دبیرستانمخفیمن
#دبیرستان_مخفی_من
پارت ۲۶
*ویو کوک*
رفتم براش هاد داگ گرفتم و رفتم پیشش
هانا: گرفتی
کوک: اره
هانا: خوبه*شروع کردم به خوردن *
کوک: همش برای توعه یکی اروم بخور
هانا: گوشنمه خوب
کوک:* دیدم که دور دهنش کثیفه مثل بچه ها غذا میخورد با دستم تمیز کردم دور دهنشو و بعد اون رو مزه کردم*
هانا:.... (تو شوکه بچم)
کوک: با ترکیب لبات خیلی خوش مزه تر میشه
هانا: من میرم نوشیدنی از ماشین بیارم *سرد
کوک: چته دختر یهو سرد شدی
هانا:*رفت و نوشیدنی اورد
*ویو کوک وقتی هانا رفت*
یه حلقه ای که گرفته بودم نگاه میکردم
یعنی اگه ازش خواستگاری کنم ردم نمیکنه باید چیکار کنم یعنی انجامش بدم
هانا: با خودت چی میگی
کوک: اومدی
هانا: اره
کوک: یه نوشیدنی بده
هانا: چند درصد
کوک: ۱۰۰
هانا: مطمئنی
کوک: گفتم بده
هانا: باشه بیا
*۶۰ مین بعد*
هانا: اقای جئون *مست
کوک: هوم
هانا: چرا قلب منو دزدیدییی *مسته کلا دیگه نمیگم
کوک: تو حال خودت نیستی نمیدونی چی میگی بعدا حرف میزنیم
هانا: نمیتونی اینجوری قصر در بری جئون جونگ کوک *یقه لباسشو گرفت
کوک: مگه میخوای چیکار کنی هوم
هانا:*لبشو گذاشت رو لب کوک بعد چند مین که نفس کم اورد برداشت
کوک: عقلتو از دست دادی
هانا: هوم
کوک: منم عقلمو از دست دادم دختر*لبشو محکم میبوسید روی گردنش مارک میزد
هانا:*همراهی
کوک: هانا
هانا: بله عامو
کوک: میای بریم لب ساحل
هانا:اوهوم
کوک: یروز راهه مشکلی نداری مه
هانا: نه
کوک: سوار ماشین شد
هانا: باش
*فردا*
ادامه دارد...
پارت ۲۶
*ویو کوک*
رفتم براش هاد داگ گرفتم و رفتم پیشش
هانا: گرفتی
کوک: اره
هانا: خوبه*شروع کردم به خوردن *
کوک: همش برای توعه یکی اروم بخور
هانا: گوشنمه خوب
کوک:* دیدم که دور دهنش کثیفه مثل بچه ها غذا میخورد با دستم تمیز کردم دور دهنشو و بعد اون رو مزه کردم*
هانا:.... (تو شوکه بچم)
کوک: با ترکیب لبات خیلی خوش مزه تر میشه
هانا: من میرم نوشیدنی از ماشین بیارم *سرد
کوک: چته دختر یهو سرد شدی
هانا:*رفت و نوشیدنی اورد
*ویو کوک وقتی هانا رفت*
یه حلقه ای که گرفته بودم نگاه میکردم
یعنی اگه ازش خواستگاری کنم ردم نمیکنه باید چیکار کنم یعنی انجامش بدم
هانا: با خودت چی میگی
کوک: اومدی
هانا: اره
کوک: یه نوشیدنی بده
هانا: چند درصد
کوک: ۱۰۰
هانا: مطمئنی
کوک: گفتم بده
هانا: باشه بیا
*۶۰ مین بعد*
هانا: اقای جئون *مست
کوک: هوم
هانا: چرا قلب منو دزدیدییی *مسته کلا دیگه نمیگم
کوک: تو حال خودت نیستی نمیدونی چی میگی بعدا حرف میزنیم
هانا: نمیتونی اینجوری قصر در بری جئون جونگ کوک *یقه لباسشو گرفت
کوک: مگه میخوای چیکار کنی هوم
هانا:*لبشو گذاشت رو لب کوک بعد چند مین که نفس کم اورد برداشت
کوک: عقلتو از دست دادی
هانا: هوم
کوک: منم عقلمو از دست دادم دختر*لبشو محکم میبوسید روی گردنش مارک میزد
هانا:*همراهی
کوک: هانا
هانا: بله عامو
کوک: میای بریم لب ساحل
هانا:اوهوم
کوک: یروز راهه مشکلی نداری مه
هانا: نه
کوک: سوار ماشین شد
هانا: باش
*فردا*
ادامه دارد...
- ۴.۶k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط