Start Again (17)
Start Again (17)
روز بعد...
یونا مثل همیشه زودتر به کلاس رسید.
اما این بار حس میکرد چیزی تغییر کرده.
و خیلی زود فهمید آن چیز چیست.
سلین کنار جیمین نشسته بود.
هر دو آرام با هم حرف میزدند.
و هر چند ثانیه یک بار میخندیدند.
یونا نگاهش را از آنها گرفت و روی صندلیاش نشست.
---
زنگ تفریح...
خبر در کل کلاس پیچیده بود.
ـ شنیدی؟
ـ آره!
ـ بالاخره با هم دوست شدن!
ـ از اول معلوم بود!
یونا سعی کرد به حرفهایشان گوش ندهد.
اما نمیشد.
هر طرف را نگاه میکرد، اسم جیمین و سلین را میشنید.
---
زنگ ناهار...
یونا طبق عادت به حیاط رفت.
اما این بار تنهایی.
در حالی که روی نیمکت نشسته بود، صدایی شنید.
ـ اینجا قایم شدی؟
سرش را بلند کرد.
جیمین بود.
ـ قایم نشدم.
ـ پس چرا تنهایی نشستی؟
ـ دلم خواست.
جیمین کنارش نشست.
ـ ناراحتی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
جیمین چند لحظه نگاهش کرد.
ـ عجیبی.
ـ تو عجیبتری.
ـ ممنون.
ـ تعریف نبود.
برای اولین بار...
هیچکدام نخندیدند.
سکوت عجیبی بینشان افتاد.
در همان لحظه سلین از دور صدایش زد.
ـ جیمین!
جیمین برگشت.
ـ هوم؟
ـ بیا یه لحظه!
ـ اومدم.
بعد رو به یونا کرد.
ـ بعداً میبینمت.
ـ باشه.
جیمین رفت.
و یونا نگاه کرد که سلین بازوی او را گرفت و هر دو دور شدند.
نمیدانست چرا...
اما آن صحنه اصلاً خوشحالش نکرد.
---
آن شب...
یونا روی تختش دراز کشیده بود.
اما خوابش نمیبرد.
مدام یک سؤال در ذهنش تکرار میشد.
چرا از دیدن جیمین و سلین کنار هم ناراحت میشم؟و هر چقدر فکر کرد
نتونست جوابش رو پیدا کنه...
ادامه دارد....
روز بعد...
یونا مثل همیشه زودتر به کلاس رسید.
اما این بار حس میکرد چیزی تغییر کرده.
و خیلی زود فهمید آن چیز چیست.
سلین کنار جیمین نشسته بود.
هر دو آرام با هم حرف میزدند.
و هر چند ثانیه یک بار میخندیدند.
یونا نگاهش را از آنها گرفت و روی صندلیاش نشست.
---
زنگ تفریح...
خبر در کل کلاس پیچیده بود.
ـ شنیدی؟
ـ آره!
ـ بالاخره با هم دوست شدن!
ـ از اول معلوم بود!
یونا سعی کرد به حرفهایشان گوش ندهد.
اما نمیشد.
هر طرف را نگاه میکرد، اسم جیمین و سلین را میشنید.
---
زنگ ناهار...
یونا طبق عادت به حیاط رفت.
اما این بار تنهایی.
در حالی که روی نیمکت نشسته بود، صدایی شنید.
ـ اینجا قایم شدی؟
سرش را بلند کرد.
جیمین بود.
ـ قایم نشدم.
ـ پس چرا تنهایی نشستی؟
ـ دلم خواست.
جیمین کنارش نشست.
ـ ناراحتی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
جیمین چند لحظه نگاهش کرد.
ـ عجیبی.
ـ تو عجیبتری.
ـ ممنون.
ـ تعریف نبود.
برای اولین بار...
هیچکدام نخندیدند.
سکوت عجیبی بینشان افتاد.
در همان لحظه سلین از دور صدایش زد.
ـ جیمین!
جیمین برگشت.
ـ هوم؟
ـ بیا یه لحظه!
ـ اومدم.
بعد رو به یونا کرد.
ـ بعداً میبینمت.
ـ باشه.
جیمین رفت.
و یونا نگاه کرد که سلین بازوی او را گرفت و هر دو دور شدند.
نمیدانست چرا...
اما آن صحنه اصلاً خوشحالش نکرد.
---
آن شب...
یونا روی تختش دراز کشیده بود.
اما خوابش نمیبرد.
مدام یک سؤال در ذهنش تکرار میشد.
چرا از دیدن جیمین و سلین کنار هم ناراحت میشم؟و هر چقدر فکر کرد
نتونست جوابش رو پیدا کنه...
ادامه دارد....
- ۴۱۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط