{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بافتن را

بافتن را
از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم
که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش
اما حرفش هیچ وقت از یادم نمیرود
می گفت :
زندگی مثل یک کلاف کامواست
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم
گره می خورد
می پیچد به هم
گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی
گره را به وقتش با حوصله وا کنی
زیاد که کلنجار بروی
گره بزرگتر می شود
کورتر می شود
یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد
باید سر و ته کلاف را برید
یک گره ی ظریف کوچک زد
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد
محو کرد
یک جوری که معلوم نشود...


یادت باشد
گره های توی کلاف
همان دلخوری های کوچک و بزرگند
همان کینه های چند ساله
باید یک جایی تمامش کرد
سر و تهش را برید
زندگی
به بندی بند است
به نام " حرمت "
که اگر آن بند پاره شود
کار زندگی تمام است...



بانو سیمین بهبهانی
دیدگاه ها (۸)

گاه یک سنجاقک به تو دل میبنددو تو هر روز سحر،مینشینی لب حوضت...

یه معادله جالب ؛ خیلی جالب در حد لالیگا ❓❓❓❓❓❓❓⭕⭕⭕⭕⭕⭕⭕ از س...

سلام روزتون بخیر:-)

رمان The Law of Violence

آسمون صاف و آبی اینجا، هیچ شباهتی به دود خاکستری و سقف‌های س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط