر لب گفت.
هانا مطمئن بود جونگ کوک از خیلی چیز ها خبر داره که به زبون نمیاره . .
اما چرا؟ چرا به زبون نمیورد؟
چرا رو فقط اون بالایی که شاهد همه چیز بود میدونست اما حتما دلیلی داره که نمیگه و این چیزی بود که هانا باید ازش سر در میاورد !
ذهن هانا بازم به سمت حرفایی که از دهن جونگ کوک اومده بود بیرون کشیده شد که انگار بازم متوجه یچیزی شد . .
اون تو جمله اش گفته بود بازی کثیف؟ قربانی؟
نه دیگه هانا نمیتونست این از حجم اطلاعات رو درک کنه مخش واقعا داشت سوت میکشید.
هانا در حالی که با حال خرابش از پله های براق و مشکی رنگ پایین میرفت برای بار هزارم به جونگ کوک لعنت فرستاد و تو خیالش تف تو قبرش پرت کرد.
وقتی از اخرین پله هم پایین رفت به سمت اون دختری رفت که خیلی عجیب غریب رفتار میکرد.
وقتی دختر دست از کارش کشید و بهش نگاه کرد نگاهش رنگ نگرانی گرفت و دختر خودشو زودتر به هانا رسوند :

- وایی خانم نمیدونید چقدر نگرانتون بودمم . . شما خوبید؟ سالمید؟ اتفاق بدی براتون نیوفتاد؟

هانا واقعا نمیدونست چرا دختر انقدر واکنش نشون داده بود مگه قرار بود بلایی بدتر از این سرش بیاد که دختر اینشکلی حرف میزد؟ الان اصلا حالش خوب نبود پس تصمیم گرفت بعدا حتما از دختر سوال میکرد که چرا اینشکلی رفتار میکنه . .
هانا با پوزخند بی حالی به دختر خیره شده بود و دستشو دوبار زد در شونه دختر:

- نه ، نگران نباش بخدا که خوبم . .

دختر با شنیدن حرف هانا نفس عمیقی کشید و میخواست بره تا ادامه کارشو انجام بده که دید شخص غریبه دست چپشو گرفته و نگهش داشته :

- بله خانم؟ کاری دارید؟

- اسمت چیه ؟

- ویکتوریا

هانا یه هومی زیر لب گفت و با اطمینان حرفشو زد:

- ویکتوریا میشه شماره ات رو بدی؟

چشم های دختر رنگ ترس و تعجب رو گرفت که هانا ادامه داد :

- ویکتوریا نگران نباش قرار نیست به اون رئیس احمقت شمارت رو بدم باید باهات راجب چیزایی حرف بزنم.

دختر انگشت اشاره اش رو سمت لبش برد و یه هیسی زیر لب گفت:

- هیسسسس ، خانم انقدر بلند حرف نزنید صداتون رو میشنون . .

دختر دودل بود و نمیدونست چه کاری درسته یا چه کاری غلطه ولی نمیتوتست اون شخص غریبه رو زیاد منتظر بزاره و از چهره اون زن معلوم بود حالش خوب نبود پس سریع رفت سمت اون زن و در گوشش زمزمه کرد :

- چشم خانم بهتون میدم فقط ضایع رفتار نکنید چون اگه بفهمن من شماره ام رو به شما دادم اخراجم میکنن. .

هه ! این کلاب خرابشده چه قانونای مسخره ای واسه کارکنان اونجا گذاشته بودن. .
البته چه توقعی داشت؟ رئیس اینجا وقتی رفتاراش مسخره باشه معلومه قانونایی که برای اینجا انتخاب میکنه مسخرس !
دختر دم گوشش اروم شماره اش رو گفت و هانا خیلی سریع اون اعداد رو خفظ کرد تا وقتی تو ماشین رفت شماره دختر رو سیو کنه . .
برای دختر سر تکون داد و با قدمای سریع و تندی از ساختمون خارج شد و به سمت ماشین مشکی رنگش رفت و سوارش شد . .
وقتی سوار ماشین شد سریع گوشیش رو برداشت و شماره دختر رو سیو کرد چون شاید بعدا شماره دختر رو فراموش میکرد . .
وقتی شماره دختر رو سبو کرد گوشیش رو به سمت صندلی بغلی اش پرت کرد و ماشین رو حرکت داد که کم کم اون ساختمون دارک و مشکی رنگ کم کم کوچیکتر شد و در اخر دیگه معلوم نشد.

پنج روز بعد . < ماموریت هانا برای بدست اوردن فیلم های دوربین مدار بسته کلاب >


شرط : تا شب بالای ۴۰ تا لایک و ۱۵ تا کامنت گذاشته بشه اگه شرطا تا شب برسه بازم امشب براتون پارت میزارم.

─────────────────────────

#فیک #فیکشن #داستان #رمان #تهیونگ #جونگکوک #جیمین #جیهوپ #شوگا #جین #نامجون #تاوان_حقیقت
دیدگاه ها (۴)

https://wisgoon.com/wiwish

https://wisgoon.com/mrs_jeonفیکاشش🛐🔥

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۶ *ویو کوک*رفتم براش هاد داگ گرفتم و...

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟮بی توجه به اینکه جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط