Start Again (18)
Start Again (18)
چند روز گذشت.
از بیرون، همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما برای یونا...
هیچ چیز مثل قبل نبود.
---
زنگ تفریح بود.
جیمین طبق عادت روی نیمکت کنار یونا نشست.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ چه خبر؟
ـ هیچی.
ـ چرا این چند روز انقدر ساکتی؟
یونا شانه بالا انداخت.
ـ ساکت نیستم.
ـ هستی.
ـ نیستم.
ـ هستی.
ـ جیمین...
ـ باشه، باشه.
اما این بار حتی خود جیمین هم خندید.
یونا فقط به کتابش نگاه کرد.
این اولین بار بود که دلش نمیخواست با او کلکل کند.
---
بعد از مدرسه...
یونا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ناگهان صدای سلین را شنید.
ـ یونا!
ـ هوم؟
ـ میشه یه کمکی بهم بکنی؟
ـ چه کمکی؟
سلین لبخند زد.
ـ میخوام برای تولد جیمین یه هدیه بخرم.
دست یونا روی کیفش ثابت ماند.
ـ تولدش نزدیکه؟
ـ هفته بعد.
ـ اوه...
ـ به نظرت چی دوست داره؟
یونا برای چند لحظه ساکت ماند.
راستش را بخواهد...
خودش هم نمیدانست.
اما چیزی در دلش فشرده شد.
ـ نمیدونم.
ـ اشکالی نداره، خودم یه چیزی پیدا میکنم.
سلین لبخند زد و رفت.
---
آن شب...
یونا کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
باد آرامی میوزید.
به آسمان نگاه کرد و آه کشید.
هر روز بیشتر از قبل احساس میکرد جیمین از او دور شده.
در حالی که واقعیت این بود...
این خودش بود که آرامآرام فاصله میگرفت.
اما هنوز حاضر نبود حقیقت را قبول کند.
حقیقتی که مدتها بود در قلبش شکل گرفته بود.
ادامه دارد...
شرطـ: 17 بازنشر
7 فالوور
چند روز گذشت.
از بیرون، همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما برای یونا...
هیچ چیز مثل قبل نبود.
---
زنگ تفریح بود.
جیمین طبق عادت روی نیمکت کنار یونا نشست.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ چه خبر؟
ـ هیچی.
ـ چرا این چند روز انقدر ساکتی؟
یونا شانه بالا انداخت.
ـ ساکت نیستم.
ـ هستی.
ـ نیستم.
ـ هستی.
ـ جیمین...
ـ باشه، باشه.
اما این بار حتی خود جیمین هم خندید.
یونا فقط به کتابش نگاه کرد.
این اولین بار بود که دلش نمیخواست با او کلکل کند.
---
بعد از مدرسه...
یونا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
ناگهان صدای سلین را شنید.
ـ یونا!
ـ هوم؟
ـ میشه یه کمکی بهم بکنی؟
ـ چه کمکی؟
سلین لبخند زد.
ـ میخوام برای تولد جیمین یه هدیه بخرم.
دست یونا روی کیفش ثابت ماند.
ـ تولدش نزدیکه؟
ـ هفته بعد.
ـ اوه...
ـ به نظرت چی دوست داره؟
یونا برای چند لحظه ساکت ماند.
راستش را بخواهد...
خودش هم نمیدانست.
اما چیزی در دلش فشرده شد.
ـ نمیدونم.
ـ اشکالی نداره، خودم یه چیزی پیدا میکنم.
سلین لبخند زد و رفت.
---
آن شب...
یونا کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
باد آرامی میوزید.
به آسمان نگاه کرد و آه کشید.
هر روز بیشتر از قبل احساس میکرد جیمین از او دور شده.
در حالی که واقعیت این بود...
این خودش بود که آرامآرام فاصله میگرفت.
اما هنوز حاضر نبود حقیقت را قبول کند.
حقیقتی که مدتها بود در قلبش شکل گرفته بود.
ادامه دارد...
شرطـ: 17 بازنشر
7 فالوور
- ۴۶۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط